تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم
وقتي حتي شب تولدت هم چيزي به ذهنت نياد واسه آپ كردن مجبور ميشي اولين سوژه رو بچسبي حتي اگه غيراخلاقي باشه.خونه داماد منتظر نشستيم تا ملت بيان،يهو به مخمون ميزنه زنونه بازي در بياريمو بريم سراغ كابينت ها و بررسي يخچال و مافيه،يخچال و ترئين زيباش حالمو جا مياره.مهمونا اومدن آقايون چرت ميزنن خانوما در حال ديدزني وسايل منزل از گوش پاك كن گرفته تا تلوزيون هستن،نيم ساعت ميگذره،آقايون درحال چرت زني الكي حرف ميزنن و خانوما درحال بررسي تك تك مكان‌هاي آپارتمان حتي دستشويي!،يك ساعت از اين نيم ساعت ميگذره آقايون التماس ميكنن كه بريم،خانوما تازه رفتن سراغ ميز آرايش!نيم ساعت از اين يك ساعت هم ميگذره،آقايون تو كوچه منتظرن،خانوما غر ميزنن كه چه عجله‌اي داريدآ ما هنوز عروس رو نديديم!!!نيم ساعت بعد خانوما سوار ماشين آقاهاشون ميشن و ميرن!
ياد حرف پسر دايي مي‌افتم كه ميگه:دليلش فقط و فقط اينه كه اونا زنن و ما مرد،نميتونيم درك كنيم اين چيزارو.‌
همين‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جا اعلام مي‌كنم هركي بابت غيراخلاقي بودن اين پست قصد داره ازم گله كنه نره ادامه مطلب،گفتمآ نگيد نگفت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:6 توسط قنبیت |

سالها پيش در تهران براي اولين بار بزرگترين ضربه‌ي روحي ام رو خوردم.ضربه‌اي كه بعد جسميش هم تا مدتي كوتاه منو آزار مي‌داد.بچه بودم و چيزي از اين مسائل نمي‌فهميدم ولي ناپختگي ويژه‌ي اون دوران هم نمي‌تونست چشم منو به اون جمال زيبا و دل فريب ببنده.تعدادمون زياد بود،مدت زيادي نمي‌گذشت كه كربات در تهران مد شده بود،همه‌ي آقايون كربات زده بودند و من نه!گفتم شايد اون بمن نگاه نكنه چون من ساده اومدم.در باز شد و آقايون متشخص كه من تا قبل از اون فكر مي‌كردم همه آدم حسابي‌اند با سرعت وارد شدند و من معصوم و پاك نگاهي براي بار آخر به اون انداختم،راسش فكر نمي‌كردم ديگه نبينمش،حجب و حيام اجازه نداد برم سمتش،براي اينكه ضايع نباشه سرمو انداختم زير و رفتم سراغ الويه‌اي كه سر ميز بود.حسابي ريختم تاسير شم.شايد دو لقمه خورده بودم،كه ناگهان پس سرم داغ شد،اخوي محترم مرحمت فرموده بود كه ديوونه اونو ول كردي اومدي اينو ميخوري؟!اي بي شعور!من هاج و واج مونده بودم كه داداش از كجا متوجه نگاهاي معصومانه‌ي من شده،خواستم برگردم و برم پيشش،همين كارم كردم اونم بطوري كه توجه كسي رو به خودم جلب نكنم،مي‌ترسيدم دورش هنوز پر از آقايون كرباتي باشه،ميخواستم فراموشش كنم ولي داغي پس سرم اجازه نداد.چشممامو بستم كه يه دفعه نگاهم بش بيافته.چند قدم برداشتم.بازشون كردم و همون لحظه فجيع ترين صحنه‌ي زندگيمو ديدم.هيچ اثري ازش نبود.انگار دور از جون لاشخورها خورده باشنش.برگشتم يه گوشه نشستمو به ياد بره‌ كباب همون الويه‌ي لعنتي رو خوردم!

دليلي كه ياد اين خاطره افتادم اين بود كه امشب عروسي افتاده بوديم.ديس چلوگوشت كه من قبلترها بش علاقه نداشتم ولي امشب به شدت هوسشو كرده بودم رو گذاشتن رو ميزمون و دريك چشم برهم زدني گوشتاش غيب شد و به من فقط چلوش رسيد بدون حتي يه تيكه گوشت!درسته چلو گوشتش كم گوشت بود ولي اينان چه مردماني‌اند كه به يك معلول هم رحم نكردند،براستي كه اخلاق مدتهاست در جامعه‌ي ما مرده.
*از تمام دوستان خواهش مي‌كنم عروسياشون غذا پرسي بدن تا امثال من مجبور نباشن بيان خونه و عدس‌پلو داغ كنن!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:29 توسط قنبیت |

كتاب قانون پر بود از ديالوگ‌هاي كه حسابي آدمو به فكر فرو ميبره.اصلا و ابدا قصد بررسي سينمايي اين فيلم رو ندارم.ماجراي دختر مسيحي لبناني كه تازه مسلمان شده و با مردي ايراني ازدواج مي‌كنه و مياد ايران؛در كمال تعجب رفتارهايي رو از مردم ما بخصوص خانواده‌ي به اصلاح مذهبي شوهرش مي‌بينه كه موجب بازگشت به وطنش ميشه.چندتا از سكانس‌هايي كه خيلي برام جالب بود:خانم‌ها دور سفره‌ي نذري نشستن و بعد از ختم انعام ميرن سراغ غيبت و تهمت،دختر لباني براي خانم‌ها آيه‌اي رو به فارسي ميخونه و هشدار ميده كه شما داريد گوشت برادر مرده تون رو مي‌خوريد،همين موقع همه حسابي عصبي ميشن و كلي تيكه بار اين دختر ميكنن و از همه جالب تر حرف خانم جلسه‌ايه است كه ميگه:«يه بارگي حديث الغيبت اشد من ازنا رو ميخوندي كارمونو ي سره مي‌كردي» و يا در سكانس ديگري بعد از قهر دو روزه‌ي خانواده با خمسه،حديثي رو بازهم به فارسي مي‌خونه و يادآور ميشه كه شما چند دقيقه وقت داريد آشتي كنيد والا از دين خارج مي‌شيد.يكي از خواهرشوهراش كه طرفدار خمسه است ميگه آره راست ميگه اين حديث نبويه(شايدم قدسي).خاله خانم داد ميزنه:«خودم عربيشو حفظم»ولي بازهم ميبينيم كه آشتي نمي‌كنن تا لحظه‌اي كه ميگه براي آشتي سبقت بگيريد كه هركس سبقت بگيره براي ورود به بهشت هم سبقت خواهد گرفت. تمام اين سكانس‌ها يادآور برخوردهاي بسياري از ماست كه فقط اكتفا به ظاهر دين ميكنيم،مشكلي كه اين روزها در محافل سياسيمون هم ديده ميشه،حاميان فلان طيف رو بي دين ميخونيم چون مثلا يه تار موي حامياش بيرونه!آبروي يك روشن فكر رو ميبريم چون كه با ي خواننده‌ي زن سلام و احوال پرسي كرده.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌*

در سكانسي كه رحمان براي برگرداندن خمسه به جنوب لبنان سفر ميكنه راننده تاكسي ميگه:«...مسافرايي با دين هاي مختلف داشتم...فهميدم كه بين دين‌هاي خدا هيچ فرقي نيست،اين اخلاق و رفتار آدماست كه مهمه و از هم متفاوتشون ميكنه...»منو ياد اين جمله انداخت:«من مبعوث شدم براي مكارم اخلاق»‌
در سكانس پاياني رحمان خمسه رو در مسجدي در حال آموزش قرآن ميابه و در آخر كلاس ميشينه و همزمان با بچه‌ها ‌آيات رو تكرار ميكنه كه نشون دهنده‌ي بازآموزي ديني رحمان و رحمان‌هاست.‌
يادحرف‌هايي كه هرروز درباره‌ي خارجي‌هايي كه اومدن قم و دارن درس ميخونن،ميزنم و ميشنوم مي‌افتم.ياد غيبت‌ها و تمسخركردن ها،ياد قضاوت‌هاي عجولانه ام،و هزار هزار مورد ديگه كه نگفتنش بهتر از گفتنشه. اين ها را بايد بگزاريم به حساب تشيع صفوي يا روحيه‌ي خودبرتر بيني ايرانيان؟!

*نشريه بسيج دانشگاه مطلبي با عنوان سروش با گوگوش نوشته كه حسابي حماقت خودشون رو به رخ كشيدن.
تيزهوشي كارگردان در نشان دادن مناطقي از لبنان كه كمتر به چشم ما ايراني‌ها اومده هم جاي تقدير داره.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:2 توسط قنبیت |

ديروز پس از چندين سال رهسپار نمايشگاهي شدم كه ميدونستم بايد خودمو آماده‌ي يه فضايي كنم خالي از مطبوعات آزاد.ميرفتم تا با دوچرخه اي دوست داشتني ام خداحافظي كنم و با همشهري جواني ها دست دوستي بدم،از اعتمادي ها تشكر كنم و اگه ازشون كسي رو شناختم دستشو بفشارم.از سمتي وارد شدم كه خارجي‌ها و ورزش‌ها و دانشجويي‌ها بودن يعني همون طبقه بالا،به غرفه‌ي دانشگاه قم رسيدم،هنوز داشتن به پرنيان علي مجد افتخار مي‌كردن،مسئول غرفه كي بود؟!بيداري دانشجويي بسيج روي ميز گذاشتن!تيتر بيداري تو مايه هاي اين بود:چرا فقط يك نشريه؟ دلم مي‌خواست فكشون رو بيارم پايين با اين تيتر كه خودشون باعثشن و بعد سوالم مي‌كنن.رفتم پايين سراغ خبرگزاري ها و روزنامه ها؛رجا نيوز خلوت بود و دفترش پر از انتقادهاي تند،فارس رو كه حتي نتونستنم نگاهش كنم،كيهان براي خودش يه سالن بود،از بسكه جادار و مطمئنه همون آقاي مسئول غرفه‌ي دانشگاه قم رو هم تو خودش جا داده بود!غرفه‌ي راديو جوان با مهران دوستي كه گاهي دستمال بدستيش باعث تعادل راديوجوان ميشد هم ي سري زدم!به غرفه‌ي اعتماد كه رسيدم دلم گرفت از بسكه كوچيك بود.از غرفه‌ي خلوت يالثارات با اون مسئول سر به زيرش كه انگار خودش هم شرمنده بود عكس گرفتم ولي بخاطر اون آقا نميزارمش تو نت.حالا ديگه نوبت نوستالژي بازي بود،شلوغي بي معناي غرفه‌ي همشهري اصلا از يادم برد كه ميخواستم سراغ همشهري جواني‌هارو بگيرم ولي خدارو شكر قسمت دوچرخه اين غرفه‌ي شلوغ حسابي براي خودش مستقل بود،اونقدر مستقل كه ديگه همشهري به دوچرخه‌اي‌‌ها خودكارم نداده بود كه به خبرنگاراي افتخاريش هديه بدن!آقايان تربن و حسن زاده و چندتايي از خانم‌ها هم بودن.سرشان شلوغ بود.تهمينه حدادي هم طبق قرار اومد و كلي تو كافه مطبوعات مخشو خوردم.دلم هنوز واسه اعتماد مي‌سوزه!‌
شنيده بوديم مير شايد بياد،نيمد ولي حضور برادران به ترسو بودنشان مارا نويد داد.

*ديدن فيلم كتاب قانون و بي‌پولي در سينما آزادي مارا بسيار مشعوف نمود؛موضوع فيلم اول منو ديوونه كرد.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:11 توسط قنبیت |

بي شك براي افرادي كه در جريان نيستن جالب نيست پس وقتتو تلف نكن دوست عزيز

شنبه دكتر نوبت 9آبان زد و من كلي حالم گرفته شد،چراكه با احتساب دو سه روز بستري به اين نتيجه رسيدم كه شب تولدم بايد تو مريض‌خونه باشم.تو اتوبوس خوب خوابيدم.ميدان 72تن پياده نشدم تا باش برم شاه جمال پياده شم كه برم دانشگاه؛همون موقع ناطوردشت اس داد كه واسه كوير اوكي هستي؟با شوق جواب دادم آره.به دقيقه نكشيد كه گوشيم زنگ خورد:از بيمارستان هستم يه مريضمون نيمده شما فردا ميايد؟گفتم:بله.

يكشنبه ساعت يازده بود كه ديگه تو بخش بستري شدم؛اميد داشتم كه فردا عمل ميشم و پس فردام مرخص.غروب بود كه پرستار گفت دكتر عملاي فرداش كنسله و پس فردام عمل نداره ميره واس چهارشنبه!ميگم بزاريد من برم ميام سه شنبه ميگم زرشك بري نوبتت سوخته!سه روز الكي علاف بودم تو بيمارستان؛بالاخره چهارشنبه شد و ساعت يازده و نيم ميگن بيا برو اتاق عمل زنگ ميزنم به احمد ميگه تو اتوبانه داره مياد؛تا يك تو اتاق انتظار اتاق عمل نشستم؛يك ميرم تو ريكاوري،از گوشي يكي به احمد ميزنگم كه تازه دارم ميرم ريكاوري،پسرك شيطوني تخت كناري من خوابيده و هي واسه پرستارا ماچ و بوسه و علامات منحرفه مي فرسته؛ 2.15ميرم تو اتاق عمل بي حس ميكنن دستمو دكتر شروع ميكنه به پاره كردن صاعدم تا يه تيكه تاندون ازش برداره بزار تو انگشتم؛من درد ميكشم و پرستار ميگه چه بي طاقتي!بالاخره آمپول ميزنه تو بازوم،بازم ميگم درد دارم!ميگه چي ميكشي؟اين خيلي قوي بود!ميگم بخدا هيچي ولي باز ميگه آره جون خودت بگو كه بدونم چي بت بزنم؟ميگم هيچي ولي درد دارم خانم!يه آمپول خفن ميزنه تو انژيوكتم و باز من ميگم درد ميگه هيس! من دارم گيج ميشم با صداي ماركوپلويي ميگم ببخشيد خانم من درد دارم و سرم گيج ميره و جالب اينه كه اين چراغها دارن به من نزديك ميشن......بعد تو ريكاوري بيدار ميشم،نمي دونم چي گفتم كه خانمي كه اونجاس داره ميخنده به من!تو عالم هپروت ميگم خانم عراقي(پرستار اتاق عمل)منو بفرس بخش توروخدا الان همراهم دق مرگ شده،زن مياد جلو ميگه باشه الان ميفرستمت ميگم توكه خانم عراقي نيستي ميخنده ميگه مگه فرقي داره!ساعتو ميبينم كه 5.45رو نشون ميده!داد ميزنم خانم عراقي همراهم دق مرگ شده بفرستم بخش؛احمد پشت در اتاق عمل منتظره و تا ميام تو راهرو در رو باز ميكنه و برانكارد و ميكشه بيرون؛ داداشم كه يك رسيده بوده بيمارستان فكر ميكرده از همون موقع كه من بش زنگ زدم  عملم شروع شده،حسابي داغون شده! فرداشم مرخص شدم بدون اينكه دكترم بياد بالاسرم!ديشب دردي شبيه زايمان داشتم و آخرشم با ديازپام10 تزريقي و با حسرت آسمان پرستاره‌ي كوير خوابم ميبره؛حالا 9آبان بايد برم دكتر تا ببينيم چي ميگه.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:28 توسط قنبیت |

تقديم به دختر و پسراي كه در بيمارستان مخ هم ديگرو مي‌زنند

امروز صبح رفتم بيمارستان حضرت فاطمه(س)تهران براي اينكه دكتر دستمو ببينه و وقت عمل بزنه واسم.مدت زماني زيادي پشت در اتاق دكتر روي صندلي نشسته بودم.به ناگاه متوجه نگاهي شيطنت بار به خودم شدم.خسته بودم حال و حوصله نداشتم سرمو انداختم زير و دستمو تكيه‌گاه كردم واسه كله مبارك كه بلكن خستگي دربره،بعد از هفت هشت دقيقه باز سرمو آوردم بالا ديدم شيطنتش زيادتر شده و هي زير لب يه چيزي ميگه.شنيده بوديم فضاي تهران آلوده‌اس باورمون نمي‌شد!خدايا من كي باشم؟اين كي باشه؟اينجا كجاست؟!‌‌‌

حواسمو ازش پرت كردم و بردم روي ال سي دي بيمارستان كه داشت فيلم هندي پخش مي‌كرد.زيرچشمي هواشو داشتم ديديم ول كن نيست.با خودم گفتم بابا اين ديگه كيه با يه من ريش و قيافه‌ي شهرستاي ما به ما گير داده،آخه وقاحت هم حدي داره!سنش از من كمتر بود،گفتم شايد قيچه كه نگاهش رو من زوم شده،موهاشو داده بود بالا سمت چپ و راست موهاشم ريخته بود روي گوشش چشماي درشتي داشت ولي از رنگ پيرهنش خوشم نيمد ولي خوش هيكل بود،دستش حسابي باند پيچي شده بود،از اون كفشاي پوشيده بود كه من بدم مياد مخصوصا اينكه سفيد بود و حسابي چرك شده بود!مامانش كنارش بود.ياد يكي از كانديداي معترض افتادم،كم كم داشتم به خودم شك مي‌كردم آخه مگه من اينقدر خوشگلم!اعصابمو ريخته بود بهم كه يه دفعه ديدم دختر كناريم پا شد رفت به سمت حياط همون موقع ديدم پسركي كه يك ساعت مارو به خودمون مشكوك كره بود هم پشت سرش رفت بيرون.بيست دقيقه بعد اومدن تو البته پسر با تاخير!دختر كناري من داره واسه دوستش تعريف مي‌كنه ماجرارو:موهاشو مثه ساسي مانكن زده،نازه ولي يه كم بي ريخته!به درد بيرون رفتن كه ميخوره،اونم مامانشه!وااااااااي ببين ديوونه داره كنار مادرش واسه من ادا درمياره،اوه نه نگاه نكن خجالت كشيد داره بوس ميفرسته،بزار بش اس بدم بفهمه كه مامانش داره بو ميبره!عجب خريه ها...

خداوند سرخوشي را از جوانان ما نگيرد كه در حال احتضار هم بيكار نمي‌نشينند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:48 توسط قنبیت |

از ديشب تا حالا اين هزارمين باره كه باز ميكنم اين صفحه ي لعنتي بلاگفارو تا حرفي چيزي بنويسم بلكن خالي شم ولي هربار كه باز كردم ديدم نه چيزيه كه بشه گفت حتي به عزيزترين دوستان و نه چيزيه كه بشه توجيحش كرد.آدم حسابي نبودم،خيلي اوقات بي شرمي رو رو سفيد كردم براي مادرم ولي از ديشب تا حالا فقط به مادرم فكر ميكنم،به غصه هايي كه داشت و حالا به همون اندازه يك شبه بش اضافه شد.اتفاق نبود چراكه حاصل نوع و روش زندگي اين دندان كرم خورده است!فقط در عجبم از لطف خدا كه چرا سربزنگاه ريخت اون چيزي كه نميشه جمعش كرد.آدم به حماقت اين آدم پيدا نميشه،خر به تمام معنا!و در عين حال غد و پررو!بيچاره اگرهم راست بگه چوپون دروغگويش بدجوري مانع از مقبوليت ادعاهاشه.سالها پيش از مادر خواستيم كه اين دندون رو بكنه ولي اميد داشت به آدم شدن اين ميوه‌ي لك!گاهي آدم‌ها لياقت شرايطي كه خدا بدون توجه به اوضاع اون آدم بهشون ميده رو ندارن و حتي يك روز مانده به تموم شدن بايد اين فرياد نالايقي شون رو سر بدن،والا ميميرن به خيال خودشون.‌
انگار خالي شدم،شايدم ناراحت بشم از اينكه اينو اينجا نوشتم.

فردانوشت:‌
بازي پيچيده شده گويا اين بار چوپان راست ميگه ولي بازهم از حريت با نقطه اش كم نمي‌شود!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:27 توسط قنبیت |

تقديم به مم باقركه بسيار از اين افتخارات دارد،باشد كه غم اين روزهايش برطرف شود

راسش با اينكه نمي‌خوام تريپ نژادپرستانه بزارم ولي بايد بگم هربار كه خليج رو مي‌بينم،مبهوت ميشم و كلي حال ميكنم كه اسمش فارسه،پهناوري خليج ديوونه كننده‌اس.چندين باري كه رفتم بوشهر موفق نشده بودم برم تو خليج‌شناكنم،هربار به دليلي نشده بود.اين بار تصميم گرفته بودم اگه شده يه ثانيه برم تو آب،برم.روز آخر در ساعات‌هاي پاياني سفر و درست در اوج گرماي سر ظهر ليان(نام قديم بوشهر) رفتم تو آب!يه ديوونه ديگم تو آب بود.بشدت آب شور بود و منم ياد قم مينداخت.سنگ‌هاي كف آب هم كه دمار از پايمان در آوردن.شايد فقط يك ربع شنا كردم و از آب اومدم بيرون و حالا تازه يادم افتاد كه من افتخاري در خليج كسب نكردم،همون لحظه ندايي با صداي مم باقر به گوشم رسيد كه علي تو ميتوني تو بايد بتوني.دوباره تنمو به آب خليج سپردم و مفتخر به اين افتخار عظيم گشتم.وقتي گرماشو حس كردم،بي اختيار ياد تمام دوستاني كه باهم اين افتخارو در خزر كسب كرديم افتادم.اين روزها به اين فكر ميكنم كه تنها آرزويم قبل از مرگ رسيدن به اين افتخار در مثلث برموداست و بس!

از اونجايي كه رفتن به سينما يكي از كارهاي فرهنگي و تفريحي ماست،بخصوص كه در شهر چيزي براي تفريح پيدا نشه؛با دوستان رفتيم سينما بهمن بوشهر.فيلم دوخواهر راي آورد كه ببينيم.وقتي وارد سالن شدم با اينكه سالن خوبي بود نمي دونم چرا ياد تالار عروسي افتادم،فكر كنم بخاطر بزرگي بيش از حدش بود.دردسرتون ندم،فيلم كه شروع شد،با هر سكانس ما بيشتر حس متهوعي بودن بمون دست ميداد،تا جايي كه نوبت سكانس ابراز علاقه‌ي حامد كميلي به الناز شاكردوست رسيد؛تصور كنيد كميلي با يه شورولت قديمي كه كلي فشفشه بش بسته شده يهو تو حياط خونه زن سابقش ظاهر ميشه و بعد سه تا پسر گيتار بدست كه بشدت گيتاراشون كثيفه و جاي دست روشون فراوون،شروع ميكنن به نواختن و اينجا حامد به الناز ميگه:«چرا منو نميخواي؟بخدا بچه هاي من و تو خيلي ناز مي‌شنآ»اينجا من رسما بالا آوردم.لذا از تمامي دوستان سينمادار خواهشمندم به همراه بليط اين فيلم يه پاك تهوع بدن كه از نون شب واسه تماشاچي واجب تره!اينقدر اين فيلم با بازي هاي مصنوعي بخصوص بازي مسخره گلزار افتضاح بود كه حتي تين‌ايجر هاي عشق گلزار هم بعد از تموم شدن فيلم حواسشون نبود كه بايد پاشن برن بيرون.

           

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:11 توسط قنبیت |

بنا به ريشه هاي پرافتخار فرهنگي ما ايرانيان عده اي معلوم‌الحال كه گويا از كشورهاي همسايه وارد ايران شدن در استاديوم‌هاي ورزشي فحش خار و مادر نثار همديگر و داور ميكنن.كمتر بازي فوتبال داخل ايران رو ميشه ديد كه از اين دست الطاف در فضاي معنوي ورزشگاه كه با نوشتن شعارهاي ديني ايجاد شده!رو نشنيد.‌‌
گاهي اونقدر اين صداها زياد هست كه شما بجاي دوستان تلوزيونچي بايد صداي گيرندتو كم كني تا فضاي فرهنگي خانواده مورد خدشه واقع نشه.در كمال تعجب بارها اين اتفاق افتاده و برادارن خط  مقدم رسانه تنها به كم كردن صدا راضي شدن،و زحمت محو كردن و قاطي كردن صداهارو هم به خودشون نميدن.آما امروز مسئله فرق داشت،مردم فحش نميدادن كه واسه دوستان صلوات باشه،مردم شعار ميدادن،اونم درحاليكه به استناد فارس و تصاويري كه ديديم بيش از سه برابر نيرو(با انواع لباس‌ها) داخل و خارج ورزشگاه بوده!اينجاست كه دستها روي پلاگين صدا ميره و صداها يا محو ميشن يا قاطي پاتي.بهرحال از برادارن تشكر و قدرداني ميشود چراكه نگذاشتند عده‌ي بسيار كمي خس كه گاهي خاشاكي هم باهاشون همراس فضاي خانمان را سبز كنن.من نميدانم چرا اين‌ها ول كن نيستن،انگار نه انگار گندهاشون اعتراف كردن؛باشد كه بيشتر‌ بيانديشند‌.
*تبريك ميگم به دوستان استقلالي‌ام بخاطر فرار از شكست.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:9 توسط قنبیت |

قبل از خوندن بگم كه سعي كنيد با لهجه ي قمي بخونيد اين مطلبو،اگرم بلد نيستي واقعا نصف عمرتون كه هيچ كلا بر فناييد.چند روزي از اعلام  تاسيس تجهيزات هسته‌اي در اطراف قم مي‌گذره و حرفاي زيادي در كوچه بازار درباره هسته‌اي شدن قم به گوشم ميخوره؛مثلا درست همون روزي كه سرظهر اعلام شد كه همچين مركزي وجود داره من تو اتوبوس بودم.راننده صداي راديو رو زياد كرده بود:«...اعلام كرد اين مركز غني سازي در بيست و پنج كيلومتري شهر مقدس قم در حاشيه ي اتوبان قم تهران واقع شده است.»مرد ميانسال نابيناي بلند به پيرمرد عصا به دست كناريش گفت:خب به سلامتي هسه اي شديم.پيرمرد گفت:دلت خوشوو حال فكر كردي اينا خودشون اعلام كردن؟!چندوقته منافقين لو دادن اينجي و چنجا ديگه رو؛اصن مگ ما كه اين همه ساله تو اين خراب شده بوديم غريبه ايم كه به ملت نگفتن و به سازمان خارجكي گفتن!نابينا گفت: من شرمندم ولي حاج آقا يعني اينا دروغ ميگن؟نفرمايين،نفرمايين»پيرمرد گفت:ما ازون موقع كه يه درشكه تو اين خيابون صفاييه ميرفت و ميومد تو اين شهر دنبال آب تهرون بوديم،هنوزم بايد با بيست ليتري هي مثه چي چي برم آب بخرم بيارم،هسه‌ا‌ي ميخام چوكنم،اصن چري اينا يهو سر ظهر جمعه‌اي اونوم در نبود احمدي نجات بايس اعلام كنن؟!چتو اين دفعه جشن نگرفته؟هان ساكتي بوگو نه بوگو ببينم چطو شده يهويي يادشون افتاده به ملتشون بگن؟!مرد نابينا از جواب پيرمرد ناتوان مونده بود و بهتر اين ديد كه در اولين ايستگاه پياده شه؛وقتي بلند شد كه پياده شه كارت الكترونيكي آبش افتاد زمين؛پيرمرد سريع داد زد:«غصه نخور،آبمون شور بو حال واسمون بعد سي سال سنگينشوم كردن.»بعدش پيرمرد آروم بمن گفت:تاحال فك ميكردم شيخا دور بر خودشونو امن ميسازن نم دونستم سر اين هسه پسه ها حواسشون از خودشونوم پرت ميشه!منم با خودم گفتم اقلاكن نكته مثبش اينه كه قم بيشتر از پيش مشهور ميشه.

*ه تمامي دوستان وبلاگ نويس نسيمي هشدار ميدم كه اگه عكس بچگيشونو نزارن از شام خبري نخواهد بود.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:55 توسط قنبیت |

امشب كه توي اتوبوس بالاي ده بار به امين گفتم كه از پاييز متنفرم يه دفه به ذهنم اومد شايد بخاطر پاييزاي چندسال پيشه تهران بوده،اون روزا كه با علیرضا ميرفتيم تا اول ترمي كتاب بخريم و هنوز به انقلاب نرسيده هوا تاريك مي‌شد.من حسابي دمق بودم از اينكه شهر غريب رو تاريك ميبينم.شايدم براي اين بود كه تازه از خانواده جدا مي‌شدم بعد از سه ماه تعطيلي! اما باز مي‌بينم كه سالاي قبل از دانشگاه هم از پاييزفقط تاريكي يادمه هرچند به اندازه‌ي اين سالها نيست.خواستم پستي بزارم واسه اين پاييز لعنتي دوست داشتني؛كه ديدم هرچي بخوام بگم رو تو پست پارسالم گفتم.لازم به يادآوريست فعلا از خواب‌هاي آشفته خبري نيست.اينم اضافه كنم كه بارون تو پاييز اين حس مرگ رو بتوان هزار مي‌رسونه.فصلی که همه دوسش دارن واسه من یه کابوس کشداره،امسال هم تموم میشه به امیدخدا.
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:9 توسط قنبیت |

چرخي در وبلاگ‌هاي بچه‌ها منو به اين نتيجه رسوند كه يه پست درباره مدرسه بزارم.راسش براي من سال اول مدرسه خيلي جذابيتي نداشت،چرا كه هنوز چند هفته نشده پدرم فوت كرد و كلا بيخيال حس شديم.‌

سال73مدرسه شهيد مفتح‌
معلمم آقاي زاهدي بود كه با خودكار ميزد تو كف كله بچه‌ها البته شايدم خيلي سفت نميزد،پارسال رفتم ديدمش تو همون مدرسه،پير شده بود و هنوز داشت به بچه ها الفبا ياد مي‌داد.1111بهترين دوستم كه دقيقا از همون سال ديگه نديدمش علي حقيقت بود،الان قيافشم يادم نيست ولي دوس دارم ببينمش.يه انباري زير زمين داشتيم تو مدرسه كه بچه‌ها ميگفتن اسكلت بچه‌ درس نخونا هنوز اونجاست!سال دوم هم همون جا بودم،معلمم آقاي زنديه بود اون موقع پير بود الانم پيره و من هنوز مي‌بينمش،مردي كه هرروز به ما عطر ميزد،هرروز!‌‌يادمه هويج مي‌بردم مدرسه واسه تغذيه بعد همه مسخره‌ام ميكردن.

سال سوم رفتم مدرسه نمونه مردمي حضرت زهرا،معلممون آقاي جهان‌بين يا همچين چيزاي بود كه وسط سال رفت و آقاي باقري معلممون شد،آقاي باقري از فعالين اصلاحاته.اون سال من تصادف كردمو پام شكست،تقريبا نصف سال رو نرفتم مدرسه.سال بعد يادم نيست اسمشو ولي يادمه كه معلم خوبي بود هرچند همه‌اش ميگفت شما بالاشهريا هيچي نميشيد خجالت بكشيد از فلان نقطه‌ي شهر كه درسشون خوبه.يادمه انشام خوب بود و شب امتحان ترم انشا يه برنامه‌اي درباره اميني از آدماي شاه پخش كرد،من خنگ فكر كردم ميگه فاميلي اصلي شاه امينيه،فردا كه موضوع انشا درباره شاه و انقلاب بود شما خودتون تصور كنيد چه گندي زدم!سال پنجم آقاي ميهن خواه بود مردي متين و باكمالات،مردي كه زنگ انشا رو تبديل كرده بود به كنفرانس،هركي انشا مي‌خوند،بقيه درباره‌اش نظر ميدادن.يادمه يه بار سر كلاس علوم يه ليوان آب و خاك قاطي كرد،من داشتم با بغل دستيم ميحرفيدم،يهو گفت كي حاضره اينو بخوره؟پريدم وسط و رفتم كه بخورم،ليوانو گذاشتم رو لبام كه داد زد نخور!بعد گفت دمت گرم كه پاحرفت وايسادي!منم بي‌خبر ار همه جا به خودم باليدم.‌
در آخر ميخام از همه‌ي بچه هايي كه ميان اينجا و يحتمل خودشونم وب دارن بخام از بچگيشون يعني همين حدود6-7سالگيشون عكس بزارن،لطفا.در ضمن بابت كيفيت عكسا شرمنده چرا كه اسكنر موجود نبود و عكس از رو عكس اندختم،گويا روز اول مدرسه هم آفتاب زده كه چشامو بستم.‌


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:56 توسط قنبیت |

ديشب تا حالا دارم به اين فكر ميكنم كه چه جامعه ي خوشحالي داريم.در بالاترين لينك گذاشتن:اگر فردا را منتظري و صانعي عيد اعلام نكنند،براي اولين بار رزوه ميگيرم يا تا زماني كه منتظري و صانعي عيد اعلام نكنند ما روزه ميگيريم و يا دهن كجي مراجع به عيد حكومتي!‌
نمي دونم چرا عادت كرديم همه چيزو با هم قاطي كنيم،نمي دونم اگه مثلا آقاي صانعي عيد اعلام ميكرد و آقاي منتظري اعلام نمي كرد چي ميشد؟!اشتباه نكنيد من نمي خوام وارد حوزه‌ي شخصي افراد بشم.حرف من اينه كه تا بوده همين بوده كه تا مرجع‌اي بهش ثابت نشه اعلام عيد نميكنه و كاري به همديگه ندارن.تازه راه‌هاي زيادي براي تعيين اول ماه وجود داره،مثلا يكي بحث رويت بي ابزار رو قبول داره،يكي با ابزار،يكي اصلا كاري به رويت نداره و محاسباتي عيد اعلام ميكنه،يكي هم قائل به حكم حكومته،يكي هم به گروه منجمان عقيده داره.كمتر كسي پيدا ميشه كه به امكانات حكومت واسه رويت شك كنه ولي اين بحث شخصي هر مرجع است كه بايد واسه‌اش از يكي از راه‌هاي ذكر شده اثبات بشه.آقاي جناتي در جواب سوال من درباره‌ي اطمينان به عدالت شخص حكومت گفت من به گروه متخصصان كار دام نه به شخص اعلام كننده و گويا منظورشون اين بود كه گروه حكومتي بهترين و با امكانات‌ترين گروه‌هاست.‌‌‌‌‌‌
براي اثبات سياسي نبودن اين عيد،كافيست بدانيم كه آقاي جوادي آملي كه در اين مدت منتقد حكومت بودن عيد اعلام كردند ولي آقاي نوري همداني اولين و درواقع تنها مرجع‌اي كه به محمود تبريك گفت و سايتش پر زا نامه‌هاي عاشقانه براي حكومته،عيد اعلام نكردن.‌‌‌
ناگفته نماند كه كاش يكبار براي هميشه اين آقايون مي‌شستن و اين مشكل عيدفطر رو حل مي‌كردن.‌
از ديدن اين وضع جامعه درباره‌ي رويت ماه خيلي برداشت‌ها ميشه كرد من جمله بالغ نشدن جامعه اي كه همچنان بر تعصب نشسته و پيش مي‌رود و حتي عيدش رو هم سياسي مي‌كنه؛جامعه‌اي كه اگر به اين رويه ادامه بده بي شك همان راه افراطي انقلابيون57 را پيش خواهد گرفت.البته مقابله با يكجانبه نگري صداوسيما يكي از جنبه هاي مثبت اين حرف و حديث‌هاست،چراكه به مردم آموزش ميده كه اخبار رو فقط از ضرغام تي‌وي پيگيري نكنند.

*فردا قم جالبه چراكه مقلدين بيشتر علما ميخان تو حرم نماز عيد بخونن و حكومت نمي‌زاره‌.
*سالهاي پيش بيشتر آقاي بهجت عيدش فرق داشت،امسال تقريبا همه فرق داشتن با عيد صداوسيمايي.‌
*احتمال حذف يا اصلاح اين پست خيليه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:29 توسط قنبیت |

بعد از مدتها يه آدم نيكوكار پيدا شد و واسم هدر وبلاگ ساخت،البته اين نيكوكار به شدت التماس ميكرد اسمشو نيارم.فكر كنم از لطف زياد دوستان مي ترسه،مي ترسه نكنه بريزن سرش و هي بگن هدر بساز،خلاصه اين خير گمنام لطف كرده و اين شش تا هدرو طراحي كرده،از اونجايي كه ما بشدت به نظر مخاطبانمون كه شما باشيد احترام ميزاريم لطف كنيد شماره‌ي هدري رو كه مي‌پسنديد توي كامنتها بزاريد.بديهيست كه به سه نفر از دوستان به قيد قرعه توسط هادي بليط پارك هفتادوتن اهدا خواهد شد.

شماره يك:شماره دو:شماره سه:4شماره چهار:شماره پنج:6شماره شش:

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط قنبیت |

چند روزيه درگير كتاب«ما چگونه،ما شديم؟»صادق‌زيباكلام شدم.برگ‌برگ اين كتاب حكايت اين‌ دلايل رسيدن ايران و ايراني به اين حال و روزه.در در صفحه199 زيبا كلام كه گاهي زياده گويي هاش آدمو كلافه ميكنه نقل قولي از يه‌كتاب ديگه ميكنه كه اون كتاب نقل‌قول كرده از سياستنامه‌ي‌خواجه‌نظام‌المك:«...هر وقت كه مجهولان و‌ بي‌اصلان را و بي‌فضلان را عمل فرمايند(پست و منصب دهند)و معروفان و اصيلان را معطل گذارند،و يك كس را پنچ،شش عمل فرمايند و يكي را عمل نفرمايند،دليل بر ناداني وزير باشد و بدترين دشمن است كه ده عمل يك مرد را فرمايد و ده مرد را يك عمل... پس اگر وزير عاقل و دانا باشد،علامت آن باشد كه كارها به مردم اهل تفويض كند تا مملكت زوال نيابد...»

حالا شما مقايسه كنيد اين پندهارو با دولتي كه رتبه ي يك كنكورش رو زنداني ميكنه و مردك متقلب رو معاون اول!

اين كتاب كه به ريشه يابي علل عقب ماندگي ايران مي پردازه خوراك آدماييه كه اعتقاد دارن اسلام باعث عقب ماندگي ما شده،البته تا حدي هم واسه‌ي خرد كردن غرورهاي بي‌جاي ما ايراني‌ها مناسبه،غرورهايي كه هرروز در گوشمان زمزمه ميشوند:ملت غيور ايران،ايراني باتمدن،تاريخ مفتخر‌ به ما ايراني‌هاست‌و... .قابل توجه كه در اين كتاب از پيدايش روحيه ي مقدس تراشي و مشروعيت الهي بخشي به سلطان و حكومت در ايران باستان بخصوص در زمان ظهور زرتشت سخن‌هاي زيادي آمده اس.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:47 توسط قنبیت |

ديشب رو اگه بهترين شب قدر زندگيم يا حتي بهترين شب زندگيم ندونم بدون شك تكان دهنده ترينشون بود.
ديشب در كنار آدمايي بودم كه آدميت را رو سفيد كرده بودن و روي من را سياه مثل ذغال.آدمهايي كه براي من غريبه بودن،چه با شوق  دستانشون رو حلقه ميكردن و به گردن بچه هاي سياه ترين محله هاي تهران مي انداختن.ديشب فهميدم كه سالهاست دچار بيماري شدم بيماريی كه اسمش فقط حرف زدنه،بيماري كه به تو ميگه عمل از تو ساخته نيست.چقدر سبك شدم ديشب وقتي كه با دوستان به توي كوچه پس كوچه هاي شوش به دنبال آدرسي ميگشتيم كه رابط داشت ميخوند.ديشب دلم براي خودم سوخت كه بايد سالي بگذره و يه عده آدم عاشق يه برنامه بچينن تا من يادم بياد وضع بچه هاي خاك سفيد رو،دلم سوخت كه فقط دارم اداي خوب بودن رو در ميارم،دلم سوخت به حال زار خودم كه فقط و فقط داشتم از روي كاراي اون آدم خوبا تقليد ميكردم و هنوز امر گرسنگي برام مشتبه نشده!از خودم بدم ميومد كه توي اون مسير به خودم فكر ميكردم نه به خنده هاي روي صورت آدمايي كه كيسه هارو ميگيرن،چقدر فاصله گرفتم از علي،چقدر سخته كيسه هاي سنگين رو اين ور اونور كردن،كيسه هايي كه لياقت ما بيشتر از دوتا نبود.عجب آدمايي ديدم ديشب،براي پاك كردن اشكهاي ميناي خاك سفيد  از هم سبقت ميگرفتن،آدمايي كه به روضه ي اين روزها گوش ميدادن،به مصيبت تزريق براي پدر و مادر،به فاجعه ي فروش بچه ها،به جنايت كارتن خوابي احسان و... .من با اون جمع غريبه بودم،من از اونا نبودم مني كه حاضر نيستم يه وعده غذاي بيرونم رو ترك كنم تا با پولش از دخترك سر خيابون فال بخرم كجا و اونا كجا؟اونايي كه دنبال دخترك فال فروش رفتن و خونشو پيدا كردن،اونايي كه پدر دخترك رو راضي كردن بزاره دخترك درس بخونه.من هنوز دارم اداي بچه هاي جمعيت امام علي رو در ميارم وسعت قلبهاي ديشب داشت منو ميكشت از حسادت.آي خدا من چقدر از خودم بدم اومد ديشب وقتي موسس جمعيت گفت:آبروي ما رفته كه اينارو فراموش كرديم...
دیشب به همت هاشم رفته بودم مراسم کوچه گردان عاشق که کار بچه های جمعيت امام علي تهرانه،پر بود از صحنه هایی که فراموش رو فراموش میکنن.

*بي شك هيچ جا بی نقص نيست؛نقدهايي به حرفاي شارمين ميمندي نژاد(موسس جمعیت)دارم كه به موقعش ميگم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط قنبیت |

گاهي با خودم ميگم كاش فحش يارو رو تحمل ميكردم و هيچي نمي شد،هرچند اونقدر فشار رواني بالا بود كه مثل باروت شده بودم.طرفداراي با ادب محمود چپ و راست دم در ستاد توهين ميكردن.فردا جلسه دهم فيزيوتراپيست و بعدش قراره دو سه روز يه بار برم تا بیستا بشه قبل از عمل.آخ كه ميسوزم از اينكه روزي يك ساعتي و خرده‌اي علافم و آخرشم هيچ تاثيري رو دستم نداره،قراره فقط عضلات رو حال بده واسه عمل بعدي،چه زود گذشت فقط يك ماه تا عمل بعد مونده.اين فيزيوتراپي هم محل خوبيه واسه جامعه شناسي،همين جور كه تو كابين داري به خودت برق وصل ميكني صداي خشني به گوشت ميخوره كه داره از نحوه ي چاقو خردنش ميگه.فرداي اون روز ي دونه ديگه از همون صدا خشنا با تو هم كابين ميشه و هرچي واسش قسم ميخوري كه چاقو نخوردي باورش نميشه.صداهاي زيادي ميشنوي،يكي از فوتبال بازي كردنش پشيمونه كه رباتاشو به فنا داده،يكي با صداي پر درد داره تو دستگاه كشش جون ميده،يكي از نحوه‌ي ماساژ پرستار دلخوره،يكي هم آروم و با احترام پرستارو صدا ميزنه،يكي اومده با اينكارا ديسكشو خوب كنه و كلي سوژه‌ي ديگه.بدبختي هرروزم چندتا پرستار جديد ميان كه استخدام شن ولي بعد از يكي دو روز ديپورت ميشن.جالب اينكه يكي از اين خانما تنها سه چهار روز از اون يكي زودتر اومده بود و كلي هم سنش از اون كمتر بود،ولي عين كسيكه صدساله اونجاس بهش دستور ميداد.وقتي دستور دادن اين پرستار كه من بهش ميگفتم سلطان رو واسه سرپرستار گفتم خنديد و گفت منم  از ترس اينكه فردا بمن دستور بده ردش كردم.ميگفت خصوصيت زناست كه حال همديگرو تو كار بگيرن! البته كه من باور نكردم،شك نكيند.

*حکومت علي و مردمسالاري رو بخونید بد نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:38 توسط قنبیت |

چقدر سخته اينجوري مردن؛مدتها بود ميخواستم خودمو بكشم ولي شجاعتشو نداشتم،شجاعت دوباره ساختنم،شجاعت رسيدن به چيزايي كه شايد مخالف چيزهايي باشه كه خودمو باهاشون ساختم يا شايدم ساختن،جامعه و خانواده و ... .سالها بود فهميده بودم اينجوري نميشه و بايد شكست و دوباره ساخت ولي نميشد،حس ميكردم اينجوري بودن بهتر از خراب شدنيه كه نشه درستش كرد و تا آخر خراب بمونه.ميگفتم حالا همين بهتر از ويرانيه.تا اينكه مجد خودشو توي يه بحث انداخت وسط،بحثي كه بحث نبود و من پيشنهادي رو ميدادم ولي علي اومدو سر صحبت باز شد.با اينكه همه ي حرفاشو نپذيرفتم و قانع نشدم ولي يه حرفش خيلي واسم تاپ بود:«اگه امروز خرابش نكني فردا بر اثر فشار خراب ميشه» راست ميگفت مخصوصا كه خودم اين فشارو نزديك به دوسالي هس كه فقط واسه يه مسئله حس ميكنم.درسته قسمتي از خودمو به مرور خراب كرده بودم ولي اين بار تصميم به ويراني كلي گرفتم،ميخام روي يه سطح صاف خودمو بسازم.اون لحظه فكر نميكردم خراب كردن سختر از ساختن باشه يعني فكر ميكردم ولي نه اينقدر سخت؛حالا ميبينم كه خراب كردن سختر از ساختنه.البته بدبختي اينجاست كه مصالحي هم واسه ساختن پيدا نميشه.اميدوارم از اونايي نباشم كه خراب ميكنن و دنبال ساختن نميرن.تصميمم رو گرفتم ولي ميترسم از سرگرداني و علافي.اميدوارم بتونم تصميمم رو كاملا عملي كنم.

*ادسر(adas sar)يك واژه ي قميست به معناي از اول كه بيشتر به معناي دوباره كاربرد داره.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:51 توسط قنبیت |

اصولا وقتی میخوام در مورد سفری چیزی بنویسم که خیلی واسم عزیز و خاطره انگیزه در اولین فرصت این کارو میکنم ولی این بار نتونستم در مورد این سفر بنویسم واقعیتش اینه که حسابی از دیشب که از بچه ها جدا شدم کوب کردم،کوب به معنای اساسی،انگار در یه خلا زمانی و مکانی گیر افتادم.سفر ماسوله بهترین سفر گروهی بود که تاحالا رفته بودم.قبل از سفر با خودم در مورد مشکلات احتمالی کنار اومده بودم و واسه خودم یه سری مشکلات رو پیش بینی کرده بودم ولی هیچ کدوم از اونا و نه هیچ مشکل دیگه ای پیش نیومد.اونقدر گزینش بچه خوب بود که همه با هم سالها آشنایی داشتن در عین اینکه تازه دوست شده بودن،هرچند تعدادی قبل ترها دوست بودن.

دوستی های ساده و عمیق باعث شد تا سفرمون پر از شادی و خاطره باشه:سرسره بازی تو پارک قزوین،شادی های توی مینی بوس،مسخره بازی وسط جاده فومن،عکس انداختن با یه تابلوی رشت،خواندن«دریا اولین عشق مرا بردی»که تا پنجا و هفت عشق هم رسید،طی کردن پله های ماسوله و نرسیدن به هتل با کلی بار،درست کردن شام که به لطف دقت خانمها حتی یه دونه سوسیس هم مثل هم برش نخورده بود،خوردن شام رو پشت بوم همسایه که همون حیاط ما بود،خوش گذرانی شب اول که کم بود،صبونه روز اول که واس معدود دفعات زندگیم کره دوغی خوردم،ناهار کنار آبشار ماسوله،نم نم بارون تو صورتمون دم ظهر کنار آبشار،دیویدن بچگونه توی سراشیبی،رفتن به رشت و شنای بعدازظهر و غروب ساحل،شام خورن تو رستوران حاتم رشت،برگشتن به ماسوله،تا صبح پانتومیم بازی کردن و شادی کردن،صبونه املت خوردن،عکس انداختن های دیوونه کننده،راهی شدن،با حسرت از پله های ماسوله پایین اومدن،تو مینی بوس تئاتر بازی کردن،رودبار لواشک خریدن،منجیل ناهار مزخرف خوردن،شادی هایی که میدونستیم چند ساعتی بیشتر تا پایانش نمونده،سرسره بازی تو بوئین زهرا،ترسیدن از رانندگی راننده،آرزوهای آخر راه و خداحافظی هایی که خیلی سنگین بود و پر بود از غصه.

اینها تمام چیزهایی بود که که میخواستم بگم از این سفر سه روزه ولی هرچه کردم نتونستم سرهم بندشون کنم،نمی دونم چرا ولی هرچه کردم نشد.از همه بچه ها که باعث شدن خاطره ی فراموش نشدنی برام بوجود بیاد بخصوص عباس و جعفر که حسابی خسته شدن و صبوری کردن،تشکر میکنم.

پی نوشت:سفرنامه ها در عابر پیاده،نون و قلم ،نفس عمیق،زابا،روی صندلی لهستانی،ناطوردشت. عنوان پست رو از یک ترانه که نمیدونم خواننده اش کیه ولی تو مینی بوس گوش میدادیم گرفتم لطفا اگه میشناسید خواننده اشو بگید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 4:54 توسط قنبیت |

به نظر شما اگه یکی از متهمین در این دادگاه های فرمایشی نام فرزند آقای جنتی یا یزدی رو برده بود،بازم ضرغام تی وی اونو پخش میکرد؟!

از خودم بدم میاد چرا که در کشوری زندگی میکنم که نام دین بر حکومتش گذاشته و بدون هیچ مدرکی و فقط به استناد حرفهایی که معلوم نیست در چه شرایطی زده شده در غیاب شخصی به او تهمت و افترا میبندن و بدتر از اون هزار بار بیشتر این اشتباه رو تکرار میکنه.

*نماز ظهر به امامت آقای منتظری در نوع خودش واسم جالب بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:8 توسط قنبیت |

خدایا به حق این ماه یا وجدانم رو بگیر که بعد از گناه سرزنشم نکنه،یا واقعا آدمم کن که گناه نکنم.خسته شدم از این همه توبه شکستن،مارو به یه طرف پرت کن خلاص!این چه برزخیه درست کردی واسم،نه آدم میشم،نه بی وجدان.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:33 توسط قنبیت |

تقدیم به شاهزاده ی صورتی که گاهی یادآوری میکنه که کودک درونم رو زنده نگه دارم

آدمهای نشانه دارم رو در پست های باعنوان همه عشق های من معرفی کردم ولی چون بنا به بازی وبلاگیست باید بازم یه چیزهایی بنویسم.آدمهای نشانه دار من زیادن ولی اصلیاشون رو میگم:

دکتر غلامحسین دینانی که وقتی حرف میزنه من حتی صرف نظر از حرفاش از نوع صحبت کردنش خوشم میاد.از چهره ی اساطیریش خوشم میاد.دکتر شریعتی که شخصیت چندوجهیش منو درگیر خودش کرده؛محمدرضا فروتن،رضا کیانیان،امین که خیلی چیزا به تیپ و قیافش نمیاد ولی همه شو داره مثل مرام و معرفت،محمد پسردایی که از وقتی یه کم دغدغه مند شدم کمکم کرد پرت نشم نه از اینور نه از اونور و بسیار ماهرانه بلده کاری کنه که تو خودت براش حرف بزنی بدون اینکه اون ازت بخواد و خیلی های دیگه که باید رجوع شود به:اینجا و اینجا و اینجا.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:20 توسط قنبیت |

گردهمایی برگزار شد.به نظر خودم بد نبود.تجربه ی خوبی بود که بی شک لطف دوستان باعث شد تا بتونم همچبن تجربه ی رو کسب کنم.بعضی حرفها و رفتارها کمی ناراحتم کرد همانطوری که بی شک بعضی حرفها و رفتارهای من دیگران رو ناراحت کرده.همه ی دست آوردهایی شخصی این گردهمایی یک طرف،یافتن دوستان خوبی چون هادی مجیدی و هاشم و مجتبی و ... یک طرف.آشنایی با بچه هایی که تلاش کردن تا برنامه به بهترین نحو برگزار بشه که بنظرم تا حد زیادی هم شد.بچه های دکور گل کاشتند و دکوری بی نظیر رو طراحی و اجرا کردن.همه لطف زیادی داشتن و منو رو تحمل کردن.از همه دوستان تشکر میکنم بخصوص از حمید مهاجرینی عزیز که بجای پول دادن بهم روحیه میداد تشکر کنم.راسی منظور از اصلاحات من در نسیم بحث اسم نوشتن رو لیوان یکبار مصرف بود.آخه لیوانها واقعا یکبار مصرف شده بود،به این صورت که هرکسی یه بار آب میخورد و مینداخت دور یا میذاشت جایی که خودشم یادش میرفت،بنابراین تا شب نفری چندین لیوان مصرف میکردیم،من طرح دادم از این به بعد اسمامون رو روی لیوان بنویسیم تا گم نشه و این طرحو روی کاغذ نوشتم و کنار کلمن نصب کردم،البته با امضای دبیر انجمن تا اگه کسی خواست انتقاد کنه به حمید چیز بگه!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:54 توسط قنبیت |

45

با تشکر فراوان از همه دوستان بخصوص:ممد مجیدزاده،حمید مهاجرینی،علی مجد،کاظم امجدی و کمک های بی دریغ هادی مجیدی که باهام طمع خیلی چیزهارو چشیدم در این مدت.امیدوارم تلاش ها نتیجه ی خوبی داشته باشه.راسی چهارشنبه ساعت ۱۸هم نشیت وبلاگ نویسان قمی با حضور مدیر پارسی بلاگه که اونم تو سازمان در سالن کنفرانس برگزار میشه.از تمام دانشجویان قمی و وبنویسان قمی دعوت بعمل میاورم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:6 توسط قنبیت |

مدت هاست میخواستم همچین پستی بزارم.قسمت این بود که شب تولد وبلاگم بنویسمش.به نظرم هیچ اتفاقی مثل این کودتا نمی تونست این همه موجب رشد اصلاحات بشه.در سالهای گذشته اصلاحات رو با خاتمی می شناختیم،اصلاحات یه سمبل داشت.اما کم کم کروبی هم سمبل شد و حالا هم میرحسین.با نگاه مثبت که نگاه کنیم،این بهترین اتفاقه،ما الان صاحب سه تا سمبل شدیم،سمبل هایی که بهشون افتخار میکنیم.قبلترها که فقط خاتمی بود،تمام فشارها روی ایشون بود،بی شک روی پیشرفت اصلاحات تاثیر منفی داشت ولی این روزها فشارها تقسیم شده،این روزها نه فقط این سه عزیز بلکه خیلی از مردم ایران نماد اصلاحاتند.به امید روزی که حکومت علی(ع)برقرا شود و معاویه ای در خاکمان نباشد.

*وبلاگم سه ساله شد،امشب پر از خاطره و سوتی های نوشتاری ام.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط قنبیت |

چند روز پیش که سر همین گردهمایی با یکی از نمایندگان قم که اتفاقا روحانی هم بود،ملاقاتی داشتیم.وقتی رفتیم پیشش نگاهی به دستم انداخت و گفت دستون چی شده؟مجبور به دروغ شدم گفتم توپ خرده.خودش با زیرکی گفت توپ خورده یا اینکه... بعد با ایما و اشاره ادای باتوم رو درآورد.می خواستم بش بگم حاج آقا شما که میگید کسی کتک نخورده این حرفا چیه؟نظام ولایت مدار و این حرف؟!

حرفمو خوردمو رفتم سراغ موضوع اصلی.

شاید اوایل هفته بعد بریم ملاقات لاریجانی،یه چیزی بدجوری قلقلکم میکنه.اینکه بش بگم:آقای لاریجانی شما سه شنبه کمیته تشکیل دادید واسه بحث تجاوز به بازداشتی ها و چهارشنبه نتیجه اعلام کردید؟!چی شد گویا فشار رجانیوز اثر کرده!

کاش میتونستم اینارو بش بگم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:51 توسط قنبیت |

بعد از مدت ها بر اثر بیخوابی تصمیم گرفتم،آپ کنم.استرب و دپسردگی گرفتم؛هشت روز بیشتر نمونده،اوضاع مالی افتضاحست،حالا دقیقا به معنای عمیق و بس ژرف اون جملات قصار که مضمونش پیرم درومدن بود پی بردم.وقتیکه پولی نیست و تو موندی و یه مشت آدم که ازت توقع دارن،تو موندی و خودت که نمیخوای تسلیم بشی.گندزدن شورای سیاست گزاری هم که محشره،نمی دونم کدومشون این تاریخ رو پیشنهاد دادن،درست هفته ی قبل از ماه رمضون!هر سازمانی رفتم،رفتن مسافرت با عیال.همه ی اینها یه طرف،سرو کله زدن با جماعت نثوث یه طرف.نور به وبلاگت بباره ممد منصوری که تو ستاد گفتی:«دختر جماعت بدرد کار سازمانی نمی خوره.» البت خدایش همه شون نه.

تو این شرایط دم به دم باید دستمو عسل مال کنم،دکتر جان بخیه کش فرموده اند عسل بزار روش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:3 توسط قنبیت |

دخترم25

سنت شان بود

زنده به گورت كنند

تو كشته شدى

ملتى زنده به گور مى شود. 

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى خورد.

...

این روزها با اشعار و صدای شمس لنگرودی بسر میشود.اشعاری از جنس غصه های همه ی ما،اشعاری که با صدای پر از غصه ی شاعر به قلب آدم رسوخ میکنه،پیشنهاد میکنم شما هم بشنوید.تازه آشنا شدم با شاعرسبز ولی انگار مدتهاست میشناسمش مخصوصا صدایش را،این تنها قسمتی از اولین مرثیه ی ایست که برای روزهای داغ تیر سروده،22مرثیه در تیر ماه.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:59 توسط قنبیت |

آقا جان سلام

این بار عرض شکایت به محضر شما آورده ام.

آقا جان مگر نمی بینید که پوستین وارونه به تن اسلامی که ریشه اش از خون پاک پدرانتان آبیاری شده،کرده اند و معاویه وار احکام حکومتی صادر می کنند؟!جانم بفدایت مگر نه اینکه  دین جدتان دین عطوفت است،پس چرا سیاه چاله های عباسی رو به نظاره نشسته اید؟!آقا جان منتظریم که بیایی و این چهره ی اموی عباسی را از چهره ی اسلام محمدی که سرشار از محبت است بزدایی،منتظریم همانطور که وعده داده شده بیایی و انتقام خون مظلومان و آزادمردان جهان را از دیو سیرتان تاریخ بستانی،منتظریم تا با آمدنت به چاپلوسان بی تفکر،درس اندیشیدن دهی،منتظریم تا...

می دانم که بی شک قلب شما این روزها بیشتر از هر کسی برای یاری رساندن به دین حق بی تابی میکند،آقا جان چه کنیم که این روزها فرشته ها دعاهایمان را بگوشش نمی رسانند.


تقریبا یک ساعت قبل از مغرب جمکران بودیم،بازهم با امین.گفتیم نماز جماعت بخونیم و بریم.اذان که تمام شد مکبر اسم امام جماعت رو گفت:..نوری همدانی. حالم گرفته شد،هرچه سعی کردم استدلالی برای نماز خوندن پشت سرش گیر بیارم نشد.سریع اومدیم بیرون و نماز رو خودم خوندیم.هنوز هم موندم که درست عمل کردم یا نه ولی مهم نیس چرا که اون موقع به این نتیجه رسیدم که پشت سر کسی که به قاتل تبریک میگه نایستم.جمکران حسابی شلوغ بود.جو گیر شدیم و برعکس همه ما،برگشتنه رو پیاده اومدیم.چیزی بیشتر از دو ساعت راه رفتیم.توی راه صحنه ها و رفتار هایی رو از بعضی از همسن و سالام میدیدم که.... . بگذریم.امیدوارم فردا روز ظهورش باشد و مارا از دست این بنی امیه ی دوران نجات دهد،آمین.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:44 توسط قنبیت |

12121

این روزها زمستان است

زمستان است و امشب،شب چله

بیشتر از پیش،زمستان قدرت نمایی میکند

شب چله  هم میگذرد

و چه اندک اند که باور ندارند،زمستان رفتنی است 

بهار می آید

به شکوفه های نشکفته ی مان سوگند

بهار می آید

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:44 توسط قنبیت |

دم ترمینال جنوب سوار پراید شدیم با امین که برگردیم قم.غروب بود.اعصابم از اینکه نتونسته بودیم درباره الی... رو ببینیم خرد بود.امین مثل سینما خوابش برده بود.راننده ضبط نکبت بارشو روشن کرد. آخه عوضی ...واسه چی...  و در ادامه دوتا پسر باهم درباره ی دختر حرف میزدن و ازش مثلا تعریف میکردن: لبات شیرینه بی شرف ... . قبلاهم رپ شنیده بودم خودم ولی نه اینجورش،یاس رو گوش میدم وبعضی از این شادها مثلا پارمیدا یا نی ناش ناش ولی اینا بدجوری رفت تو مخم.انگار سی دی کلا از همین دست بود.حالا نوبت دختره بود که به هردو پسر ابراز علاقه کنه:ساسی چقد نازی ... حسین چه باحالی... واسه نسل بعد دلم سوخت،واسه نسلی که دیگه خیلی چیزارو نمی فهمه چراکه موسقی و شعرایی که باید زمزمه کنه اون چیزارو ازش گرفته.با خودم فکر می کردم، نسل ما که نسل قبلی مون اهل حافظ و شجریان و نهایتا امثال ابی بودن،این شده روزگارمون که یک روز در میون عاشقیم و فارغ؛بدا به حال نسل بعدی ما که بجای شنیدن به هر سو رو کنم روی تو بینم،داره دیگه حالمو بهم میزنی عوضی، گوش میده.و من چقدر تحمل کردم 120کیلومتر این اراجیف رو.

*جهت احترام به حقوق مولفین:این تیکه آهنگایی که نوشتم،شاید درست نباشه ولی یه همچین چیزایی میخوندن

*امین عشق فیلمه؛اون گفت بریم خاک آشنا چون استاد کیانیان توش بود؛ولی خودش از بی خود بودن فیلم و خستگی خوابش برد.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط قنبیت |

با سلام و عرض ارادت خدمت خداوند مهربان

نقطه سرخط

این روزها که انگار پاک مارو فراموش کردی

نقطه سرخط

پس حداقل بخاطر دینت و اون آقایی که این روزا به نامش بکام معاویه آدم میکشن یه کاری کن

نقطه سرخط

مگه نه اینکه بنده ی خالص ات خبر داد که حکومت بر ظلم نمیماند

نقطه سرخط

پس چرا حالا که حکومت بنام تو ظلم میکنه به فریاد ما گوش نمی کنی

نقطه سرخط

خودت عالم کلی و از همه چی خبر داری سخنم کوتاه:به فریادمون برس

نقطه پایان

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:47 توسط قنبیت |

خدا نکنه ما به چیزی علاقه مند بشیم.از دوران دانشجویی اول که تازه دلستر بهنوش مد شده بود و حسابی توی خوابگاه هوفنبرگفراگیر،من ازش خوشم نمیومد.بعدها گذشت و ایستک به بازار وارد شد و در بین جوانان پرشور همه گیر شد ولی من از این یکی ام خوشم نمی اومد.نمی دونم شاید چون فراگیر شده بود.چند سالی گذشت تا اینکه مارک جدیدی به آرامی وارد بازار شد.بدون جو و خیلی آهسته توی یخچال عمودی های سوپرمارکت ها جا باز کرد.دوران انتخابات بود و ما هم پیاده روی های شبانه با امین رو ادامه میدادیم.اهل دود و دم نبودیم و دنبال یه چیزی واسه خالی نبودن دست تو پیاده روی هامون میگشتیم.قرار شد هوفنبرگ رو تست کنیم.همون بار اول دیوونه اش شدیم.چندباری مجبور شدیم راهمون رو دور کنیم تا هوفنبرگ بزنیم.آخه یه دفعه بجای هوفنبرگ،ایستک زدیم و کلی حالمون بهم خورد.این شد که شدیم معتاد هوفنبرگ.نمی دونم شایدم بخاطر علاقه ی من به زبان آلمانی باشه،ولی هرچی که هست منو دیوونه کرده.امشب بعد از چند هفته با امین رفتیم پیاده روی،قبلا هدفمون پیاده روی و حرف زدن بود،حالا هدفمون هوفنبرگه؛دیدیم جا تره و بچه نیس،یه مارک جدیدی بنام ویکتوری بجای عشق ما نشسته.خر شدیم امتحانش کردیم از ایستک هم افتضاح تر بود.کلی مغازه رفتیم ولی از هوفنبرگ خبری نبود.بالاخره بعد از جستجوی فراوان پیداش کردیم،اونم پرتغالیش که منو میکشه.همیشه بعد از نوشیدن شیشه شو میشکوندیم،بخصوص بعد از تقلب بزرگ تا خودمونو خالی کنیم(در محلی که موجب آزار مردم نشه)؛اما این بار امین شکست ولی من نه.آخه میخام یادگاری نگه اش دارم شاید دیگه هوفنبرگ گیرمون نیاد بخوریم!

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:54 توسط قنبیت |

افرادی که از ا.ن حمایت میکردن ادعای ولایت مداری محمود رو داشتن و به قول خودشون با رای به محمود جلوی تیری که هدفش رهبر بود رو گرفتن،این روزها به شدت گیج اند.چراکه محمود امر 1نائب امام را اطاعت نکرده تا اینکه رهبری نامه رو علنی کرد؛و البته پس از اینکه خود اسفندیار استعفا داد؛محمود استعفای مشایی رو پذیرفتو عملا رهبری رو بحساب نیاورد والبته در جواب نامه ی رهبری به دو خط بسنده کرد،اونهم با لحنی بسیار تامل برانگیز!نمیدونم آقای یزدی که بخاطر لحن نامه ی هاشمی به رهبر یه مشت طلبه ی جیره خور رو به خیابون کشوند،این روزها داره سهام کدوم شرکت رو بالا میکشه که حواسش به این لحن نبود!روی صحبتم با افرادیه که ادعای ولایت دارن،خواهشا تکلیف مارو مشخص کنید،مراد شما محموده یا رهبر؟کدوم اولویت دارن؟وقتی محمود نامه ی رهبرو بحساب نمیاره تا علنی بشه،آیا ولایت مداره؟اگر رهبری روزی اعلام کنه محمود خائنه،شما حرفشو قبول میکنید یا به هواخواهی ا.ن بلند میشید؟خواهشا جواب بدید.

*امروز جانبازی در بنیاد جانبازان قم خود سوزی کرد،لینکش در پیوندهای روزانه موجوده.

*از خیابان سمیه رد میشدم دیدم ساختمان موسسه فقه که واسه دفتر آقای لنکرانیه با اینکه هنوز راه اندازی نشده توسط ده ها نورافکن رنگارنگ تزئئین شده؛اینا اسراف نیست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:7 توسط قنبیت |

شنبه صبح ساعت هشت برگه ی بستریم رو تحویل میدم.ساعت هشت و چهل و پنج بود که اسمم صدا زدن.میری از این و این و این کپی میگیری بعدشم صندوق بعدم آزمایشگاه،آخرشم میای همین جا پرونده تو تحویل میدی.تمام این کارا بیشتر از نیم ساعت نمیشه.آزمایش خون و ادرار،موقع خون دادن چندتایی کارآموز بالا سرم واسادن و با دقت چگونگی فرو کردن سوزن به دسم رو نگاه می کنن.مسئول آزمایش میگه دیگه نمی خواد ناشتا باشی،بحرفش گوش نمیدم میام تو درمانگاه و از سرپرستش می پرسم که راست میگه آزمایشچی یا نه؟میگه آره.پرونده رو تحویل میدم.ساعت حدود نه و نیمه.نزدیک یازده صدام میزنه بیا برو بخش سه بستری شو.میرم بستری میشم.میگن ساعت دوازده باید بری مشاوره بیهوشی،میرم.شب میشه میگن از دوازده چیزی نخور،نمی خورم.صبح میشه،ظهر میشه،بعدازظهر میشه،و بالاخره پرستار خندان میاد میگه عملت افتاد واسه فردا یه چیزی بخور!خار و مادر دکتر رو بررسی میکنم ولی چند دقیقه بعد پشیمون میشم و بهش حق میدم.شاید یه عملش غیر قابل پیش بینی بوده و طولانی شده.تو پرونده ام زدن دکتر اکبری ولی دکترچه ای بنام رمضانی که ته لهجه ی مشهدی داره منو ویزیت کرده و قرار عمل کنه،ازش خوشم میومد انگار سالهاس باهاش رفیقم.باز از دوازده شب چیزی نمی خورم،ساعت پنج صبح عجوزه ی پرستار نما بیدارم میکنه پاشو لباس عمل بپوش،میگم پس حتماعملم ساعت هشته؟میگه آره.ساعت یک بعد از ظهر گذشته که صدام میکنن پاشو برو اتاق عمل!میرم تو فسمت ریکاوری چندتایی دارن هذیون میگن و بهوش میان.مسئول ریکاوری به محض اینکه کسی اوکی شد،صدا میزنه:آقایZ بیا این مریضو بزار دم در.من از این عبارت خندم میگیره،بزار دم در،انگار کیسه زباله اس.ساعت از دو میگذره که من میرم تو اتاق عمل دکتر و پرستارا میان بالاسرم.پرستارا غر میزنن که خسته ایم.قرار میشه بیهوشم نکنم و فقط بی حسی.یک ساعت و ربع طول میکشه و میام بیرون تو ریکاوری.دردم شروع میشه داد میزنم.پرستار کمی شیطونی میکنه و میگه یه مدلی داد میزنی آ.آب مقطر میزنه و میگه خوب میشی الان.بش میگم خودم این کارم،الکی نگو مسکن بزن.تو بازوم میزنه،بازم درد دارم.حالا نوبت منه بزارنم دم در! کارگرای بخش میان میبرنم پایین.به زور قرص آروم میشم.از داداشم میخوام بزاره برم تو حیاط.میرم.یهو سرم گیج رفت،بزور رسیدم به اتاق،فشارم افتاده بود ی دو ساعتی بی حال بودم.صبح سه شنبه اس،دکتر و چندتا دیگه میان بالاسرم دکتر واسه استادش دکتر فروتن توضیح میده،فروتن میگه می تونستی الان گراف کنی.تازه من میفهمم که باید یه عمل دیگه هم بشم،اونم سه ماه بعد.اینی که تو دستمه تاندون مصنوعی نیس بلکه این مسیر رو باز میکنه بعدا اینا از پام یه چیزی مث رگ برمیدارن و میزار جا تاندون.تو دلم فحش میدم که چرا میزارن دکترچه ها عمل کنن.مگه موش آزمایشگاهیم.رمضانی میگه استاد خیلی چسبناک بود.فروتن میگه میتونستی با یه عمل تمومش کنی.من فحش میدم حتی به رمضانی.دکترا میرن.پشیمون میشم میگم هرچی باشه رمضانی دست منو دیده و اون خبر داره چه جوره حالا هرچقدر فروتن با تجربه باشه.من هنوز دکتر اکبری که به نام اون عمل شدم رو ندیدم.میگن امروز بازرس میاد،اکبری که مدیر بیمارستان باهاشون میاد و من تازه اونو میبینم!بازرس به نوع پنجره ی راهرو گیر میده،نه به چیلرهای خاموش؛میخندم به اوضاع مملکتی که از روز قبل پرستاراش میدونن فردا بازرس میاد.پشیمون میشم که به رمضانی فحش دادم،یاد شوخی های که تو اتاق عمل باش درباره مشهد و شله کردم میوفتم،یاد لحظه ای که گفت بسه دیگه حرف نزن دستو خراب میکنما.تو راهرو رمضانی رو میبینم و ازش تشکر میکنم.داداشم دنبال مرخص کردنم رفته.از اینکه فکر میکردم هانتر و میزارن تو دستم خلاص؛اعصابم خرد میشه.دوباره سه ماه بعد علافی!به خودم میام که چه چیزای اونجا دیدم،دست قطی،انگشت،پا،صورت سوخته،صورتی که دماغ نداشت؛از خدا عذر میخوام و شکر میکنم و میگم سه ماه در مقابل پسرکی که از چهارشنبه سوری چهارتا عمل کرده و دوتا انگشتش قطع شده و هنوزم عمل داره که چیزی نیس،یا در مقایسه با کسیکه پاشنشو پیوند زده از گوشت پشت ساقش و یک ماهی فقط تو بیمارستان علافه عددی به حساب نمیاد؛از خدا عذر میخوام که به خاطر یه جوش ساده روی صورتم ازش گله کرده بودم،وقتی که دختری رو یادم اومد که اونقدر صورتش سوخته بود(اسید یا آب جوش؟)که به زور ماتیک قرمز لبشو مشخص کرده بود.عملم در مقایسه با عملای دیگه یه عمل تفریحی حساب میشد.ساعت سه و نیم بود که خونه بودم.دسمتو باید بالا بگیرم؛باید انگشتام بالاتر از قلبم باشن درست عین لحظه ای که نبل میزنی؛چقدر هم من دنبل زدم.و هنوز دست میسوزه و دردکی میکنه؛البته جای شکرش بسیار...
*یک دستی هم حال میده نوشتن.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:36 توسط قنبیت |

الف- قوانین بازی: دوست عزیز ملت اسرائیل که سابقه ی درخشانی در توهین به اسلام داره،بعنوان معاون اول انتخاب میشه.انتقادهای اهل حوزه شروع میشه.آقای مکارم در استفتایی کلی شخصی چون مشایی رو مرتد اعلام میکنن.رهبری نامه ی عزل رحیم مشایی رو تقدیم محمودش میکنه.

به نظرم این بازیی بیش نیست و چندین جهت داره:1-این روزها که او به شدت در میان حوزویان قدیمی و اهل علم بویژه مراجع تنهاست و به شدت زیر سوال رفته با ابزاری به نام  عزل مشایی در پی جلب نظر مراجع برمی آید.

2-او فهمیده که مردم این بار کوتاه نخواهند اومد،محمود رو در راه سلطنت خود قربانی میکند به این ترتیب که محمود یا مشایی رو عزل نمی کنه یا بعد از عزل  پست کلیدی دیگه ای بهش میده و اینجوری رهبر فریاد عدم اطاعت از امر نائب امام زمان(عج) بر می آورد و محمود رو به زیر میکشند و تقلب در انتخابات رو می پذیرند.

3-با طرح این مسئله ی انحرافی  تا حدی موضوع تقلب رو از اذهان دور میکنن.

هرکدوم از موارد یا حتی موارد دیگه ای مدنظر باشه مهم نیست چراکه شکافی که سالهاست بین حوزه و رهبری بوده این روزها نمایان شده و علمای قم که بیشترشون ولایت فقیه رو قبول ندارن و یا حداقل به این سبک و سیاقش رو نمی پسندد،این روزها در قبال ملت خود مسئولیت خطیری را حس میکنند.امیدوارم مرجعیت شیعه همانند همیشه با مردم باشه نه با حکومتی که با نام علی(ع)،افکار معاویه را پیگیری میکند.هرچند احتمال مورد دوم خیلی کمه چرا که مردم هدفشون محمود نیست و با این بازی ها گول نمی خورن.نکته جالب اینه که تاریخ نامه   او به محمود برای 27م بوده ولی ا.ن زیر بار حرف او نرفته.

ب-این روزها بدترین مسئله برای من اینه که کسانی دارن واسه انقلاب سر و دست میشکونن که سابقه ای در انقلاب ندارن هیچ،شائبه ی نامه های مخفیانه شون به شاه در مورد امام(ره) هم در بین مردم هست.آقای مصباح که انسان های با ایمان و صادقی را دیده ام که خود از زبان ایشون شنیدن که رساله ی امام(ره)رو نجس میدونستن،این روزها سفیرانی از جنس جنتی و یزدی برای افکارشون پیدا کردند و داعیه حفظ انقلاب دارند.

و جالب اینکه سلطنت طلبان دینی این روزها متوجه ی عدم حمایت مردم از خود شده اند و چپ و راست اعلام میکنند که«حکومت اسلامی مشروعیتش را از مردم نمیگیرد».این معنایی جز قبول شکست داره؟

وقتی اینها رو شنیدم یاد رسول الله(ص)افتادم که همیشه از مشورت با مردم استفاده میکردند و حتی زمانیکه اکثر مردم نظری رو اعلام میکردن هرچند منجر به شکست سپاه اسلام میشد،ایشان تن به نظر امت می دادند،به طور مثال در جنگ بدر مردم رای به جنگ بیرون از شهر دادن و رسول مهربانی رای به مواجهه در داخل شهر و در آخر ایشان رای مردم را پذیرفتند.ولی این روزها کسانیکه ادعای نائب فرزند او را دارند خود را از مردم جدا میداند و نظر خود را بر عموم مسلمانان واجب الاطاعه میداند،پس  نعوذبالله شاید ریسمان مشروعیت الهی ایشان از پیامبر(ص)هم ضخیم تر است!

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط قنبیت |

تقدیم به که او توانایی بالایی در «خ ر» کردن انسان ها داره حتی بیشتر از من

باید کاری رو انجام بدم که میشه گفت اصلا نمی دونم باید واسش چکار کنم و جالب اینکه آبروی انجمن به این کار بستگی داره.میگن تو میتونی ولی من نه خودمو در حدش می بینم و نه دلم با این کاره!بازم میگن این بهترین فرصته،از دستش نده حالا که بهت اعتماد کردیم.یکی نیست بهشون بگه بابا من نمیدونم کارم چیه،توروخدا یه توضیحی درباره اش بدین.همه ی اونایی که قبلا این کارو کردن میگن اشکت در میاد و حتی عبارات فجیع تری هم بکار می برن که در این محیط اخلاقی نمیشه ذکرشون کرد.دوست دارم خودمو تو منگنه بزارم و خودمو امتحان کنم ولی آخه هیچ شناختی ندارم از این کار،آخه یهو بی هیچ تجربه ای بری سراغ این کار بزرگ،میشه؟!می خوام بپرم ولی اگه نرسم به اونور که با مخ سقوط میکنم.نمی دونم واقعا گیجم.میگن کل وقتتو میگیره،نمیخوام تابستون پر از علافی رو از دست بدم.نه،باید خودمو امتحان کنم.

این وسط توی یه دوراهی دیگه هم قرار گرفتم.توی اون جا خوبا قول دادم که بهتر فکر کنم.ولی مگه میشه؟!و این بار من مورد اتهامم.

شب عید،این همه دلتنگی و سردرد! دلم را روشن کن ای رحمت بر عالمیان.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:40 توسط قنبیت |

امشب برای اولین بار خطبه های نماز جمعه رو گوش کردم.قسمت هایی بود که از رادیو بصورت زنده پخش شده بود،ولی در رسانه ی غیر ملی سانسور شده بود،مثل شعار مرگ بر چین! واز همه بدتر اینکه اخبار رسانه ی غیر ملی،حرف هایی از هاشمی رو سانسور کرده بود و فقط روی این کلام که در چارچوب قانون باشید رو تکرار میکرد.درسته هاشمی از قانون گفت ولی صریحا نهادی که قانونا مسوئل برسی شکایات کاندیداهاس رو زیر سوال برد و ازشون انتقاد کرد.هاشمی شورای نگهبان رو متهم کرد که از فرصت راهبری استفاده نکرده ولی حتی یک حرف از این صحبت هاشمی در اخبار  نیست و فقط در پخش خطبه ها بود.باید توجه داشت که اخبار در روز چندین بار تکرار میشه و پخش خطبه ها فقط یکبار.کاش رسانه ی آزاد توی این مملکت وجود داشت،اون موقع مردم به ماهواره پناه نمی بردن و طبعا از مضراتش هم در امان بودن،کاش.

*فردا میرم تهران واسه عمل،مرحمت فرموده مارا دعا کنید.

*شهادت امام کاظم(ع)رو هم تسلیت میگم،یادش بخیر هفته پیش شب جمعه اونجا بودم.

بعدنوشت: رفتم بیمارستان گفتن دکتر جان گفتن عملام کنسل تشریف ببرید،هفته بعد بیاید!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:55 توسط قنبیت |

سفر خیلی خوبی بود،راسش قبل از سفر آنچنان رغبتی نداشتم ولی وقتی میری و اونجارو می بینی دل کندن واست خیلی خیلی سخت میشه.از مرز شلمچه رفتیم و حدودا 33ساعتی تو راه بودیم،شب به نجف رسیدیم.نمی دونم اسمشو چی بزارم ولی توی حرم امیرالمومنین(ع)احساس شادی و شعف آدمو میگیره،احساس غرور،احساس بر حق بودن.راسش از اینکه بیشتر از یکی دو نفری نگفته بودن تو حرم علی(ع)یاد ماباش و شلام مارو برسون از مولا خجالت کشیدم،همه سلام به حسین(ع)رسونده بودن.سه روزی نجف بودیم،مسجد کوفه،مسجد سهله،حرم مسلم(ع)،قبرستان وادی سلام و حرم میثم تمار(ع)رو هم زیارت کردیم.راسش یه جمله ای که از اول سفر رفت تو مخم سلامی بود که بر سردر حرم مسلم(ع)نوشته بودن که فارسیش این میشه:«سلام بر اولین شهید دعوت حسین(ع)»،خیلی از این سلام خوشم اومد کلی باهاش حال کردم.از نجف رفتیم کاظمین،قبل از غروب رسیدیم،فضا کاملا امنیتی بود،حرم با صفایی داشت.هتلمونم دقیقا روبرو به حرم امامین بود.صبح بعد ار نماز صبح به سمت سامرا حرکت کردیم.سامرا به شدت امنیتی تر از کاظمین بود،از ماشین که پیاده شدیم چند صد متر بعد وارد کوچه های بتنی شدیم که کلا مارو از شهر جدا میکرد،گنبد هنوز روکاری نشده بود.حرم غریبانه ای بود.به جای ضریح،تخته گذاشته بودن،دیوارهای حرم هنوز اثرات خرابی رو بیادگار داشتن؛سرداب امام زمان(عج)بر خلاف شایعات سالم بود.حدودا سه ساعتی اونجا بودیم بعد به سمت کربلا حرکت کردیم.امامزاده سید محمد(ع)و دوطفلان مسلم رو هم در مسیر،زیارت کردیم.غروب بود که به کربلا رسیدیم.تو حرم حضرت عباس(ع) احساس میکردم باید محکم و استوار قدم برداری همراه با غرور،هرچند بازهم دلت غمدار بود و سرت زیر.بین الحرمین دیوونه کننده اس داری میری به سمت حرم حسین(ع)دلت نمیاد وسط راه برمی گردی حرم سقا رو نگاه میکنی،داری میری حرم سقا وسط راه برمیگردی حرم حسین(ع)رو نگاه میکنی.دل دل می کنی.گنبد امام حسین (ع)تو گودی واقع شده و الان هم بخاطر سقف زدن تو حیاط،کلا دید خوبی نداره.تو حرم امام حسین(ع)احساس میکردم که اینجا همه ی تاریخ هست،همه ی مرام ها،همه ی سربلندی ها و البته غم فراوان.سه شب هم کربلا بودیم بعد اومدیم شلمچه.بعضی ها تو ماشین به بچه هاشون میگفتن ببین اینجا چه جوره؟خدارو شکر کن تو ایرانی،اینقدر بهونه نگیر از وطنت.حسابی از این قیاس از پایه ویران لجم میگرفت.درسته باید شکر کرد ولی مقایسه کشوری که در طول تاریخشمردانی که در راه مبارزه با ظلم جانفشانی کرده ان به ده نفر هم نمی رسه با کشوری که امیرکبیر،رئیسعلی،مصدق،مدرس،طالقانی و هزاران بیگانه ستیز و ظلم ستیز داره کار احمقانه ایه،نیست؟بالاخره این تلاش ها و رشادت ها بر خاک ایران تاثیر داشته.برایم جالب بود که مملکت  جنگ زده ارزش پولش فقط در حدود دویست تومان از ما کمتره!فلافل های کربلا هم بسی خوشمزه و لذیذ بودن؛بخصوص که چندین نوع سس و سالاد هم موجود بود،سس انبه که مشهوره ولی سسی داشتن قهوه ای رنگ که از تمر هندی درست میشه،البته من نپسندیدمش.آبخوری هایی کاملا بهداشتی هم به وفور دیده میشد!وسیله ای که بوسیله اون پیرتر ها و گاهی جوانهای زائر از پا درد در امان بودن،گاریهایی بود سه چرخ که اکثرا هم نوجوونی اونو هل میداد و جالب اینکه گاریچی ها گواهینامه یا همچین چیزی جهت شناسایی داشتن!رفتنه در کنار حرم شهدای گمنام شلمچه چیز عجیبی دیدم.سفر خیلی خوبی بود،امیدوارم روزیتون بشه.

حرم امام اول

حرم مسلم و مسجد کوفه

میثم تمار

کاظمین

حرم حسین(ع)

حرم سقا

آب بهداشتی

نوجوان نجفی

فلافل2

فلافل

شلمچه

یادمان قدوم مبارک...در روز عیدقربان!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:13 توسط قنبیت |

از صب که قرار شده فردا بریم اونم با اوتوبوس مادرجان گیر دادن که پاشو لباساتو جمع کن،پاشو به فلانی زنگ بزن و خلاصه کلی از این خرده فرمایشات.هرچند تقریبا مثل هرروز تا همون ظهر خوابیده بودم،بعدشم شروع کردم به خودن«کافه پیانو»که بدجوری رفتم تو حسش،حالا هی مادرجانمان فریاد برآورده که پاشو الان موقع کتاب خودن نیست!و باز جواب میدم:نمیتونم نصفه ولش کنم تا ی هفته بعد،باید تمومش والا کل سفر حواسم بهشه!کتاب فوق العاده ای بود.بعد از تموم شدن کتاب به کلی آدم زنگ زدم نه اینکه بخام بگم حالشونو نداشتم ولی فضای سنگینی تو این خداحافظی ها و حلالیت طلبیدن ها حاکم بود که حالمو بد کرد.می خواستم از دوستام اس ام اسی حلالیت بطلبم ولی دلم نیومد بعد از مدتها به این بهونه صداشونو نشنفم.هرچند شارژ گوشیم مجبورم کرد با بعضی ها اسی خداحافظی کنم.امروز اتفاقی هم افتاد که فکرشم نمی کردم ولی به شدت می ترسم از این اتفاق!خلاصه اینکه فردا یعنی همین امروز ظهر عازم می شیم،پس فردا هم که از مرز رد می شیم،از تمام دوستان میخوام که حلالم کنن و اگر گاهی تندی کردم منو ببخشن؛کمک کنید بار گناهام سبکتر بشه تا بتونم تو حریمشون راحت تر اوج بگیرم.از اونجایی که میدونم واسشون مهم نیست کی طلب میکنه و کرمشون بیشتر از اینه که به خوبی و بدی ما نگاه کنن،به خودم جرات میدم که بیاد تموم جوونای ایران بخصوص اونایی که تو این مدت با ظلم مبارزه کردن باشم،بیادشهدامون،بیاد زندانیامون،بیاد زخمی هامون،بیاد همه،حتی اونایی که در خوابند و شاید بشه بیدارشون کرد.مگه میشه آدم بره سراغ کسیکه زندگی خودشو خانواده شو بخاطر مبارزه با ظلم به مخاطره انداخته ولی یاد مبارزان امروزی نبود؟!

تمام سعی ام رو میکنم که از اونجا هم آپ کنم و همراه با عکسهایی که میگیرم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:58 توسط قنبیت |

توی این مدت بهتر از همیشه به خیرالماکرین بودن خدا رسیدم.موردای زیادی بوده که مکر کودتاچیان رو نشون داده به طور مثال:

۱-نخوندن عددهایی که کامران دانشجو در روز 23خرداد تو تلویزیون میداد با عددهایی که قسمت های قبل داده بود!آمار رضایی کم شد،بعد از 25میلیون رای یک باطله هم نداشتیم.

۲-اشتباه در حاصل جمع آرا در وبسایت رسمی وزارت کشور!

۳-سوتی محصولی درباره ی دلیل کم آوردن تعرفه در مدارسی که محل اخذ رای بودن،محصولی گفت:چون یکی از کاندیداها خواسته بود حامیانش برن مدارس رای بدن،مدارس تعرفه کم آورد.این یعنی اینکه خودشون حضور مردم رو برای رای دادن به میرایران قبول دارن!

۴-برگه های نو و تانخورده ای که توسط شورای نگهبان موردبازشماری قرار گرفت!

۵-چاپ نامه ی دختری15ساله در کیهان،«آقای کروبی من یادم نمی آید که کسی به هنگام انتخاب آقای خاتمی کسی به صراحت صحت انتخابات را زیر سوال برده باشد.نه یادم نمی آید...»این درحالیه که اگر منظور بی اطلاعی بوده باید بعد از«زیر سوال برده باشد» جمله ی«یا نه»رو اضافه می کرد!و همچنین با تاکیدی که مثلا بعد از تفکر و مرور خاطرات است،میگوید:«نه یادم نمی آید» که این هم نشون میده منظور بی اطلاعی نیست!

مورد آخرو واسه آدمایی توضیح دادم که عاشق به خواب زدن خودشونن.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:25 توسط قنبیت |

سالگرد دوم خرداد همین سال بود که برای اولین بار دیدمتان.تن نحیف و صدای پر از بغض شما در همان لحظه اول من رو از خودم دور کرد.من نسل سومی که کمتر حضور مردی در دوران خودم رو درک کردم،مرد به معنای واقعی،کسیکه برای عقایدش و برای تئوری اش ترور می شود،تخریب می شود ولی بازهم از عقاید خود دست برنمی دارد،بلکه استوارتر هم می شود.مردی که برای نوشتن حتی چند خط باید تن نحیف خود را بارها و بارها جابجا کند،مردی که حتی نمی تواند عقایدش را به زبان خودش بیان کند،مردی که حضور تن نحیفش را اربابان قدرت نمی توانند تحمل کنن.

جناب حجاریان عزیز به شما التماس می کنم،تن به اعتراف های اجباری دهید،والله هیچ یک از ما باور نخواهیم کرد که اعترافات شما در شرایط مطلوب بیان شده،همه ی ما نسل سومی ها می دانیم که آقا سعیدی که امنیت این مملکت مدیون اوست،اهل ساخت و پاخت با بیگانگان نبوده و نخواهد بود؛آقای حجاریان وجود شما برای اصلاحات و نسل من نعمتی بس بزرگ است،شما را به خدا به اعتراف های همراه به زور شکنجه تن دهید و جسم نحیف خود را برای ما به ارمغان بیاورید؛باور کنید ما حالا حالاها به شما نیاز داریم.آقای حجاریان در این مدت  نشد روزی رو شب کنم و تصویری از شکنجه ی شما در زندان در جلوی چشمانم نقش نبندد،چه از جان شما می خواهند؟مگر نه اینکه ادعای پیروی از مردی را دارند که حتی در عطوفت به قاتلش فرزندانش را سفارش فرمود؟اما نه،شما برای آنها از قاتل هم بدترید چرا که بر تئوری خفقان و تحجر تاخته اید،و اینان که تحجر را پرستش می کنند شما را قاتل تحجرگرایی و سلطه طلبی و در یک کلام خدایگان خود می دانند!


ابراهیم نبوی در روزآنلاین اینچنین نوشته اند:

چه کسی ندا را کشت؟

روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت.

سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت.

خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند.

امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند.

پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است.

نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:36 توسط قنبیت |

شاید اولم درباره ی عمل جراحی بود که قرار بود رو انگشتم انجام بشه ولی نشد و به تعویق طولانی افتاد.اتفاق دیگه امکانش بود زیر عمل بریم اونور بالاخره باید حلالیت طلبید دیگه!

شاید دوم مربوط به مسئله امنیتی بود که بدجوری به ما گیر دادن و بعد از 10روز تازه یه سری از وسایلام رو دادن،چپ و راست هم میگن شما تو ستاد موسوی فعال بودی!؟یکی نیست بگه مگه جرمه!

شاید سومم این بود که شاید عمل کنم و سالم بیام بیرون ولی خب نمیتونستم چند روزی بنویسم دیگه!

کار دستم بیخ پیدا کرده و کار به تهران کشیده،اونجام که وقت میدن واسه دوهفته بعد،منم یه سفر دارم تو این مدت که نمی تونم لغوش کنم،پس مجبورم عملم رو بندازم بعد از سفر.

اکثر دکترایی که قم رفتم نا امیدم کردن و گفتن انگشتت به حالت اول برنمیگرده،روزی که رفتم تهران حسابی خودمو باخته بودم ولی اونجا یه چیزایی دیدم که بارها و بارها خدارو شکر کردم.خدا همه مریضارو شفا بده.

راسی چرا بیشتر دکترا آدمای گند اخلاق و خودبزرگ بین هستن؟چرا رفتار اجتماعیشون در حد صفره؟چرا دیگه علنا زیر میزی می گیرن؟

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:3 توسط قنبیت |

حلالم کنید.

به یک دلیل شاید نباشم که بنویسم.

به یک دلیل دیگه،شاید باشم و نزارن بنویسم.

شاید هم مدتی نتوانم بنویسم.

التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:55 توسط قنبیت |

«عوام زدگی بیماریست که حقیقت یک فکر و یا یک انسان را دگرگون میکند و در قالب فکر کوتاه خودش می ریزد و رنگ سنت ها وعادت ها و سلیقه ها و تربیت های شخصی خودش را به آن مکتب تازه واین مذهب تازه می زند و به کلی عوضش می کند؛معنای«اسلام پوستینش را وارونه و چپه تنش می کند»این است.یکی از مواردی که به عنوان نمونه برای عوام زدگی می توان گفت تلقی ای است که از انسان های بزرگ و شخصیت های برجسته ای که در مذهب وجود دارند،می شود.مجموعه آثارج26ص121»

«انقلاب به عبارتی انفجار تناقضی است که نمی توانست در جامعه ادامه پیدا کند. هرگاه جامعه ای در مسیر خود در گردابی فرو می افتد و حرکت آن متوقف و مواجه با سدی بزرگ می گردد حالت انقلابی فرا می رسد تا آن سد را بردارد و آن مذهب و مکتب فکری و جامعه ای که گیر کرده و متوقف شده است،دوباره در مسیر خودش بیاندازد اگر در چنین تنگناهایی انقلاب به ظهور نرسد جامعه یا مذهب در اثر رشد بیمارگونه آن علت مانع،به نابودی کشیده خواهد شد و اگر فرابرسد آن مانع را از بین می برد و تناقض را در مرحله ای حل می کند و جامعه در مسیر حرکتی هموار می افتد و مسیر جامعه غیر از مسیری خواهد بود که پیش از انقلاب داشته است.مجموعه آثار ج31-ص245»

*این روزها بقدری فکرم مشغوله که داشتم این روز رو فراموش میکردم،کاش می تونستم روح دکتر رو احضار کنم تا یه سری سوالاتی که ازش دارم رو بپرسم.خداوندا روحش را مورد لطف و رحمت بی پایانت قرار ده.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:44 توسط قنبیت |

بعد از ظهر ساعت5 توی صحن آیینه حرم شروع کردیم به زیارت حضرت معصومه(س)خوندن،بعد از اون رفتیم سراغ زیارت عاشورا.ماموران مخلص حتی نگذاشتند چندین خط باقیمانده تمام شود.به سوی مان حمله کردن و بردنمون.از دوستان شنیدیم که خانم ها کوتاه نیامدن و از مردم طلب کمک کردن.همین طور شنیدم که با زور باتوم خانم هارو یه گوشه جمع کردن و بعد ماشین آوردن تو صحن و بردنشون.در بین خانمهای بازداشت شده خانم های مسن(60ساله)هم بودن.چندتایی از بزرگترامون رو از ما جدا کردن و با چشم بند بردن!ولی مارو نزدن،هرچند یکی از دوستان وبلاگی هم کتکی خورد.پسر آقای صانعی که به همین منظور اونجا اومده بود،قبل از شروع مراسم گرفتن،هرچند اونهم کمی پررو بازی درآورد.

شنیده بودیم قدیم ترها در حرم تحصن می کردن و بست می شستن و ماموران رژیم به خودشون اجازه نمی دادن وارد حرم بشن ولی گویا این روزها حرمت معنایی ندارد!حتی حرمت حرم را نگه نداشتن چه برسه به زیارت عاشورا؟!

بعد از ماهم خیلی از جوونارو در نزدیکی حرم گرفته بودن،آنهم به جرم مشکی پوشیدن!

موبایل هایمان را هم ندادن؛به شدت دلواپس اون دوست وبلاگی و همکلاسی ام و شدیدتر از اینها نگران دختران خوابگاهی دانشگاهمان!خدا کنه نگرفته باشنشون،بیچاره ها باید خانواده هاشون از شهرستان بیان.

خدایا،خوب میدانی که ما نه اهانتی کردیم و نه شعاری دادیم،پس مکافاتی بس دردناک برایشان مقدر فرما.

بعدنوشت:آن دوست وبلاگی هم آزاد شده،البته شاید نخواد بگه که کتک خورده!

جالبه که در پانصدمین پستم باید از بازداشتم بنویسم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:17 توسط قنبیت |

قبل از هرچیز باید از بچه های تیم ملی بخاطر شجاعتی که بخرج دادن تبریک بگم.از ثانیه های اول که مچ بند کریمی رو دیدم موضوع واسم روشن شد.اما نکته مهم اینکه قبل از بازی درحالیکه داشتم همشهری جوان می خوندم،نیم نگاهی هم به شبکه خبر داشتم؛یک دفعه متوجه موضوع جالبی شدم.خسروی(گوینده)با پروفسر محمدی استاد رسانه در لندن ارتباط تلفنی برقرار کرد.استاد در ابتدای صحبت هاشون گفتن:کاش شما هم واقعیاتی که رسانه های بیگانه پررنگ میکنن نشون بدید تا اعتماد مردم جلب بشه.در قسمت دیگه ای در جواب سوال مجری گفتن:تجمع در همه جای دنیا طبیعیست و زمانی نیاز به مجوز داره که تعداد نفرات کمی باشه ولی در صورت نفرات خیلی زیاد نیازی به مجوز نیست.اینجا باز خسروی تو حرف استاد پرید و گفت:آیا در انگلیس هم این تجمع ها برگزار میشه؟برخورد پلیس چه جوره؟ استاد گفت:بله،در صورتیکه تجمع کنندگان از محیطی که براشون مشخص شده خروج کنن،پلیس دستگیر میکنه؛البته اینم بگم که برعکسشم هست اگر پلیس بی جهت تجمع کنندگان رو بزنه قابل پیگیریست.قیافه خسروی خیلی دیدنی بود.سریع حرفو عوض کرد و پرسید:وقتی رسانه های بیگانه مثل انگلیس اجازه نمی دهند خبرنگاران مادر اونجا فعالیت کنن،آیا ما نمی تونیم در برابر بزرگنمایی ها و اخبار مغرضانه شون از فعالیتشون در ایران جلوگیری کنیم؟استاد پاسخ داد:البته من ندیدم که اجازه ندهند خبرنگاران ما گزارش بگیرند ولی در صورت اینکار شماهم می توانید مقابله به مثل کنید!حسابی از این حرفها کیفور شدم،آفرین بر این پروفسوری که نمی شناختمش،کاش یکی فیلم این ماجرا رو گیر بیاره و رو نت بزاره تا همه چهره ی درهم خسروی رو ببینن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط قنبیت |

برادر و خواهرم،این روزها به شدت تمام از خودم خجالت می کشم،بارها خواستم این خجالت رو در وبم به اطلاع ات برسونم ولی لطف دولت دیکتاتوری دسترسی به وبلاگ رو هم نامقدور کرده بود.برادر و خواهرم شرمنده ام که در کمتر از 150کیلومتری تو باید در کنج خانه بشینم و با اینترنت نفتی تصاویر به خون کشیده شدن تورا ببینم،والله که شرمنده ام،کاش در قم هم ندای اعتراضی بلند میشد،هرچند که پریروز شد ولی بدون خبر قبلی.گاهی که فیلم هایی از شجاعت های شما رو می بینم،بیشتر از پیش از خودم شرمنده می شم.برادر و خواهرم می دانم که حسابی خسته ای و حوصله ی یه آدم کنار گود نشسته  رو نداری ولی بخداوندی خدا بدان که قلبم،ذهنم و روحم همه پابه پای توست.وقتی تصاویر کتک زدن خواهرانم توسط لباس شخصی هارو دیدم به خودم لرزیدم،وقتی تصویر تیر خوردنت رو دیدم،دیوانه شدم.برادر و خواهرم،شاید حال و روز تو بهتر از من باشد چراکه تو توانستی ندای اعتراض سر دهی ولی من محکوم به سکوت و فروخوردن بغض های نشکسته ام.برادر و خواهرم،خوب می دانم که چه دردی می کشی وقتی رسانه ی دیکتاتوری تو را اوباش می خواند،خوب می دانم با خود می گویی کاش تصاویر کتک خوردنمان را هم نشان می دادن،برادر و خواهرم منو ببخش که کنار تو کتک نخورده ام.برادر و خواهرم خوب می دانم که خوب میدانی:دست خدا بالاتر از همه دستهاست.

این روزها حالم از تلوزیون بهم می خوره،جالب اینه که حتی یک درصد هم احتمال تایید تقلب توسط شورای نگهبان رو نمی دن!تمامی بحثاشون با حامیان محمود و درباره ی موضوع ناممکن بودن تقلب در انتخاباته،چرا یکی از نماینده های کاندیدای معترض رو دعوت نمیکنن؟!آقای خامنه ای همچون بازی های اداری،در جواب میر گفته:بنده به شورای نگهبان تاکید می کنم به طور دقیق پیگیری کنند ..... ودر آخر این چنین گفته:به لطف خدا انتخاباتی کاملا صحیح را پشت سر گذاشتیم!!!وای به حال مراجعی که به خاک و خون کشیدن جوانانمان رو تماشا نشسته اند.امام کاظم(ع) از رسول خدا(ص) نقل کرده اند که:فقها تا هنگامیکه خود را به دنیا نفروخته اند،امنای پیامبران اند. سوال شد:چگونه در دنیا داخل می شوند؟حضرت فرمودند:وقتی که پیروی از حاکمان نمایند،در این حال بر دین خود از آنان بترسید.بحارالانوار-ج2-ص36

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:31 توسط قنبیت |

جناح اقتدارگرا با این چنین تقلب آشکاری پاسخی جانانه به عقده های فروخورده ی خود در این سالها داد:1-زدن رکورد خاتمی که البته بر اساس درصد بازهم سیدما سرتره2-کوبیدن کامل کروبی3-اعلام این نکته که تفکر اصلاحات در ایران کمتر از 15میلیون طرفدار داره

بی شک این آمار برای هیچ عاقلی قابل باور نیست:1-مهدی کروبی در الیگودرز کمتر از محمود رای آورده؟!2-موسوی در خامنه کمتر از محمود!؟3-رضایی در شهرستان خودش کمتر از محمود!؟

یکی از اقوام ما در محله ی سنتی قم رئیس شعب بوده ونتیجه شمارش با اختلاف دویست رای محمود پیش بوده و این در قم آنهم در محله ی سنتی یعنی پیروزی موسوی!

شنیده شده چندتایی از رئیس شعبه های قم که به نتایج اعتراض کردن،ناپدید شدند!

از دیشب عده ای معترض به نتایج اعلام شده در حرم تحصن کردن ولی صد حیف که می دانیم این گروه حاکم حسابی پرروست.

از دوحال خارج نیست یا سپاه کودتا کرده و رهبری رو هم محاصره کردن چراکه به دستورشون از ساعت 9صبح دیروز شمارش متوقف شده بود ولی یک ونیم دوباره آغاز شد، نکته قابل توجه اینکه ایشان قبل از تایید شورای نگهبان،نتایج رو تایید کردن. ویا اینکه متاسفانه ایشان هم در این رسوایی شریک اند!در هر دو صورت آقای خامنه ای کمتر از این چهارسال بر این کشور حکومت می کنن.

به قول بهنود حتی مقالات روز شنبه روزنامه های حامی دولت،نشانگر این موضوع بوده که شکست را قبول کردن وفقط به حضور مردم پرداخته اند!

دیشب تصاویر دلخراشی از تهران دیدیم،یاد تصاویر کتک زدن فلسطینی ها توسط اسرائیل که روتین وار از تلوزیون پخش میشه افتادم،مردم می خواستن جلو وزارت کشور تجمع اعتراض آمیز داشته باشند ولی نیروهای لبس شخصی و انتظامی ازشون پذیرایی میکردن ودرآخر هم اخبار ساعت دو مردم رو اغتشاش گر می نامند،بی شرف ها اگر شما ها مردم رو نمی زدید که اونها کاری نداشتن!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:59 توسط قنبیت |

چند روز پیش خبر پیوستن تعدادی از ستاد های محمود به میرحسین در قلم نیوز اعلام شد.جالب اینکه دو مورد هم من شخصا سراغ دارم.اولین مورد مغازه ی اتوشویی محله مون که از در و دیوراش عکس محمود می ریخت دیروز بعدازظهر دست یه کودتا می زنه و حامی میرحسین شده و حسابی هم مشغول تبلیغاته؛وقتی ازش پرسیدن چی شده؟گفته سر عقل اومدم جو مناظره ها گرفته بود منو،ولی حالا هوشیار شدم.

دومین مورد دوستی از بچه های خوابگاهی دانشگاه بود که حسابی یکشنبه باهم حرفمون شد؛ولی امروز در کمال ناباوری دیدم جلو ستادمون داره بروشور از بچه ها میگیره!وقتی صداش کردم و پرسیدم اینجا چکار می کنی؟با عصبانیت گفت:اینو ببین،این بی شرفها هیچی حالیشون نیست.دیدم تو دستش پر کاغذ پاره اس؛گفتم اینا چیه،گفت رفته بودم همایش حامیان محمود دیدم دارن پرونده ی زهرا رهنورد رو پخش میکنن!خلاصه اینم دومین مورد که حسابی کیف مارو کوک کرد.در بدبینانه ترین حالت رای میر در قم 40% ومابقی هم:40%محمود،20%هم کروبی و رضایی؛نکته جالب اینکه به شدت رای محمود به سمت رضایی در حال ریزشه.

راسی دیشب داشتم تو راه برگشت با یکی از محمودیان می حرفیدم که یه دفعه یکی دیگشون بهم فحش داد،منم جوابشو دادم ودرگیری کوچکی رخ داد،می خواست لگدی نثارمان کند که با دست جلویش را گرفتم و در نتیجه انگشتمان دچار کشیدگی تاندوم شدیم و یه ده روزی باید با آتل زیست کنیم؛شک نکنید که این یک توطئه بوده تا من نتونم در روز آخر برای سیدم تبلیغ کنم؛از همین تریبون به توطئه گران اطلاع میدم به لطف خدا امروز بهتر از روزهای دیگه کار خودمو انجام دادم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:25 توسط قنبیت |

مطالب قدیمی‌تر