وقت ندارم كار كنم چون اگه كار كنم وقتي واسه درس خوندن ندارم،وقت درس خوندن هم ندارم چون اگه درس بخونم وقت مطالعه آزاد ندارم؛اگه كتاب غيردرسي بخونم ديگه وقت فعاليت نسيمي ندارم پس نميخونم؛اما اگه فعاليت نسيمي كنم وقت واسه كلاس زبان و امثالهم ندارم پس فعاليتم نميكنم،اگه كلاس برم وقت واسه فيلم ديدن ندارم پس كلاسم نميرم؛اگه فيلم ببينم وقت واسه پيادهروي ندارم پس فيلمم نميبينم،اما اگه پيادهروي كنم وقت واسه وبگردي ندارم؛پس پيادهروي هم نميكنم؛اگه وبگردي كنم وقت واسه خوابيدن ندارم كه!پس ميخوابم،اما اگه بخوابم كه هيچكدوم از بالاييهارو نميتونم انجام بدم،اگه هيچكدومشونو انجام ندم كه هميني هستم كه الانم،اگه هميني باشم كه الانم...
ومن اينچنين هيچ كاري نميكنم چون در حق كار ديگهاي كه وقتشو ندارم اجحاف ميشه،عدالت برقراره تا نابودي.
مشخصات كلي متولدين آبان ماه:
قوي و قدرتمند ، مصمّم و با اراده
پولادين ، ورزشكار ، هوشيار ، حسّاس و خجول ، در ظاهر آرام ولي در باطن خروشان ،
انتقامجوي شديد ، پر انرژي ، واقعاْ كوشا ، عاشق ماورالطبيعه ، اهل معنويّات ،
عاشق مسائل مرموز ، هر كاري را به پايان مي رساند ، مشكوك و كنجكاو و تودار ، مجري
بسيار خوب ، پايدار و با ثبات ، محقّق ورزيده ، كاشف و دانشمند ، علاقه مند به
تفتيش عقايد ، فكر سايرين را مي خواند ، داراي روح قوي ، واقعاْ اميدوار ، فرمانده
و سياستمدار ، مقاوم و پر تحمّل ، فنا ناپذير ، عدّه كمي را وارد زندگي خود مي كند
، عاشق تولّد مجدّد ، داراي اهداف عالي ، بلند پرواز ، علاقهمند به روانكاوي و
روانشناسي ، پر شور و حرارت ، پدري فداكار ، عاشق نصيحت كردن ديگران ، داراي افكار
تخيّلي و ايده آل ، زيبا ، حسود ، موقع شناس ، جاه طلب ، خشن ، قابل اعتماد ،
متنفّر از دروغ ، با وقار ، منطقي ، ماجراجو ، عاشق اسرار حيات و جهان ، با اعتماد
به نفس ، شجاع و دلير ، كمال گرا ، اهل معنويّات و واقعاْ قاطعانه عمل مي كند .
مرد متولد آبان:
تيز هوش، با اراده، خواستار هدفهاي
بزرگ، پدري دلسوز و مهربان، مواظب باشيد كه هرگز به مرد متولد اين ماه دروغ نگوئيد
و احساسات او را جريحه دار نكنيد و يا بر خلاف غرور مردانه او رفتار و گفتاري
نداشته باشيد زيرا كه انتقام و عكس العمل خشمگينانه او بسيار سوزنده و خطرناك است.
نخنديد برادران و خواهران عزيز،نخنديد.باور بفرماييد انواع طالع ها از چيني و هندي گرفته تا چوب را بررسي كردم ولي هيچكدومشون من نبودم.
سالها پيش در تهران براي اولين بار بزرگترين ضربهي روحي ام رو خوردم.ضربهاي كه بعد جسميش هم تا مدتي كوتاه منو آزار ميداد.بچه بودم و چيزي از اين مسائل نميفهميدم ولي ناپختگي ويژهي اون دوران هم نميتونست چشم منو به اون جمال زيبا و دل فريب ببنده.تعدادمون زياد بود،مدت زيادي نميگذشت كه كربات در تهران مد شده بود،همهي آقايون كربات زده بودند و من نه!گفتم شايد اون بمن نگاه نكنه چون من ساده اومدم.در باز شد و آقايون متشخص كه من تا قبل از اون فكر ميكردم همه آدم حسابياند با سرعت وارد شدند و من معصوم و پاك نگاهي براي بار آخر به اون انداختم،راسش فكر نميكردم ديگه نبينمش،حجب و حيام اجازه نداد برم سمتش،براي اينكه ضايع نباشه سرمو انداختم زير و رفتم سراغ الويهاي كه سر ميز بود.حسابي ريختم تاسير شم.شايد دو لقمه خورده بودم،كه ناگهان پس سرم داغ شد،اخوي محترم مرحمت فرموده بود كه ديوونه اونو ول كردي اومدي اينو ميخوري؟!اي بي شعور!من هاج و واج مونده بودم كه داداش از كجا متوجه نگاهاي معصومانهي من شده،خواستم برگردم و برم پيشش،همين كارم كردم اونم بطوري كه توجه كسي رو به خودم جلب نكنم،ميترسيدم دورش هنوز پر از آقايون كرباتي باشه،ميخواستم فراموشش كنم ولي داغي پس سرم اجازه نداد.چشممامو بستم كه يه دفعه نگاهم بش بيافته.چند قدم برداشتم.بازشون كردم و همون لحظه فجيع ترين صحنهي زندگيمو ديدم.هيچ اثري ازش نبود.انگار دور از جون لاشخورها خورده باشنش.برگشتم يه گوشه نشستمو به ياد بره كباب همون الويهي لعنتي رو خوردم!
دليلي كه ياد اين خاطره افتادم اين بود كه امشب عروسي افتاده بوديم.ديس چلوگوشت كه من قبلترها بش علاقه نداشتم ولي امشب به شدت هوسشو كرده بودم رو گذاشتن رو ميزمون و دريك چشم برهم زدني گوشتاش غيب شد و به من فقط چلوش رسيد بدون حتي يه تيكه گوشت!درسته چلو گوشتش كم گوشت بود ولي اينان چه مردمانياند كه به يك معلول هم رحم نكردند،براستي كه اخلاق مدتهاست در جامعهي ما مرده.
*از تمام دوستان خواهش ميكنم عروسياشون غذا پرسي بدن تا امثال من مجبور نباشن بيان خونه و عدسپلو داغ كنن!
در سكانسي كه رحمان براي برگرداندن خمسه به جنوب لبنان سفر ميكنه راننده تاكسي ميگه:«...مسافرايي با دين هاي مختلف داشتم...فهميدم كه بين دينهاي خدا هيچ فرقي نيست،اين اخلاق و رفتار آدماست كه مهمه و از هم متفاوتشون ميكنه...»منو ياد اين جمله انداخت:«من مبعوث شدم براي مكارم اخلاق»
در سكانس پاياني رحمان خمسه رو در مسجدي در حال آموزش قرآن ميابه و در آخر كلاس ميشينه و همزمان با بچهها آيات رو تكرار ميكنه كه نشون دهندهي بازآموزي ديني رحمان و رحمانهاست.
يادحرفهايي كه هرروز دربارهي خارجيهايي كه اومدن قم و دارن درس ميخونن،ميزنم و ميشنوم ميافتم.ياد غيبتها و تمسخركردن ها،ياد قضاوتهاي عجولانه ام،و هزار هزار مورد ديگه كه نگفتنش بهتر از گفتنشه. اين ها را بايد بگزاريم به حساب تشيع صفوي يا روحيهي خودبرتر بيني ايرانيان؟!
*نشريه بسيج دانشگاه مطلبي با عنوان سروش با گوگوش نوشته كه حسابي حماقت خودشون رو به رخ كشيدن.
تيزهوشي كارگردان در نشان دادن مناطقي از لبنان كه كمتر به چشم ما ايرانيها اومده هم جاي تقدير داره.
*ديدن فيلم كتاب قانون و بيپولي در سينما آزادي مارا بسيار مشعوف نمود؛موضوع فيلم اول منو ديوونه كرد.
شنبه دكتر نوبت 9آبان زد و من كلي حالم گرفته شد،چراكه با احتساب دو سه روز بستري به اين نتيجه رسيدم كه شب تولدم بايد تو مريضخونه باشم.تو اتوبوس خوب خوابيدم.ميدان 72تن پياده نشدم تا باش برم شاه جمال پياده شم كه برم دانشگاه؛همون موقع ناطوردشت اس داد كه واسه كوير اوكي هستي؟با شوق جواب دادم آره.به دقيقه نكشيد كه گوشيم زنگ خورد:از بيمارستان هستم يه مريضمون نيمده شما فردا ميايد؟گفتم:بله.
يكشنبه ساعت يازده بود كه ديگه تو بخش بستري شدم؛اميد داشتم كه فردا عمل ميشم و پس فردام مرخص.غروب بود كه پرستار گفت دكتر عملاي فرداش كنسله و پس فردام عمل نداره ميره واس چهارشنبه!ميگم بزاريد من برم ميام سه شنبه ميگم زرشك بري نوبتت سوخته!سه روز الكي علاف بودم تو بيمارستان؛بالاخره چهارشنبه شد و ساعت يازده و نيم ميگن بيا برو اتاق عمل زنگ ميزنم به احمد ميگه تو اتوبانه داره مياد؛تا يك تو اتاق انتظار اتاق عمل نشستم؛يك ميرم تو ريكاوري،از گوشي يكي به احمد ميزنگم كه تازه دارم ميرم ريكاوري،پسرك شيطوني تخت كناري من خوابيده و هي واسه پرستارا ماچ و بوسه و علامات منحرفه مي فرسته؛ 2.15ميرم تو اتاق عمل بي حس ميكنن دستمو دكتر شروع ميكنه به پاره كردن صاعدم تا يه تيكه تاندون ازش برداره بزار تو انگشتم؛من درد ميكشم و پرستار ميگه چه بي طاقتي!بالاخره آمپول ميزنه تو بازوم،بازم ميگم درد دارم!ميگه چي ميكشي؟اين خيلي قوي بود!ميگم بخدا هيچي ولي باز ميگه آره جون خودت بگو كه بدونم چي بت بزنم؟ميگم هيچي ولي درد دارم خانم!يه آمپول خفن ميزنه تو انژيوكتم و باز من ميگم درد ميگه هيس! من دارم گيج ميشم با صداي ماركوپلويي ميگم ببخشيد خانم من درد دارم و سرم گيج ميره و جالب اينه كه اين چراغها دارن به من نزديك ميشن......بعد تو ريكاوري بيدار ميشم،نمي دونم چي گفتم كه خانمي كه اونجاس داره ميخنده به من!تو عالم هپروت ميگم خانم عراقي(پرستار اتاق عمل)منو بفرس بخش توروخدا الان همراهم دق مرگ شده،زن مياد جلو ميگه باشه الان ميفرستمت ميگم توكه خانم عراقي نيستي ميخنده ميگه مگه فرقي داره!ساعتو ميبينم كه 5.45رو نشون ميده!داد ميزنم خانم عراقي همراهم دق مرگ شده بفرستم بخش؛احمد پشت در اتاق عمل منتظره و تا ميام تو راهرو در رو باز ميكنه و برانكارد و ميكشه بيرون؛ داداشم كه يك رسيده بوده بيمارستان فكر ميكرده از همون موقع كه من بش زنگ زدم عملم شروع شده،حسابي داغون شده! فرداشم مرخص شدم بدون اينكه دكترم بياد بالاسرم!ديشب دردي شبيه زايمان داشتم و آخرشم با ديازپام10 تزريقي و با حسرت آسمان پرستارهي كوير خوابم ميبره؛حالا 9آبان بايد برم دكتر تا ببينيم چي ميگه.