ديشب تا حالا دارم به اين فكر ميكنم كه چه جامعه ي خوشحالي داريم.در بالاترين لينك گذاشتن:اگر فردا را منتظري و صانعي عيد اعلام نكنند،براي اولين بار رزوه ميگيرم يا تا زماني كه منتظري و صانعي عيد اعلام نكنند ما روزه ميگيريم و يا دهن كجي مراجع به عيد حكومتي!
نمي دونم چرا عادت كرديم همه چيزو با هم قاطي كنيم،نمي دونم اگه مثلا آقاي صانعي عيد اعلام ميكرد و آقاي منتظري اعلام نمي كرد چي ميشد؟!اشتباه نكنيد من نمي خوام وارد حوزهي شخصي افراد بشم.حرف من اينه كه تا بوده همين بوده كه تا مرجعاي بهش ثابت نشه اعلام عيد نميكنه و كاري به همديگه ندارن.تازه راههاي زيادي براي تعيين اول ماه وجود داره،مثلا يكي بحث رويت بي ابزار رو قبول داره،يكي با ابزار،يكي اصلا كاري به رويت نداره و محاسباتي عيد اعلام ميكنه،يكي هم قائل به حكم حكومته،يكي هم به گروه منجمان عقيده داره.كمتر كسي پيدا ميشه كه به امكانات حكومت واسه رويت شك كنه ولي اين بحث شخصي هر مرجع است كه بايد واسهاش از يكي از راههاي ذكر شده اثبات بشه.آقاي جناتي در جواب سوال من دربارهي اطمينان به عدالت شخص حكومت گفت من به گروه متخصصان كار دام نه به شخص اعلام كننده و گويا منظورشون اين بود كه گروه حكومتي بهترين و با امكاناتترين گروههاست.
براي اثبات سياسي نبودن اين عيد،كافيست بدانيم كه آقاي جوادي آملي كه در اين مدت منتقد حكومت بودن عيد اعلام كردند ولي آقاي نوري همداني اولين و درواقع تنها مرجعاي كه به محمود تبريك گفت و سايتش پر زا نامههاي عاشقانه براي حكومته،عيد اعلام نكردن.
ناگفته نماند كه كاش يكبار براي هميشه اين آقايون ميشستن و اين مشكل عيدفطر رو حل ميكردن.
از ديدن اين وضع جامعه دربارهي رويت ماه خيلي برداشتها ميشه كرد من جمله بالغ نشدن جامعه اي كه همچنان بر تعصب نشسته و پيش ميرود و حتي عيدش رو هم سياسي ميكنه؛جامعهاي كه اگر به اين رويه ادامه بده بي شك همان راه افراطي انقلابيون57 را پيش خواهد گرفت.البته مقابله با يكجانبه نگري صداوسيما يكي از جنبه هاي مثبت اين حرف و حديثهاست،چراكه به مردم آموزش ميده كه اخبار رو فقط از ضرغام تيوي پيگيري نكنند.
*فردا قم جالبه چراكه مقلدين بيشتر علما ميخان تو حرم نماز عيد بخونن و حكومت نميزاره.
*سالهاي پيش بيشتر آقاي بهجت عيدش فرق داشت،امسال تقريبا همه فرق داشتن با عيد صداوسيمايي.
*احتمال حذف يا اصلاح اين پست خيليه.
بعد از مدتها يه آدم نيكوكار پيدا شد و واسم هدر وبلاگ ساخت،البته اين نيكوكار به شدت التماس ميكرد اسمشو نيارم.فكر كنم از لطف زياد دوستان مي ترسه،مي ترسه نكنه بريزن سرش و هي بگن هدر بساز،خلاصه اين خير گمنام لطف كرده و اين شش تا هدرو طراحي كرده،از اونجايي كه ما بشدت به نظر مخاطبانمون كه شما باشيد احترام ميزاريم لطف كنيد شمارهي هدري رو كه ميپسنديد توي كامنتها بزاريد.بديهيست كه به سه نفر از دوستان به قيد قرعه توسط هادي بليط پارك هفتادوتن اهدا خواهد شد.
شماره يك:
شماره دو:
شماره سه:
شماره چهار:
شماره پنج:
شماره شش:
چند روزيه درگير كتاب«ما چگونه،ما شديم؟»صادقزيباكلام شدم.برگبرگ اين كتاب حكايت اين دلايل رسيدن ايران و ايراني به اين حال و روزه.در در صفحه199 زيبا كلام كه گاهي زياده گويي هاش آدمو كلافه ميكنه نقل قولي از يهكتاب ديگه ميكنه كه اون كتاب نقلقول كرده از سياستنامهيخواجهنظامالمك:«...هر وقت كه مجهولان و بياصلان را و بيفضلان را عمل فرمايند(پست و منصب دهند)و معروفان و اصيلان را معطل گذارند،و يك كس را پنچ،شش عمل فرمايند و يكي را عمل نفرمايند،دليل بر ناداني وزير باشد و بدترين دشمن است كه ده عمل يك مرد را فرمايد و ده مرد را يك عمل... پس اگر وزير عاقل و دانا باشد،علامت آن باشد كه كارها به مردم اهل تفويض كند تا مملكت زوال نيابد...»
حالا شما مقايسه كنيد اين پندهارو با دولتي كه رتبه ي يك كنكورش رو زنداني ميكنه و مردك متقلب رو معاون اول!
اين كتاب كه به ريشه يابي علل عقب ماندگي ايران مي پردازه خوراك آدماييه كه اعتقاد دارن اسلام باعث عقب ماندگي ما شده،البته تا حدي هم واسهي خرد كردن غرورهاي بيجاي ما ايرانيها مناسبه،غرورهايي كه هرروز در گوشمان زمزمه ميشوند:ملت غيور ايران،ايراني باتمدن،تاريخ مفتخر به ما ايرانيهاستو... .قابل توجه كه در اين كتاب از پيدايش روحيه ي مقدس تراشي و مشروعيت الهي بخشي به سلطان و حكومت در ايران باستان بخصوص در زمان ظهور زرتشت سخنهاي زيادي آمده اس.
گاهي با خودم ميگم كاش فحش يارو رو تحمل ميكردم و هيچي نمي شد،هرچند اونقدر فشار رواني بالا بود كه مثل باروت شده بودم.طرفداراي با ادب محمود چپ و راست دم در ستاد توهين ميكردن.فردا جلسه دهم فيزيوتراپيست و بعدش قراره دو سه روز يه بار برم تا بیستا بشه قبل از عمل.آخ كه ميسوزم از اينكه روزي يك ساعتي و خردهاي علافم و آخرشم هيچ تاثيري رو دستم نداره،قراره فقط عضلات رو حال بده واسه عمل بعدي،چه زود گذشت فقط يك ماه تا عمل بعد مونده.اين فيزيوتراپي هم محل خوبيه واسه جامعه شناسي،همين جور كه تو كابين داري به خودت برق وصل ميكني صداي خشني به گوشت ميخوره كه داره از نحوه ي چاقو خردنش ميگه.فرداي اون روز ي دونه ديگه از همون صدا خشنا با تو هم كابين ميشه و هرچي واسش قسم ميخوري كه چاقو نخوردي باورش نميشه.صداهاي زيادي ميشنوي،يكي از فوتبال بازي كردنش پشيمونه كه رباتاشو به فنا داده،يكي با صداي پر درد داره تو دستگاه كشش جون ميده،يكي از نحوهي ماساژ پرستار دلخوره،يكي هم آروم و با احترام پرستارو صدا ميزنه،يكي اومده با اينكارا ديسكشو خوب كنه و كلي سوژهي ديگه.بدبختي هرروزم چندتا پرستار جديد ميان كه استخدام شن ولي بعد از يكي دو روز ديپورت ميشن.جالب اينكه يكي از اين خانما تنها سه چهار روز از اون يكي زودتر اومده بود و كلي هم سنش از اون كمتر بود،ولي عين كسيكه صدساله اونجاس بهش دستور ميداد.وقتي دستور دادن اين پرستار كه من بهش ميگفتم سلطان رو واسه سرپرستار گفتم خنديد و گفت منم از ترس اينكه فردا بمن دستور بده ردش كردم.ميگفت خصوصيت زناست كه حال همديگرو تو كار بگيرن! البته كه من باور نكردم،شك نكيند.
*حکومت علي و مردمسالاري رو بخونید بد نیست.
چقدر سخته اينجوري مردن؛مدتها بود ميخواستم خودمو بكشم ولي شجاعتشو نداشتم،شجاعت دوباره ساختنم،شجاعت رسيدن به چيزايي كه شايد مخالف چيزهايي باشه كه خودمو باهاشون ساختم يا شايدم ساختن،جامعه و خانواده و ... .سالها بود فهميده بودم اينجوري نميشه و بايد شكست و دوباره ساخت ولي نميشد،حس ميكردم اينجوري بودن بهتر از خراب شدنيه كه نشه درستش كرد و تا آخر خراب بمونه.ميگفتم حالا همين بهتر از ويرانيه.تا اينكه مجد خودشو توي يه بحث انداخت وسط،بحثي كه بحث نبود و من پيشنهادي رو ميدادم ولي علي اومدو سر صحبت باز شد.با اينكه همه ي حرفاشو نپذيرفتم و قانع نشدم ولي يه حرفش خيلي واسم تاپ بود:«اگه امروز خرابش نكني فردا بر اثر فشار خراب ميشه» راست ميگفت مخصوصا كه خودم اين فشارو نزديك به دوسالي هس كه فقط واسه يه مسئله حس ميكنم.درسته قسمتي از خودمو به مرور خراب كرده بودم ولي اين بار تصميم به ويراني كلي گرفتم،ميخام روي يه سطح صاف خودمو بسازم.اون لحظه فكر نميكردم خراب كردن سختر از ساختن باشه يعني فكر ميكردم ولي نه اينقدر سخت؛حالا ميبينم كه خراب كردن سختر از ساختنه.البته بدبختي اينجاست كه مصالحي هم واسه ساختن پيدا نميشه.اميدوارم از اونايي نباشم كه خراب ميكنن و دنبال ساختن نميرن.تصميمم رو گرفتم ولي ميترسم از سرگرداني و علافي.اميدوارم بتونم تصميمم رو كاملا عملي كنم.
*ادسر(adas sar)يك واژه ي قميست به معناي از اول كه بيشتر به معناي دوباره كاربرد داره.
اصولا وقتی میخوام در مورد سفری چیزی بنویسم که خیلی واسم عزیز و خاطره انگیزه در اولین فرصت این کارو میکنم ولی این بار نتونستم در مورد این سفر بنویسم واقعیتش اینه که حسابی از دیشب که از بچه ها جدا شدم کوب کردم،کوب به معنای اساسی،انگار در یه خلا زمانی و مکانی گیر افتادم.سفر ماسوله بهترین سفر گروهی بود که تاحالا رفته بودم.قبل از سفر با خودم در مورد مشکلات احتمالی کنار اومده بودم و واسه خودم یه سری مشکلات رو پیش بینی کرده بودم ولی هیچ کدوم از اونا و نه هیچ مشکل دیگه ای پیش نیومد.اونقدر گزینش بچه خوب بود که همه با هم سالها آشنایی داشتن در عین اینکه تازه دوست شده بودن،هرچند تعدادی قبل ترها دوست بودن.
دوستی های ساده و عمیق باعث شد تا سفرمون پر از شادی و خاطره باشه:سرسره بازی تو پارک قزوین،شادی های توی مینی بوس،مسخره بازی وسط جاده فومن،عکس انداختن با یه تابلوی رشت،خواندن«دریا اولین عشق مرا بردی»که تا پنجا و هفت عشق هم رسید،طی کردن پله های ماسوله و نرسیدن به هتل با کلی بار،درست کردن شام که به لطف دقت خانمها حتی یه دونه سوسیس هم مثل هم برش نخورده بود،خوردن شام رو پشت بوم همسایه که همون حیاط ما بود،خوش گذرانی شب اول که کم بود،صبونه روز اول که واس معدود دفعات زندگیم کره دوغی خوردم،ناهار کنار آبشار ماسوله،نم نم بارون تو صورتمون دم ظهر کنار آبشار،دیویدن بچگونه توی سراشیبی،رفتن به رشت و شنای بعدازظهر و غروب ساحل،شام خورن تو رستوران حاتم رشت،برگشتن به ماسوله،تا صبح پانتومیم بازی کردن و شادی کردن،صبونه املت خوردن،عکس انداختن های دیوونه کننده،راهی شدن،با حسرت از پله های ماسوله پایین اومدن،تو مینی بوس تئاتر بازی کردن،رودبار لواشک خریدن،منجیل ناهار مزخرف خوردن،شادی هایی که میدونستیم چند ساعتی بیشتر تا پایانش نمونده،سرسره بازی تو بوئین زهرا،ترسیدن از رانندگی راننده،آرزوهای آخر راه و خداحافظی هایی که خیلی سنگین بود و پر بود از غصه.
اینها تمام چیزهایی بود که که میخواستم بگم از این سفر سه روزه ولی هرچه کردم نتونستم سرهم بندشون کنم،نمی دونم چرا ولی هرچه کردم نشد.از همه بچه ها که باعث شدن خاطره ی فراموش نشدنی برام بوجود بیاد بخصوص عباس و جعفر که حسابی خسته شدن و صبوری کردن،تشکر میکنم.
پی نوشت:سفرنامه ها در عابر پیاده،نون و قلم ،نفس عمیق،زابا،روی صندلی لهستانی،ناطوردشت. عنوان پست رو از یک ترانه که نمیدونم خواننده اش کیه ولی تو مینی بوس گوش میدادیم گرفتم لطفا اگه میشناسید خواننده اشو بگید.
به نظر شما اگه یکی از متهمین در این دادگاه های فرمایشی نام فرزند آقای جنتی یا یزدی رو برده بود،بازم ضرغام تی وی اونو پخش میکرد؟!
از خودم بدم میاد چرا که در کشوری زندگی میکنم که نام دین بر حکومتش گذاشته و بدون هیچ مدرکی و فقط به استناد حرفهایی که معلوم نیست در چه شرایطی زده شده در غیاب شخصی به او تهمت و افترا میبندن و بدتر از اون هزار بار بیشتر این اشتباه رو تکرار میکنه.
*نماز ظهر به امامت آقای منتظری در نوع خودش واسم جالب بود.
خدایا به حق این ماه یا وجدانم رو بگیر که بعد از گناه سرزنشم نکنه،یا واقعا آدمم کن که گناه نکنم.خسته شدم از این همه توبه شکستن،مارو به یه طرف پرت کن خلاص!این چه برزخیه درست کردی واسم،نه آدم میشم،نه بی وجدان.