تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم
تقدیم به شاهزاده ی صورتی که گاهی یادآوری میکنه که کودک درونم رو زنده نگه دارم

آدمهای نشانه دارم رو در پست های باعنوان همه عشق های من معرفی کردم ولی چون بنا به بازی وبلاگیست باید بازم یه چیزهایی بنویسم.آدمهای نشانه دار من زیادن ولی اصلیاشون رو میگم:

دکتر غلامحسین دینانی که وقتی حرف میزنه من حتی صرف نظر از حرفاش از نوع صحبت کردنش خوشم میاد.از چهره ی اساطیریش خوشم میاد.دکتر شریعتی که شخصیت چندوجهیش منو درگیر خودش کرده؛محمدرضا فروتن،رضا کیانیان،امین که خیلی چیزا به تیپ و قیافش نمیاد ولی همه شو داره مثل مرام و معرفت،محمد پسردایی که از وقتی یه کم دغدغه مند شدم کمکم کرد پرت نشم نه از اینور نه از اونور و بسیار ماهرانه بلده کاری کنه که تو خودت براش حرف بزنی بدون اینکه اون ازت بخواد و خیلی های دیگه که باید رجوع شود به:اینجا و اینجا و اینجا.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:20 توسط قنبیت |

گردهمایی برگزار شد.به نظر خودم بد نبود.تجربه ی خوبی بود که بی شک لطف دوستان باعث شد تا بتونم همچبن تجربه ی رو کسب کنم.بعضی حرفها و رفتارها کمی ناراحتم کرد همانطوری که بی شک بعضی حرفها و رفتارهای من دیگران رو ناراحت کرده.همه ی دست آوردهایی شخصی این گردهمایی یک طرف،یافتن دوستان خوبی چون هادی مجیدی و هاشم و مجتبی و ... یک طرف.آشنایی با بچه هایی که تلاش کردن تا برنامه به بهترین نحو برگزار بشه که بنظرم تا حد زیادی هم شد.بچه های دکور گل کاشتند و دکوری بی نظیر رو طراحی و اجرا کردن.همه لطف زیادی داشتن و منو رو تحمل کردن.از همه دوستان تشکر میکنم بخصوص از حمید مهاجرینی عزیز که بجای پول دادن بهم روحیه میداد تشکر کنم.راسی منظور از اصلاحات من در نسیم بحث اسم نوشتن رو لیوان یکبار مصرف بود.آخه لیوانها واقعا یکبار مصرف شده بود،به این صورت که هرکسی یه بار آب میخورد و مینداخت دور یا میذاشت جایی که خودشم یادش میرفت،بنابراین تا شب نفری چندین لیوان مصرف میکردیم،من طرح دادم از این به بعد اسمامون رو روی لیوان بنویسیم تا گم نشه و این طرحو روی کاغذ نوشتم و کنار کلمن نصب کردم،البته با امضای دبیر انجمن تا اگه کسی خواست انتقاد کنه به حمید چیز بگه!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:54 توسط قنبیت |

45

با تشکر فراوان از همه دوستان بخصوص:ممد مجیدزاده،حمید مهاجرینی،علی مجد،کاظم امجدی و کمک های بی دریغ هادی مجیدی که باهام طمع خیلی چیزهارو چشیدم در این مدت.امیدوارم تلاش ها نتیجه ی خوبی داشته باشه.راسی چهارشنبه ساعت ۱۸هم نشیت وبلاگ نویسان قمی با حضور مدیر پارسی بلاگه که اونم تو سازمان در سالن کنفرانس برگزار میشه.از تمام دانشجویان قمی و وبنویسان قمی دعوت بعمل میاورم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:6 توسط قنبیت |

مدت هاست میخواستم همچین پستی بزارم.قسمت این بود که شب تولد وبلاگم بنویسمش.به نظرم هیچ اتفاقی مثل این کودتا نمی تونست این همه موجب رشد اصلاحات بشه.در سالهای گذشته اصلاحات رو با خاتمی می شناختیم،اصلاحات یه سمبل داشت.اما کم کم کروبی هم سمبل شد و حالا هم میرحسین.با نگاه مثبت که نگاه کنیم،این بهترین اتفاقه،ما الان صاحب سه تا سمبل شدیم،سمبل هایی که بهشون افتخار میکنیم.قبلترها که فقط خاتمی بود،تمام فشارها روی ایشون بود،بی شک روی پیشرفت اصلاحات تاثیر منفی داشت ولی این روزها فشارها تقسیم شده،این روزها نه فقط این سه عزیز بلکه خیلی از مردم ایران نماد اصلاحاتند.به امید روزی که حکومت علی(ع)برقرا شود و معاویه ای در خاکمان نباشد.

*وبلاگم سه ساله شد،امشب پر از خاطره و سوتی های نوشتاری ام.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط قنبیت |

چند روز پیش که سر همین گردهمایی با یکی از نمایندگان قم که اتفاقا روحانی هم بود،ملاقاتی داشتیم.وقتی رفتیم پیشش نگاهی به دستم انداخت و گفت دستون چی شده؟مجبور به دروغ شدم گفتم توپ خرده.خودش با زیرکی گفت توپ خورده یا اینکه... بعد با ایما و اشاره ادای باتوم رو درآورد.می خواستم بش بگم حاج آقا شما که میگید کسی کتک نخورده این حرفا چیه؟نظام ولایت مدار و این حرف؟!

حرفمو خوردمو رفتم سراغ موضوع اصلی.

شاید اوایل هفته بعد بریم ملاقات لاریجانی،یه چیزی بدجوری قلقلکم میکنه.اینکه بش بگم:آقای لاریجانی شما سه شنبه کمیته تشکیل دادید واسه بحث تجاوز به بازداشتی ها و چهارشنبه نتیجه اعلام کردید؟!چی شد گویا فشار رجانیوز اثر کرده!

کاش میتونستم اینارو بش بگم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:51 توسط قنبیت |

بعد از مدت ها بر اثر بیخوابی تصمیم گرفتم،آپ کنم.استرب و دپسردگی گرفتم؛هشت روز بیشتر نمونده،اوضاع مالی افتضاحست،حالا دقیقا به معنای عمیق و بس ژرف اون جملات قصار که مضمونش پیرم درومدن بود پی بردم.وقتیکه پولی نیست و تو موندی و یه مشت آدم که ازت توقع دارن،تو موندی و خودت که نمیخوای تسلیم بشی.گندزدن شورای سیاست گزاری هم که محشره،نمی دونم کدومشون این تاریخ رو پیشنهاد دادن،درست هفته ی قبل از ماه رمضون!هر سازمانی رفتم،رفتن مسافرت با عیال.همه ی اینها یه طرف،سرو کله زدن با جماعت نثوث یه طرف.نور به وبلاگت بباره ممد منصوری که تو ستاد گفتی:«دختر جماعت بدرد کار سازمانی نمی خوره.» البت خدایش همه شون نه.

تو این شرایط دم به دم باید دستمو عسل مال کنم،دکتر جان بخیه کش فرموده اند عسل بزار روش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:3 توسط قنبیت |

دخترم25

سنت شان بود

زنده به گورت كنند

تو كشته شدى

ملتى زنده به گور مى شود. 

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى خورد.

...

این روزها با اشعار و صدای شمس لنگرودی بسر میشود.اشعاری از جنس غصه های همه ی ما،اشعاری که با صدای پر از غصه ی شاعر به قلب آدم رسوخ میکنه،پیشنهاد میکنم شما هم بشنوید.تازه آشنا شدم با شاعرسبز ولی انگار مدتهاست میشناسمش مخصوصا صدایش را،این تنها قسمتی از اولین مرثیه ی ایست که برای روزهای داغ تیر سروده،22مرثیه در تیر ماه.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:59 توسط قنبیت |

آقا جان سلام

این بار عرض شکایت به محضر شما آورده ام.

آقا جان مگر نمی بینید که پوستین وارونه به تن اسلامی که ریشه اش از خون پاک پدرانتان آبیاری شده،کرده اند و معاویه وار احکام حکومتی صادر می کنند؟!جانم بفدایت مگر نه اینکه  دین جدتان دین عطوفت است،پس چرا سیاه چاله های عباسی رو به نظاره نشسته اید؟!آقا جان منتظریم که بیایی و این چهره ی اموی عباسی را از چهره ی اسلام محمدی که سرشار از محبت است بزدایی،منتظریم همانطور که وعده داده شده بیایی و انتقام خون مظلومان و آزادمردان جهان را از دیو سیرتان تاریخ بستانی،منتظریم تا با آمدنت به چاپلوسان بی تفکر،درس اندیشیدن دهی،منتظریم تا...

می دانم که بی شک قلب شما این روزها بیشتر از هر کسی برای یاری رساندن به دین حق بی تابی میکند،آقا جان چه کنیم که این روزها فرشته ها دعاهایمان را بگوشش نمی رسانند.


تقریبا یک ساعت قبل از مغرب جمکران بودیم،بازهم با امین.گفتیم نماز جماعت بخونیم و بریم.اذان که تمام شد مکبر اسم امام جماعت رو گفت:..نوری همدانی. حالم گرفته شد،هرچه سعی کردم استدلالی برای نماز خوندن پشت سرش گیر بیارم نشد.سریع اومدیم بیرون و نماز رو خودم خوندیم.هنوز هم موندم که درست عمل کردم یا نه ولی مهم نیس چرا که اون موقع به این نتیجه رسیدم که پشت سر کسی که به قاتل تبریک میگه نایستم.جمکران حسابی شلوغ بود.جو گیر شدیم و برعکس همه ما،برگشتنه رو پیاده اومدیم.چیزی بیشتر از دو ساعت راه رفتیم.توی راه صحنه ها و رفتار هایی رو از بعضی از همسن و سالام میدیدم که.... . بگذریم.امیدوارم فردا روز ظهورش باشد و مارا از دست این بنی امیه ی دوران نجات دهد،آمین.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:44 توسط قنبیت |

از وقتی تحمیق مردم  بدست نایب! رو دیدم،یه چیزی تو مخم نمیره.اینکه حضور افرادی چون رضازاده،قطبی،واحدی،جهانگیر الماسی،شریفی نیا و ... در این مراسم چه مناسبتی داشت؟ آیاحکومت در پی مشروعیت بخشیدن به خود از طریق این شخصیت هاست در حالیکه افراد بلند پایه نظام چون هاشمی،خاتمی،ری شهری و گویا ناطق نوری مراسم تحمیق رو بایکوت کردن؟!به نظر من این هم نشونه ی دیگریست از قبول شکست کودتاچیان؛امروز با آوردن شخصیت های نسبتا مشهور نه محبوب قصد ایجاد مشروعیت در اذهان عمومی رو دارن درحالیکه دیروز.اعلام میکردن مشروعیت نظام از مردم نیست،امروز مفتضحانه بدنبال جلب حمایت مردم با این ابزار بچگانه هستن.راسی این آقای شریفی نیا همانی نیست که رجانیوز او را عضو مجاهدین خلق خوانده بود؟انقلاب را چه شده که منافقین موجب ثبات رهبری و دولت محبوبش شدن؟!

*امشب در خیابان دست فروشها سی دی دادگاه ابطحی میفروختن!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:22 توسط قنبیت |

12121

این روزها زمستان است

زمستان است و امشب،شب چله

بیشتر از پیش،زمستان قدرت نمایی میکند

شب چله  هم میگذرد

و چه اندک اند که باور ندارند،زمستان رفتنی است 

بهار می آید

به شکوفه های نشکفته ی مان سوگند

بهار می آید

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:44 توسط قنبیت |

دم ترمینال جنوب سوار پراید شدیم با امین که برگردیم قم.غروب بود.اعصابم از اینکه نتونسته بودیم درباره الی... رو ببینیم خرد بود.امین مثل سینما خوابش برده بود.راننده ضبط نکبت بارشو روشن کرد. آخه عوضی ...واسه چی...  و در ادامه دوتا پسر باهم درباره ی دختر حرف میزدن و ازش مثلا تعریف میکردن: لبات شیرینه بی شرف ... . قبلاهم رپ شنیده بودم خودم ولی نه اینجورش،یاس رو گوش میدم وبعضی از این شادها مثلا پارمیدا یا نی ناش ناش ولی اینا بدجوری رفت تو مخم.انگار سی دی کلا از همین دست بود.حالا نوبت دختره بود که به هردو پسر ابراز علاقه کنه:ساسی چقد نازی ... حسین چه باحالی... واسه نسل بعد دلم سوخت،واسه نسلی که دیگه خیلی چیزارو نمی فهمه چراکه موسقی و شعرایی که باید زمزمه کنه اون چیزارو ازش گرفته.با خودم فکر می کردم، نسل ما که نسل قبلی مون اهل حافظ و شجریان و نهایتا امثال ابی بودن،این شده روزگارمون که یک روز در میون عاشقیم و فارغ؛بدا به حال نسل بعدی ما که بجای شنیدن به هر سو رو کنم روی تو بینم،داره دیگه حالمو بهم میزنی عوضی، گوش میده.و من چقدر تحمل کردم 120کیلومتر این اراجیف رو.

*جهت احترام به حقوق مولفین:این تیکه آهنگایی که نوشتم،شاید درست نباشه ولی یه همچین چیزایی میخوندن

*امین عشق فیلمه؛اون گفت بریم خاک آشنا چون استاد کیانیان توش بود؛ولی خودش از بی خود بودن فیلم و خستگی خوابش برد.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط قنبیت |

با سلام و عرض ارادت خدمت خداوند مهربان

نقطه سرخط

این روزها که انگار پاک مارو فراموش کردی

نقطه سرخط

پس حداقل بخاطر دینت و اون آقایی که این روزا به نامش بکام معاویه آدم میکشن یه کاری کن

نقطه سرخط

مگه نه اینکه بنده ی خالص ات خبر داد که حکومت بر ظلم نمیماند

نقطه سرخط

پس چرا حالا که حکومت بنام تو ظلم میکنه به فریاد ما گوش نمی کنی

نقطه سرخط

خودت عالم کلی و از همه چی خبر داری سخنم کوتاه:به فریادمون برس

نقطه پایان

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:47 توسط قنبیت |

خدا نکنه ما به چیزی علاقه مند بشیم.از دوران دانشجویی اول که تازه دلستر بهنوش مد شده بود و حسابی توی خوابگاه هوفنبرگفراگیر،من ازش خوشم نمیومد.بعدها گذشت و ایستک به بازار وارد شد و در بین جوانان پرشور همه گیر شد ولی من از این یکی ام خوشم نمی اومد.نمی دونم شاید چون فراگیر شده بود.چند سالی گذشت تا اینکه مارک جدیدی به آرامی وارد بازار شد.بدون جو و خیلی آهسته توی یخچال عمودی های سوپرمارکت ها جا باز کرد.دوران انتخابات بود و ما هم پیاده روی های شبانه با امین رو ادامه میدادیم.اهل دود و دم نبودیم و دنبال یه چیزی واسه خالی نبودن دست تو پیاده روی هامون میگشتیم.قرار شد هوفنبرگ رو تست کنیم.همون بار اول دیوونه اش شدیم.چندباری مجبور شدیم راهمون رو دور کنیم تا هوفنبرگ بزنیم.آخه یه دفعه بجای هوفنبرگ،ایستک زدیم و کلی حالمون بهم خورد.این شد که شدیم معتاد هوفنبرگ.نمی دونم شایدم بخاطر علاقه ی من به زبان آلمانی باشه،ولی هرچی که هست منو دیوونه کرده.امشب بعد از چند هفته با امین رفتیم پیاده روی،قبلا هدفمون پیاده روی و حرف زدن بود،حالا هدفمون هوفنبرگه؛دیدیم جا تره و بچه نیس،یه مارک جدیدی بنام ویکتوری بجای عشق ما نشسته.خر شدیم امتحانش کردیم از ایستک هم افتضاح تر بود.کلی مغازه رفتیم ولی از هوفنبرگ خبری نبود.بالاخره بعد از جستجوی فراوان پیداش کردیم،اونم پرتغالیش که منو میکشه.همیشه بعد از نوشیدن شیشه شو میشکوندیم،بخصوص بعد از تقلب بزرگ تا خودمونو خالی کنیم(در محلی که موجب آزار مردم نشه)؛اما این بار امین شکست ولی من نه.آخه میخام یادگاری نگه اش دارم شاید دیگه هوفنبرگ گیرمون نیاد بخوریم!

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:54 توسط قنبیت |

افرادی که از ا.ن حمایت میکردن ادعای ولایت مداری محمود رو داشتن و به قول خودشون با رای به محمود جلوی تیری که هدفش رهبر بود رو گرفتن،این روزها به شدت گیج اند.چراکه محمود امر 1نائب امام را اطاعت نکرده تا اینکه رهبری نامه رو علنی کرد؛و البته پس از اینکه خود اسفندیار استعفا داد؛محمود استعفای مشایی رو پذیرفتو عملا رهبری رو بحساب نیاورد والبته در جواب نامه ی رهبری به دو خط بسنده کرد،اونهم با لحنی بسیار تامل برانگیز!نمیدونم آقای یزدی که بخاطر لحن نامه ی هاشمی به رهبر یه مشت طلبه ی جیره خور رو به خیابون کشوند،این روزها داره سهام کدوم شرکت رو بالا میکشه که حواسش به این لحن نبود!روی صحبتم با افرادیه که ادعای ولایت دارن،خواهشا تکلیف مارو مشخص کنید،مراد شما محموده یا رهبر؟کدوم اولویت دارن؟وقتی محمود نامه ی رهبرو بحساب نمیاره تا علنی بشه،آیا ولایت مداره؟اگر رهبری روزی اعلام کنه محمود خائنه،شما حرفشو قبول میکنید یا به هواخواهی ا.ن بلند میشید؟خواهشا جواب بدید.

*امروز جانبازی در بنیاد جانبازان قم خود سوزی کرد،لینکش در پیوندهای روزانه موجوده.

*از خیابان سمیه رد میشدم دیدم ساختمان موسسه فقه که واسه دفتر آقای لنکرانیه با اینکه هنوز راه اندازی نشده توسط ده ها نورافکن رنگارنگ تزئئین شده؛اینا اسراف نیست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:7 توسط قنبیت |

شنبه صبح ساعت هشت برگه ی بستریم رو تحویل میدم.ساعت هشت و چهل و پنج بود که اسمم صدا زدن.میری از این و این و این کپی میگیری بعدشم صندوق بعدم آزمایشگاه،آخرشم میای همین جا پرونده تو تحویل میدی.تمام این کارا بیشتر از نیم ساعت نمیشه.آزمایش خون و ادرار،موقع خون دادن چندتایی کارآموز بالا سرم واسادن و با دقت چگونگی فرو کردن سوزن به دسم رو نگاه می کنن.مسئول آزمایش میگه دیگه نمی خواد ناشتا باشی،بحرفش گوش نمیدم میام تو درمانگاه و از سرپرستش می پرسم که راست میگه آزمایشچی یا نه؟میگه آره.پرونده رو تحویل میدم.ساعت حدود نه و نیمه.نزدیک یازده صدام میزنه بیا برو بخش سه بستری شو.میرم بستری میشم.میگن ساعت دوازده باید بری مشاوره بیهوشی،میرم.شب میشه میگن از دوازده چیزی نخور،نمی خورم.صبح میشه،ظهر میشه،بعدازظهر میشه،و بالاخره پرستار خندان میاد میگه عملت افتاد واسه فردا یه چیزی بخور!خار و مادر دکتر رو بررسی میکنم ولی چند دقیقه بعد پشیمون میشم و بهش حق میدم.شاید یه عملش غیر قابل پیش بینی بوده و طولانی شده.تو پرونده ام زدن دکتر اکبری ولی دکترچه ای بنام رمضانی که ته لهجه ی مشهدی داره منو ویزیت کرده و قرار عمل کنه،ازش خوشم میومد انگار سالهاس باهاش رفیقم.باز از دوازده شب چیزی نمی خورم،ساعت پنج صبح عجوزه ی پرستار نما بیدارم میکنه پاشو لباس عمل بپوش،میگم پس حتماعملم ساعت هشته؟میگه آره.ساعت یک بعد از ظهر گذشته که صدام میکنن پاشو برو اتاق عمل!میرم تو فسمت ریکاوری چندتایی دارن هذیون میگن و بهوش میان.مسئول ریکاوری به محض اینکه کسی اوکی شد،صدا میزنه:آقایZ بیا این مریضو بزار دم در.من از این عبارت خندم میگیره،بزار دم در،انگار کیسه زباله اس.ساعت از دو میگذره که من میرم تو اتاق عمل دکتر و پرستارا میان بالاسرم.پرستارا غر میزنن که خسته ایم.قرار میشه بیهوشم نکنم و فقط بی حسی.یک ساعت و ربع طول میکشه و میام بیرون تو ریکاوری.دردم شروع میشه داد میزنم.پرستار کمی شیطونی میکنه و میگه یه مدلی داد میزنی آ.آب مقطر میزنه و میگه خوب میشی الان.بش میگم خودم این کارم،الکی نگو مسکن بزن.تو بازوم میزنه،بازم درد دارم.حالا نوبت منه بزارنم دم در! کارگرای بخش میان میبرنم پایین.به زور قرص آروم میشم.از داداشم میخوام بزاره برم تو حیاط.میرم.یهو سرم گیج رفت،بزور رسیدم به اتاق،فشارم افتاده بود ی دو ساعتی بی حال بودم.صبح سه شنبه اس،دکتر و چندتا دیگه میان بالاسرم دکتر واسه استادش دکتر فروتن توضیح میده،فروتن میگه می تونستی الان گراف کنی.تازه من میفهمم که باید یه عمل دیگه هم بشم،اونم سه ماه بعد.اینی که تو دستمه تاندون مصنوعی نیس بلکه این مسیر رو باز میکنه بعدا اینا از پام یه چیزی مث رگ برمیدارن و میزار جا تاندون.تو دلم فحش میدم که چرا میزارن دکترچه ها عمل کنن.مگه موش آزمایشگاهیم.رمضانی میگه استاد خیلی چسبناک بود.فروتن میگه میتونستی با یه عمل تمومش کنی.من فحش میدم حتی به رمضانی.دکترا میرن.پشیمون میشم میگم هرچی باشه رمضانی دست منو دیده و اون خبر داره چه جوره حالا هرچقدر فروتن با تجربه باشه.من هنوز دکتر اکبری که به نام اون عمل شدم رو ندیدم.میگن امروز بازرس میاد،اکبری که مدیر بیمارستان باهاشون میاد و من تازه اونو میبینم!بازرس به نوع پنجره ی راهرو گیر میده،نه به چیلرهای خاموش؛میخندم به اوضاع مملکتی که از روز قبل پرستاراش میدونن فردا بازرس میاد.پشیمون میشم که به رمضانی فحش دادم،یاد شوخی های که تو اتاق عمل باش درباره مشهد و شله کردم میوفتم،یاد لحظه ای که گفت بسه دیگه حرف نزن دستو خراب میکنما.تو راهرو رمضانی رو میبینم و ازش تشکر میکنم.داداشم دنبال مرخص کردنم رفته.از اینکه فکر میکردم هانتر و میزارن تو دستم خلاص؛اعصابم خرد میشه.دوباره سه ماه بعد علافی!به خودم میام که چه چیزای اونجا دیدم،دست قطی،انگشت،پا،صورت سوخته،صورتی که دماغ نداشت؛از خدا عذر میخوام و شکر میکنم و میگم سه ماه در مقابل پسرکی که از چهارشنبه سوری چهارتا عمل کرده و دوتا انگشتش قطع شده و هنوزم عمل داره که چیزی نیس،یا در مقایسه با کسیکه پاشنشو پیوند زده از گوشت پشت ساقش و یک ماهی فقط تو بیمارستان علافه عددی به حساب نمیاد؛از خدا عذر میخوام که به خاطر یه جوش ساده روی صورتم ازش گله کرده بودم،وقتی که دختری رو یادم اومد که اونقدر صورتش سوخته بود(اسید یا آب جوش؟)که به زور ماتیک قرمز لبشو مشخص کرده بود.عملم در مقایسه با عملای دیگه یه عمل تفریحی حساب میشد.ساعت سه و نیم بود که خونه بودم.دسمتو باید بالا بگیرم؛باید انگشتام بالاتر از قلبم باشن درست عین لحظه ای که نبل میزنی؛چقدر هم من دنبل زدم.و هنوز دست میسوزه و دردکی میکنه؛البته جای شکرش بسیار...
*یک دستی هم حال میده نوشتن.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:36 توسط قنبیت |

الف- قوانین بازی: دوست عزیز ملت اسرائیل که سابقه ی درخشانی در توهین به اسلام داره،بعنوان معاون اول انتخاب میشه.انتقادهای اهل حوزه شروع میشه.آقای مکارم در استفتایی کلی شخصی چون مشایی رو مرتد اعلام میکنن.رهبری نامه ی عزل رحیم مشایی رو تقدیم محمودش میکنه.

به نظرم این بازیی بیش نیست و چندین جهت داره:1-این روزها که او به شدت در میان حوزویان قدیمی و اهل علم بویژه مراجع تنهاست و به شدت زیر سوال رفته با ابزاری به نام  عزل مشایی در پی جلب نظر مراجع برمی آید.

2-او فهمیده که مردم این بار کوتاه نخواهند اومد،محمود رو در راه سلطنت خود قربانی میکند به این ترتیب که محمود یا مشایی رو عزل نمی کنه یا بعد از عزل  پست کلیدی دیگه ای بهش میده و اینجوری رهبر فریاد عدم اطاعت از امر نائب امام زمان(عج) بر می آورد و محمود رو به زیر میکشند و تقلب در انتخابات رو می پذیرند.

3-با طرح این مسئله ی انحرافی  تا حدی موضوع تقلب رو از اذهان دور میکنن.

هرکدوم از موارد یا حتی موارد دیگه ای مدنظر باشه مهم نیست چراکه شکافی که سالهاست بین حوزه و رهبری بوده این روزها نمایان شده و علمای قم که بیشترشون ولایت فقیه رو قبول ندارن و یا حداقل به این سبک و سیاقش رو نمی پسندد،این روزها در قبال ملت خود مسئولیت خطیری را حس میکنند.امیدوارم مرجعیت شیعه همانند همیشه با مردم باشه نه با حکومتی که با نام علی(ع)،افکار معاویه را پیگیری میکند.هرچند احتمال مورد دوم خیلی کمه چرا که مردم هدفشون محمود نیست و با این بازی ها گول نمی خورن.نکته جالب اینه که تاریخ نامه   او به محمود برای 27م بوده ولی ا.ن زیر بار حرف او نرفته.

ب-این روزها بدترین مسئله برای من اینه که کسانی دارن واسه انقلاب سر و دست میشکونن که سابقه ای در انقلاب ندارن هیچ،شائبه ی نامه های مخفیانه شون به شاه در مورد امام(ره) هم در بین مردم هست.آقای مصباح که انسان های با ایمان و صادقی را دیده ام که خود از زبان ایشون شنیدن که رساله ی امام(ره)رو نجس میدونستن،این روزها سفیرانی از جنس جنتی و یزدی برای افکارشون پیدا کردند و داعیه حفظ انقلاب دارند.

و جالب اینکه سلطنت طلبان دینی این روزها متوجه ی عدم حمایت مردم از خود شده اند و چپ و راست اعلام میکنند که«حکومت اسلامی مشروعیتش را از مردم نمیگیرد».این معنایی جز قبول شکست داره؟

وقتی اینها رو شنیدم یاد رسول الله(ص)افتادم که همیشه از مشورت با مردم استفاده میکردند و حتی زمانیکه اکثر مردم نظری رو اعلام میکردن هرچند منجر به شکست سپاه اسلام میشد،ایشان تن به نظر امت می دادند،به طور مثال در جنگ بدر مردم رای به جنگ بیرون از شهر دادن و رسول مهربانی رای به مواجهه در داخل شهر و در آخر ایشان رای مردم را پذیرفتند.ولی این روزها کسانیکه ادعای نائب فرزند او را دارند خود را از مردم جدا میداند و نظر خود را بر عموم مسلمانان واجب الاطاعه میداند،پس  نعوذبالله شاید ریسمان مشروعیت الهی ایشان از پیامبر(ص)هم ضخیم تر است!

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط قنبیت |