تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

رادیو جوان واسم خیلی عزیزه و کلی خاطرات خوش باهاش دارم.اون زمان که بعد از کلی کلاس برمی‌گشتم خوابگاه و با شنیدن«جوانی به وقت فردا»خستگی درمی‌کردم،اون زمان که با علیرضا کلکل رادیو گوشیدن میزاشتیم و با پرسیدن ساعت پخش برنامه ها روی همدیگه رو کم می‌کردیم،اون زمان که«نشانی»مهران دوستی واسمون شده بود خواب بعد از ظهر،اون زمان که«پارازیت»می‌ترکوند.خانم صداقتی،خانم رافعی،استاد دوستی،فرشید منافی،پورمحمودي،رضاساكي،حامدجوادزاده،افشين‌حسين‌خاني و...‌
خلاصه كلي خاطره دارم با موج
FMرديف88.1 مگا هرتز؛امشب اتفاقي زدم كانل يك، ديدم صداي خانم مجري آشناست؛خودش بود خانم رافعي مجري راديو جوان.عكساشو ديده بودم ولي اصلا شبيه عكساش نبود و جالب اينكه صداشم به چهره‌اش نمي‌خورد.خلاصه كلي كيفور شديم،چند وقتي بود صداي خانم رافعي رو از راديو نشنيده بودم.بعد از عوض كردن دكتر گيل‌آبادي رئيس سابق راديو جوان كمتر به خانم رافعي و خانم صداقتي برنامه مي‌دن و كلا رويه موفق دكتر گيل‌آبادي رو كنار گذاشتن،لازمه بگم در برنامه جواني به وقت فردا كه رضا ساكي پايه‌ي اصليش بود،هرجور انتقادي از احمدي نژاد آزاد بود.
نكته جالب جابجايي صندلي خالي جلوي خانم رافعي،براي پيدا نبودن بدن مجري، پس از يه ميان برنامه بود!
برای شناختن بهتر این آدمای رادیویی به لینکهای این لینک سربزنید.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:26 توسط قنبیت |

امشب تو بلوارامين منتظر ماشين بودم براي برگشتن به منزل،كه ناگهان يه كاروان طويل ماشين رو از دور ديدم.حدس زدم دنبال عروس راه افتادن.اين جماعت كل بلوارو بند آورده بودن و با سرعت پايين حركت مي‌كردن.از حركتهايي كه انجام مي‌دادن مطمئن شدم اهل اين ورا نيستن.توي همين شلوغي سوار يه ماشين شدم و پشت سر اين كاروان گير افتادم.ماشينا بوق ميزدن و از چهره ها ميشد فهميد كه عصباني شدن.راننده دو سه تا فحش آبدار نثار تازه داماد و همسر محترمه فرمودن.بنده هم كه از خستگي جان در بدن نداشتم به اين فيض رسيدم،هرچند متاسفم از كار خودم.همون لحظه با خودم گفتم واقعا ماها چرا اينجوريم؟چرا به همين راحتي به خودمون اجازه مي‌ديم به حقوق ديگران تجاوز كنيم؟اين شازده فكر نمي‌كنه شايد يكي مريض تو ماشين داشته باشه؟يا نه اصلا هيچ كار ضروري هم نداره ولي نبايد حقش رو پايمال كرد.هنوز پشت ماشين عروس بوديم و داماد و اطرافيان بي فرهنگ تر از خودش با سرعت پايين حركت مي‌كردن.شب عروسي واسه همه مهمه وشايد مهمترين شب زندگي هر آدم و درست در همين شب آدم بايد مواظب رفتارش باشه نمي‌خوام منبريش كنم و بگم خيلي از عروس و دومادا اين شب رو بيخيال نمازند،البته اگه قبلش اهل نماز بوده باشند،ولي مي‌خوام بگم همه‌ي ما جدا از هر دين و مسلكي كه داريم،به عمل و عكس العمل اعتقاد داريم.آدمي كه تو شب اول زندگيش اين همه گناه نه بهتره بگم اين همه حق خوري مي‌كنه،بايد متنظر عكس العمل كاراش تو زندگيش ياشه،من كه فكر نمي كنم از زندگيش لذت ببره.اين قانون طبيعته!‌در همين وضعيت فكرم رفت به سمت بچه اي كه از اينا متولد مي‌شه و بيچاره بخاطر حداقل همين تجاوز به حقوق ديگران توسط پدرش در شب عروسي به كجاها كه كشيده بشه؟!جالب اينه كه اكثرا پاسخشون به سوالاتي از اين دست كه آقا اينكارا چيه!مزاحم مردم نشو،بوق نزن،فلان نوشيدني رو نخور،يه جمله اس و اونم اينكه:فقط يه شب تو زندگيمه!درحالي‌كه همين يك شب سرنوشت يك عمر آدم و چه‌بسا يك نسل رو مشخص مي‌كنه.
مرسي آقا همين بغل پياده مي‌شم،چقدر شد؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:0 توسط قنبیت |

سلام آقا حمید.ميدونم حالت خوبه.مي‌خوام خودمو بهت معرفي كنم.من هموني ام كه شايد بيشتر ازشش ساله مي‌شناسمت اما تا همين چند روز پيش،اسمتم نمي‌دونسم.مي‌خوام واست از اون روزايي بگم،كه اومدي مسجد محله‌ي ما واسه شركت تو جلسه آموزش قرائت قرآن.تو خيلي خيلي تلاش مي‌كردي و حتي يادم مياد چند جاي ديگه هم با استاد مي‌رفتي تا زودتر به هدفت برسي.راسش از اونجايي كه من نه اهل تلاش بودم و نه اهل حضور دائم در كلاسي كه هفته‌اي يه شب بود،به تو حسوديم مي‌شد.حسوديم مي‌شد كه يكي از يه محله‌ي ديگه پاشه بياد تو مسجد ما و واسه ما شاخ بشه.تو خيلي آروم و بي غروري بودي.و اين منو عصبي‌تر مي‌كرد.اونقدم بد نبودم كه بخوام كاري واسه خاب كردنت بكنما! اما گاهي پشت سرت حرف مي‌زدم،ولي خدايش خيلي كم،آخه خودم مي‌دونستم تو خوبي و من مريضم كه بجاي رقابت پامو تو باتلاق حسادت گذاشتم.راسش حسادت منو حتي دستهاي هميشه روغنيت خاموش نكرد،آخه ميگفتن كار مي‌كني،و به احتمال زياد مكانيكي.چيزي طول نكشيد شنيدم خودت استاد شدي و كلاساهاي هرشبه ي ماه مبارك رو مي‌گردوني،شنيدم كه پول كه بهت ندادن،خرج تغذيه بعد از كلاسم از خودت دادي.حسادتم به تو تبديل شده بود به غبطه خوردن به تو و تلاش تو.خودمو قانع كردم كه درسته تو به هردليلي از ايشون خوشت نمي‌آد ولي خدايش قبولش داري،پس ديگه تمومش كن.
آقا حمید چندروز پيش كه سري به مسجد محله اي زدم كه ديگه خودم هم مال اون محله نيستم،عكس تورو رو ديوار ديدم.اونجا بود كه فهميدم اسمت چيه.شنيده بودم كه يكي از بچه هاي جلسه قرآن قرباني سيل حماقت مسئولين قم شده ولي راسش نمي‌خواستم قبول كنم تو بودي هرچند خبرايي شنيده بودم كه خودت بودي!
بچه‌ها گفتن رفتي كمك دوستات كه ماشينشو تو رودخونه خراب شده بوده،مي‌گن رفتي ماشينشو درست كني كه سيل رو از دور مي‌بيني و به سمت ديواره ها فرار مي‌كنيد ولي سيل اونجا رو هم فراموش نميكنه و تورو با خودش مي‌بره.ميگن فرداي سيل بدنتو در حالي كه لاي ميله ها گير كرده بوده،از آب گرفتن.
راسي چه خوب شد كه بعد از رفتنت فهميدم از افغانستان اومده بودي،آخه اگه از قبل مي‌دونستم بي شك بر شمار غيبتام ازتو افزوده مي شد.آقا مهدي منو ببخش بخاطر همه‌ي افكار منفي ام دربارت،هرچند كمتر به زبانم اومدن.اميدوارم كه اين روزها در كنار كساني باشي كه دوسشون داشتي.

*آقا حمید اسمتم چندروز اشتباه نوشته بودم،تازه فهمیدم حمید بودی،شرمنده!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:26 توسط قنبیت |

حرم  

حرم2

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:19 توسط قنبیت |

شايد خبر سيل در قم كمي دور از ذهن بود.سيل در رودخانه اي كه اين روزا تبديل شده بود به كمپ مسافرين و محل احداث خيابون.مسولان قم بجاي تملك اراضي و ساختن خبابون و بزرگراه يه راه ساده پيدا كردن و اونم ساختن خيابون در بستر رودخونه؛هرچقدر آدماي خبره به آقايون اعتراض كردن كه بابا اينجا رودخونه اس و شايد يه روزي روزگاري سيل بياد فايده‌ي نداشت.چرا كه در اين مملكت اصولا آقايون به فكر هرچه بيشتر پر كردن جيبهاشون و به دنبال اونم هرچه كلفت تر شدن گردنشونن.حالا ميخواد هر بلايي سر اين شهر بياد،بياد.خلاصه روزها مي‌گذشت و به فضاي آسفالت شده‌ي رود خاموش افزوده مي‌شد.گفتن:وسط رودخونه كانال ميسازيم تا اگه آبي اومد،مشكلي ايجاد نكنه.كانال كه نبود جوبي بود كه كمي بزرگش كرده بودن.بازم روزها گذشتن و اين‌بار نوبت رسيد به آبادگري احمدي نژاد،محمود كه كلا دنبال كاراي زود بازده و بي دردسره،براي رو كم كني دولت قبلي كه تونسته بود كلي اراضي بخره و صحن جديد بسازه،با خودش فكر كرد(اين قسمت تخيليه) و به اين نتيجه رسيد كه روي رودخونه صحن بسازه!هرچي گفتن بابا اينجا جاي صحن سازي نيست هم ديد گنبد از سطح شهر رو ميگيره هم اينكه اطميناني به رودخونه نيست،محمود قبول نكردو مثل هميشه ضربتي عمل كرد.هنوزم مسولان گيوه گشاد قم به راه سازي در بستر رودخونه ادامه مي‌دادن؛و به موازات اون به پاساژ سازي در اراضيي كه بنام راه سازي تصاحب كرده بودن.خلاصه گذشت و گذشت تا به طبيعت خبر دادن:دارن به حريمت تجاوز مي‌كنن.طبيعتم كه از قديم خشن بوده،تصميم گرفت يه سيلي به صورت مسولان قم بزنه تا ازخواب پاشن،اما دريغ كه طبيعت خبر نداشت اينا خودشونو بخواب زدن و با سيلي هم بيدار نمي‌شن.اونقدر بارون اومد كه تبديل به سيل شد.دوروزي فرصت داد تا رودخونه شو خالي كنن ولي مسولاي قم رفته بودن فرنگ.كمتر از نصفه روزي از فرصت طبيعت مونده بود كه تازه مسولاي قم شروع كردن به خالي كردن رودخونه؛رودخونه رو خالي ميكردن ولي راه ورود مردم به رودخونه رو نبسته بودن و اين مصداق بارز آب در هاون كوبيدنه.صاحباي چند تا از ماشيناي تو رودخونه نه ببخشيد پاركينگ رو پيدا نكردن.يكي گفت خوب زنگ بزنيد جرثقيل بياد ببرتشون بيرون.مسولاي عزيز يك صدا جواب دادن:جرثقيل كه واسه اين مسخره بازيا نيست،جرثقيل بايد بره ماشين متخلف رو ببره پاركينگ تا پول در بياره.سيل اومد وكلي ماشين كه اكثرا واسه مسافرا بود رو غنيمت برد؛كلي آدم بي‌خبر از دعواي مسولان قم و طبيعت توي اين سيل غرق شدن و هنوز كه هنوزه آب جسدشونو نشون نداده؛كلي بودجه ي شهر به نابودي رفت و كلي تاسيات ساخت صحن جديدم با خوش برد؛كلي گله ي شتر و گوسفند رو قرباني كرد.خدا رو شكر بازم طبيعت خشمشو كنترل كرد والا با بسته شدن چشمه هاي يكي از پلهاي رود خونه توسط همين ماشينا و تاسيات مي‌تونس راهشو به سمت خيابوناي سطح شهر كج كنه و يه حال اساسي به قم بده.چقدر دلم براي اون مسافرايي كه تو اين سيل عزيزي رو از دست دادن مي‌سوزه،معلوم نيس تا آخر عمر ديگه به قم سفر مي‌كنن يا نه؟
جالب اينكه بعد از اين‌همه ويراني،مسولان با غرور از مهار سيل صحبت ميكنن!

*به پيوندهاي روزانه سري بزنيد.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 19:26 توسط قنبیت |

علي دايي كه به هيچ وجه توي ايران شخصيت محبوبي نبوده،با هزار دوز و كلك وپاچه خواري تونس امثال قطبي رو كنار بزنه و بشه سرمربي تيم ملي.مسولين و خود دايي از محبوب نبودنش در بين مردم بخوبي خبر داشتن وبهترين فرصت واسه محبوب شدن دايي رو از دست ندادن.از اونجايي كه واسه ما ايراني‌ها رفتن به جام‌جهاني خيلي مهمه،علي دايي سرمربي تيم ملي در بازي هاي مقدماتي جام‌جهاني شد.چرا كه در اين بازيها كسي سراغ گذشته‌ي دايي نخواهد رفت و اگرهم كسي بخواد بر عليه دايي حرف بزنه متهم به تضعيف تيم ملي در شرايط بحراني ميشه و مورد عتاب ملت.با بازيكنان آماده‌ي ما در اين فصل شايد رفتن به جام‌جهاني به نظر ساده ميومد پس چه فرصتي بهتر از اين واسه محبوب شدن دايي؟!كمتر ايراني پيدا ميشه كه دلش بخواد علي دايي يا همون تيم ملي به جام‌جهاني نره،پس معلومه كه بخاطر رفتن تيم به آفريقاي جنوبي از دايي حمايت مي‌كنه.اما از اونجايي كه چوب خدا صدا نداره و هربار به يه شكل تو سر آدميزاد مي‌خوره،ايران در حضور صدهزار نفر بازي رو به عربستان مي‌بازه.اين بار حضور احمدي نژاد در آزادي چوب خدا بود،.نحسي احمدي نژاد اين‌بار دايي رو گرفت.اين‌ بار دومبي بود كه حضور دكتر پيروزي رو از تيم ايران ربوده بود.اميدوارم درباره‌ي ايشون تا سه نشه بازي نشه،صدق نكنه.

 *نكته‌ي جالب در تصوير برداي بازي اين بود كه در زمان جلو بودن ايران هر چند دقيقه احمدي نژادو نشون مي‌دادن وبعداز گل مساوي و باخت ديگه نشونش ندادن.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 22:38 توسط قنبیت |

اصولا واسم آدماي شبيه من كه در حالت خوشبينانه پنج روز از هفت روز هفته رو افسردن، مهمترين مسئله آرامشه،حتي آرامش نسبي.حالا مشكل شخصي من اينه كه هيچ چيزي آرومم نمي‌كنه.سيمم‌ اونقدر قطي و اتصالي داره كه با قرآن و مسائل معنوي از اين دس از ارتباط با خالق خبري نمي‌شه و بدتر دپرس مي‌شم كه چرا من لايق نيستم.متاسفانه يا خوشبختانه اهل سيگار و قليونم نيستم كه هروقت از دنيا و روزگار خسته شدم برم يه پك بزنم و آروم شم،هرچنذ بايد اين مسئله رو تست كنم با وجود اينكه هيچ حسي نسبت يهشون ندارم و حتي از اينكه مي‌شنوم كسي با كشيدن اين قبيل آروم مي شه،شاخ درميارم.اهل ساز و آوازم كه نيستم تا برم سراغ سازمو خودمو خالي كنم،تو دنياي موسقي فقط شنوده ام و شنيدن آهنگم بيشتر بدبختيامو به يادم مياره ولي با اين حال اين كارو ترجيح مي‌دم.اهل ورزشم كه نيستم تا بلكه بتونم تو ورزش خودمو خالي كنم و يخده آروم شم.كتاب خوندنم كه وقتي داغونم جز وقت تلف كردن چيزي نيست،هرصفحه‌ي كتاب برگي از بدبختي مي‌شه و روز از نو روزي از نو.قبل از اينكه اينارو بنويسم فكر مي‌كردم،با نوشتنشون آروم شم،ولي حالا مي‌بينم آروم نشدم،فقط تونستم كرمي كه افتاده بود توم كه پاشو اينو بنويسو خفه كنم،همين!

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:14 توسط قنبیت |

يكي از سينماهاي قديمي قم يكسالي هس كه بازسازي شده و دقيقا از طرف همين سينما به بچه هاي نسيم بليط رايگان داده،چرا كه بچه هاي نشريه با صاحب سينما گفتگو داشتن.يه آدم عشق فيلم كه از ساخت و پاخت هاي سينما ي نيمه دولتي قم يعني تربيت با شركت‌هاي پخش فيلم ناليده بود،از اينكه فيلم روز بهش نميدن و هزارتا دردسر ديگه.سينماي تربيت قم وضعيت افتضاحي داره و بهتر مي‌دونم اينجا ازش حرفي نزنم،اين سينماي جديد اسمش شهرآفتابه قديم‌ترها اسمش شقايق بوده.بچه‌ها از اين سينماي بازسازي شده خيلي تعريف كردن،ماهم كه بليط مجاني داشتيم،پاشديم رفتيم اخراجي‌ها2 رو ديديم.انصافا فيلم مزخرفي بود.10بازيگر جمع كرده هي اين تيكه مي‌ندازه هي اون جوابشو مي‌ده.نكته مهم اينكه سينما شهر آفتاب شلوغ بود،چراكه فيلم روز آورده بود.ولي خيلي هم تعريفي نداشت وضع سينماش، راسش من چندسالي هس كه سينما تربيت نرفتم اما از اينكه بچه ها مي‌گفتن شهرآفتاب خوبه متوجه شدم چقدر تربيت افتضاح شده كه بچه ها به شهرآفتاب راضي شدن!بازم جاي شكرش باقيه كه اين شهر داره با دو سينما نفس مي‌كشه.البته اميدوارم اين رئيس احمق ارشاد قم كه اين روزا به موسيقي وفيلم گير داده باعث بسته شدن راه تنفسي جوونا نشه.من نمي‌دونم اين مملكت ما پول نداره كه مسولاش بتونن دوتا سينما واسه جووناش بسازن؟اين شهرداري قم با اين پولاش چه غلطي مي‌كنه؟!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:45 توسط قنبیت |

نمي‌خوام بگم اوباما با اين پيام تبريكش نهايت تلاششو كرد ولي بايد قبول كنيم،اوباما قدم اول رو به خوبي برداشت.درسته اوباما در قسمت كوچيكي از پيامش بحث هسته اي و حمايت از تروريست رو پيش كشيد،ولي بايد بدونيم در امريكا هم مثل ايران گروه‌هاي افراطي زيادن.اگر اوباما به همين نكته ها هم اشاره نمي‌كرد،حتما توسط گروه‌هاي تندرو مورد حمله قرار مي‌گرفت كه چرا از مواضع مملكتت حمايت نمي‌كني؟اين روزا اوباما به شخصيتي محبوب در سطح دنيا تبديل شده و سخن گفتن او با ايرانيان درباره‌ي فرهنگ ايران و ارسال پيام صلح در نوروز بي شك تاثير زيادي بر افكار جهان در رابطه با ايران،كه در اين چندين سال فقط به تروريست بودنش اشاره شده،داشته و خواهد داشت.كليت حرف آقاي خامنه اي درسته ولي بايد ايران و امريكا هردو بدون هيچ پيش شرطي سر ميز مذاكره برن و گفتگو كنن،اونجاست كه هردو كشور مي‌تونن درباره پيش شرطهاي مورد نظرشون بحث كنن و به نتيجه‌ي مطلوب دو طرف برسند.
امروز بايد حاكمان ايران بين حمايت بي قيد و شرط از حماس و حزب الله،و رفاه و اعتبار جهاني مردم ايران يكي رو انتخاب كنند و يا شايد هم اونقدر زيرك باشند كه هردو رو باهم انتخاب كنند.
به نظرم اولين كاري كه بايد ايران انجام بده،جلوگيري ازآتش زدن پرچم كشورها بويژه امريكاس،مگه ما در قرآن به توهين نكردن و ناسزا نگفتن به گروه هاي ديگر سفارش نشديم؟
اميدوارم روزي رو ببينم كه سران ايران و امريكا دور يك ميز بنشينن،يا حداقل بچه‌ي من،يا نوه‌ي من،ديگه نهايت نتيجه‌ي من اين دور هم نشيني رو ببينه.

*روز اول عيدي اونقدر آجيل خوردم كه دارم مي‌تركم،مثل اينكه يادم رفته مي‌خواستم تغيير سايز بدم!فكر كنم اگه كسي چهارم عيد به بعد بياد خونمون از آجيل فقط نخودچي و پسته شام نصيبش بشه.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:43 توسط قنبیت |