تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

بستگي داره از كدوم زاويه نگاه كني.سال 87،از جهاتي خوب بود و از جهاتي بد.خوب بودنش دليلاي زيادي داره،مثل:قبولي تو رشته اي كه بهش علاقه داشتم(الان نمي‌دونم دارم يا نه)؛شروع يكسري از كارايي كه بايد شروعشون مي‌كردم.و ازهمه مهمتر آشنايي با بچه هاي نسيما يا همون انجمن نسيم انديشه؛راسش به نظرم اين جزو بهترين اتفاقاي سال واسم بود،هرچند توي روزاي پاياني سال رقم خورد.بچه هاي نشريه اونقدر صميمي اند كه با وجود جديدالورود بودنم،اصلا حس نمي كنم يه غريبه‌ام،اونقدر بمن محبت كردن كه هنوز هيچي نشده بهشون تعلق خاطر پيدا كردم وياهاشون كه هستم آرومم.اونقدر خودموني با من رفتار كردن كه با وجود اختلاف سني،من به خودم اجازه ميدم به اسم كوچيك صداشون كنم.اتفاق خوب ديگه حضورم در جشن قهرماني پرسپوليس تو ورزشگاه آزادي بود،كل استاديوم قرمز،دقيقه 96 سپهر حيدري گل زد و ما مثل ديوونه ها بالا و پايين مي‌پريديم و داد مي‌زديم.
اما اتفاقاي بد كه بدون شك چون من حكمتشون رو نفهميدم اسشونو بد گذاشتم.زمستان شدن بهار و رويدن دوباره و باز طوفان و خشكيدن،نرسيدن به اونجايي كه دوس دارم باشم،آدم نشدنم و باز درجازدن وعقب رفتن.
خدايا امسال چندين بار زائر حرمش كرديم ولي من حرمت زوار بودنش رو حفظ نكردم،خدايا بازم كلي قول و بازم به همون اندازه بدقولي،خدايا امسال بهم اراده بده آدم شم،اراده بده بتونم حركت كنم و واينسم.خدايا بهم قدرت درك حكمتاتو بده،قدرت فرياد زدن در برابر ظالم رو بده و اين سال 88رو سال آدم شدنم قرار بده.خدايا يخاطر اون آدم خوبات مريضامونو شفا بده بخصوص بچه هاي سرطاني.

خدايا بخاطر همه چيز متشكرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 15:8 توسط قنبیت |

نسيماي هفتم هم رو دكه رفت.امروز توي دفتر انجمن برنامه اي داشتيم واسه نسيما،فرید مدرسی رو هم دعوت كرده بوديم.واسمون از فوت كوزه گري و خاطرات روزنامه نگاريش گفت.فريد مدرسي از اون بچه قمي هاي فعاله،تو شرق و شهروند مي‌نوشت.امشبم با چندتا از بچه ها رفته بوديم پيش فيروز كريمي.كلا چرت و پرت گفت و خنديديم.از ندادن پول بازيكنان گله داشت و مي‌گفت امسال از صبا مي‌ره!مي‌گفت13%پول بازيكنا رو دادن و ديگر هيچ،بگذريم. اميدوارم نسيماي هفتم فروش بهتري داشته باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:17 توسط قنبیت |

خيلي بده يه سري آدم بهت اميد داشته باشن ولي تو هرچي تلاش مي‌كني به نتيجه دلخواه نرسي.راسش چنديست با انجمن مردم نهاد دانشجويان قمي سرار كشور آشنا شدم و نشريه ي با نام نسيما كه وابسته به همين انجمنه.اين فصل‌نامه كه شماره ي پاييز اون دومين شماره‌‍‌يي بود كه روي دكه‌‌هاي قم رفت،در اصل بايد توسط سازمان ملي جوانان ساپورت مالي بشه،منتها از اونجايي كه خير اينا بي شر نيست و هرروز يه فرمايشي دارن،بچه هاي نشريه به فكر رو پا خودشون وايسادن مي افتن و بيخيال بودجه ميشن،سعي مي‌كنن با پذيرش آگهي هزينه ها رو تامين كنن.شماره ي پاييز از لحاظ درآمد رضايت بخش نبوده و حتي چيزي در حدود700هزارتومن خود بجه ها پول گذاشتن.خلاصه تصميم مي‌گيرن چارت رو تغيير بدن و مديرت مالي و تبليغاتي رو بش اضافه كنن.نمي‌دونم بگم از بد حادثه يا از خوش اقبالي،اين درست در زمان آشنايي من با سردبير نسيما بود.وقتي آقاي مجد پيشنهاد اين كارو بم داد راسش نمي‌خواستم قبول كنم،منو با مال و اموال چكار است؟ ولي از چندين جهت نمي‌تونستم اين پيشنهاد رو رد كنم،اول اينكه فرصت خوبي بود كه از رخوت درام و فعال شم و تقريبا با اون محيطايي كه دوسشون دارم ارتباط برقرار كنم،دوم وقتي ديديم موضوع هزينه ها و درآمد اينقدر واسه نشريه جدي شده كه اگه بهش نرسيم امكان تعطيلي نسيما هست،روم نشد كنار بشينم با همه ي اونكه خيلي تو ي اين كاراي تبليغاتي نبودم و بيشتر دوس داشتم تو قسمتاي تحريره به بچه ها كمك كنم.اينم بگم كه اين مديريت فقط اسمش قشنگه والا همون بازاريابيه،اصولا در نسيما همه بايد بدوند تا نشريه درآد؛هرچند اين روزا بيشتر دويدنا افتاده روي دوش عابر پياده.
اين روزا با هر شركت و موسسه اي حرف مي‌زنيم بي نتيجه اس،خدا چرا مردم درك نمي كنن كه اين پول تو جيب بچه ها نمي‌ره؟ خدا چرا مردم متوجه نيستن ما فقط سه روز تا تحويل اگهي ها وقت داريم؟!چرا مردم درك نميكنن اگه ما نتونيم هزينه هاي چاپ رو در بياريم تنها نشريه ي جووناي اين شهر يا بهتر بگم تنها نشريه حسابي اين شهر ميميره؟!خدا كمكم كن نااميد نشيم.

همين جا ميخوام از سيد علي مجد عزيز تشكر كنم،واسه همه زحمتهايي كه مي‌كشه و از اينا مهمتر واسه جسارت و اميدي كه دائم بمن تزريق مي‌كنه.

*نوشته های کازم درباره نسیما

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:49 توسط قنبیت |

امروز با دوتا از دوستان كه بار اولم بود مي‌ديدمشون رفتيم تهران.همايش فعالان دانشجويي سراسر كشور يا همون دانشجويان حامي خاتمي بود.جاتون خالي،خيلي خوب بود،مخصوصا سخنراني آقاي رضوي فقيه.توي حرفاي آقاي رضوي خيلي از سوالاي من پاسخ داده شد،حاميان خاتميسوالاتي كه شايد فقط واسه خودمم مهم بودن.آقاي اميني زاده هم سخنراني كردن.از نكات جالب توجه اين بود كه بچه ها از همه ي‌ايران‌اومده‌ بودن زاهدان،سنندج‌،ياسوج وخيلي جاهاي ديگه،ميشه گفت از همه‌ي استاناي ايران بودن.وقتي ديدم اين بچه ها از چه راهايي اومدن روم نشد احساس خستگي كنم.راسي بچه هاي پلي تكنيك يه نشريه خيلي شكيل و باحال داشتن كه منو به حسرت واداشت.برنامه تا ساعت چهار بود ولي ما زودتر برگشتيم چرا كه امشب آقاي ابطحي در ستاد ياري قم سخنراني دارن.خيلي دوس داشتم آقاي ابطحي رو ببينم،ازون تپلاي دوست داشتنيه و ازون مهمتر رفيق گرمابه و گلستان سيد.عكساي همايش امروز خوب نشده بود البته چندتايي بيشتر نگرفتم ولي يكيشو ميزارم با همه ي بد بودنش.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:50 توسط قنبیت |

ديشب براي برگشت به خونه سوار اتوبوس شده بودم.اصولا دوست دارم كنار پنجره بشينم،چه سفر داخل شهري جه برون شهري.همين طور كه داشتم خيابونو تماشا ميكردم،صحنه ايي ديدم،سراسر‌‌ اخلاقي. پرايدي كنار خيابون خراب شده بود،راننده خانم بود،يه خانم ديگه هم داشت ماشينو هل مي‌داد تا روشن شه.جالب اين بود كه در يك متري ماشين ايستگاه شركت واحد بود و آقايوني منتظر اتوبوس،هيچ كدوم از آقايون عزيز دستشونو از كمرشون بر نداشتن،چه برسه به كمك كردن به خانوم ها.اصلا به روي مبارك هم نياوردن،البته اميدوارم بعد از اينكه ما رد شديم براي كمك رفته باشن كه حتما همين طوره! اما از اونجايي كه وجدان بنده زيادي بيدار تشريف دارن،چيزي نگذشته بود كه به خودم گفتم:« تو چه فرقي با اون مردا داري؟!توهم وقتي ديدي مادرت داره خونه تكوني ميكنه،كمكش كه نكردي هيچ،گير الكي هم دادي!تازه وقتي مادرت ازت خواست كمكش كني،غرغر كردي و پيچونديش!»همون موقع بود كه ياد جمله اي از ويل دورانت(ره) افتادم كه مي‌گه:« اخلاق يعني وظايفي كه اجراي آنرا فقط از ديگران توقع داريم.»

حيف كه اين تلنگرها كم اثرند و هميشه مدت كمي منو بيدار نگه مي‌دارن.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:32 توسط قنبیت |

اين روزا با يه مشكل حاد روبرو شدم كه ناشي از عادته،البته اصولا در هر مشكلي پاي عادت در ميونه.از ميانه هاي پاييز كاپشن پوشيدم و دستان مبارك رو توي جيباش فرو كردم،حالا كه ديگه هوا داره كم كم گرم ميشه،وقتي بي كاپشن ميرم بيرون وجود دستام واسم ميشه معضل،نمي دونم بايد چكارشون كنم،اگه كيف دستم باشه باز اوضاع بهتره،هرچي سعي ميكنم يادم بياد سالاي پيش دستامو چكار مي‌كردم يادم نمياد.شايد موضوع خنده دار باشه كه بي شك هست اما باور كنيد سوزن مغز من رو اين مسئله گير كرده.اولين چيزي كه از درخونه ميرم بيرون به ذهنم مياد همين دستاي اضافيه.شايد دستام همين جوري باهام بودن،شايدم مي‌رفتن تو جيباي شلوارم.خلاصه دستام تبديل شدن به باري روي دوشم،شايدم بايد هميشه دوتا كيفي چيزي همرام باشه.شايدم بايد بكنمشون!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:0 توسط قنبیت |

شب است و شعله به جانم دوباره افتاده

زتشنگي نفسم در شماره افتاده

من آن عصاره ي دردم كه ماه را ديدم

در آستانه ي در با ستاره افتاده

تنور سينه‌ام از سوز دهر مي‌سوزد

چنانكه كار سخن با اشاره افتاده

به كوچه باغ دلم ره نمي‌برد شادي

ز نيش خار به جانم شراره افتاده

مرا به زهر هلاهل به خانه‌ام كشتند

كه مرگ بهر علاجم به چاره افتاده

حديث كوچه و سيلي مرا زپا انداخت

كه آتشم به جگر ز آن نظاره افتاده

در آن زمان جگرم پاره شد كه خود ديدم

زگوش مادر ما گوشواره افتاده

زخواهرم طلب تشت كردم و گفتم

كتاب عمر حسن پاره پاره افتاده            

                             «ژوليده‌ي نيشابوري»   

                                 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:38 توسط قنبیت |

آلبوم جدید احسان خواجه امیری با نام فصل تازه به بازار اومده،راسش اول نمیخواستم بگیرم چرا که تو این چند ساله خواجه امیری همه اش تکرار در تکرار بوده اما آخرش نتونستم جلو خودمو بگیرم و خریدم.باید بگم بر خلاف نظرم میشه گفت حال و هوای آلبوم کاملا متفاوت با آلبومای قدیمی خواجه امیریه.البته شاید بشه یه تراک از آلبوم رو تکرار گذشته دونس ولی در مجموع کار تازه است و شاید به این دلیل نام البوم فصل تازه اس،شاید شروع فصلی تازه برای این خواننده ی عزیز باشه.انتخاب اشعارشم فوق العاده اس،چندتایی از دکتر یدالهی هم داره.این شعری که در زیر اومده اجرای زیبایی هم داره و به نظر من بهترین تراک آلبومه چون شعر و آهنگ خیلی بهم میخورن.

چه بسازی چه نسازی،دل من کوکه با سازت
همه ی اوج غرورم، سهم قلب بی نیازت
حال من خوبه با عشقت گرچه دورم از وصالت
واسه من کافیه رویات واسه من بسه خیالت
آرزوم بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابت

چه بپرسی چه نپرسی،چشم من پر از جوابه
جاتو هیچ کس نمی گیره توی این قلب حقیرم
اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی می میرم
چه بری تنهام بذاری،چه بمونی تو کنارم
عاشقانه هات با هامن،من به قصه هات دچارم

شاهین شاهین زاده

*یکی به من بگه تو رو چه به موسیقی!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:28 توسط قنبیت |