من دلم میگیره از دیدن خیلی چیزا توی جامعه ام .می خوام منفجر شم اما دینامیت ندارم.من دلم میگیره وقتی می بینم اتومبیلی جلوی پای دخترکی ترمز میزنه و دخترک که قبل تر هاحداقل با ناز سوار میشدحالا سریع تر از همیشه می ره جلو میشینه،من دلم میگیره وقتی میبینم دخترک حتی تقاضای موتوری هارم رد نمی کنه که این نشون میده دیگه واسش پول مهم نیست اون تشنه ی محبت ندیده توی خانواده است.من دلم میگیره وقتی مردم راحت توی خیابون فحش ۱۸+ میدن.من دلم میگیره از دست پسرای که بیکارن و با شروع مدرسه ها پاتوقشون دم مدرسه های دخترونه است(می خواستم بگم دبیرستان دیدم دیگه راهنمای هم هست).من دلم میگیره از دست پسرایی که تعداد لش بازیاشون رو به رخ همدیگه میکشن.من دلم میگیره از دست مامورایی که توی خیابونا به به دختر پسرای که با هم راه میرن گیر میدن.من دلم میگیره ازدست اونایی که اول انقلاب فرد سازی نکردن و به جامعه سازی قانع شدن(که نتیجه اش امروزمون شده).من دلم میگیره که دیگه عشق یه واژه ی روزمره شده واسمون،من دلم میگیره وقتی نمی تونم باور کنم اینا توی جامعه ی من نیستند.من دلم میگیره وقتی نسل به نسل بچه هامون بی مسوئلیت تر و بی حیا تر میشن،من دلم میگیره وقتی میبینم مردم اینقدر بی رحم نسبت بهم رفتار میکنن،من دلم میگیره وقتی راننده سر بلیط اتوبوس با مردم دعوا میکنه،من دلم میگیره وقتی نمی تونم عقاید و افکار و رفتارم رو جوری کنم که دوست دارم و میدونم بهتره.من دلم میگیره که نمی تونم خودم رو اونی کنم که میخوام.من دلم میگیره که دلم که میگیره یاد آدم شدن می افتم.
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:30 توسط
|
سال اول دبيرستان رو با معدل بالا تموم كردم(اينو گفتم نگيد چاره اي جز فني نداشته)از اول ميخواستم برم انساني بخونم اما اينقدر توي مخم خوندن كه برو يه رشته حسابي در كنارش به مطالعه ي علايقت بپرداز(اصولا عادت دارم اشتباهاتم رو گردن بقیه بندازم).رفتم هنرستان رشته صنايع شيميايي خوندم توي هنرستان هم معدلم بالا بود و توي كنكور هم با رتبه ي بالا تهران قبول شدم،اما ورودبه دانشگاه كه نه آموزشكده همان و زدگي من از درس و علم و شيمي يه طرف،دليلاي زيادي داشت اما فكر مي كنم يكي از اصلي ترين دلايل سخت گيري بيش از اندازه ي آموزشكده بود به طوري كه ما با پشتوانه ي ضعيف رياضي بايد با مسائل مهندسي شيمي دست و پنجه نرم مي كرديم،منم از رياضي متنفر. هنرستان بيشتر شيميست بوديم تا مهندس شيمي اما آموزشكده برعكس شد و همه چي شد رياضيات.خلاصه دوباره تصميم گرفتم برگردم براهي كه از اول دوست داشتم،بعد از اينكه كاردانيم رو گرفتم آزمون سراسري شركت كردم ،با فوق ديپلم هر رشته اي كه بخواي ميشه كنكور بدي،منم انساني دادم. حداكثر دو هفته اي درس خوندم اونم فقط كتابايي كه براي فلسفه ضريبشون بالا بود.سالاي كارداني رو به اميد فلسفه گذروندم.نتايج اوليه كه اومد ديدم بيشتر از فلسفه به جامعه شناسي علاقه دارم،ببينيد چه طور هرروز يه علاقه اي دارم؟خلاصه مخلوطي ازهردو رشته رو انتخاب كرديم هر چندبا توجه به رتبه ی خودم و رتبه هاي قبول شده ي پارسال،مطمئن بودم غيرانتفاعي مفيد فلسفه قبول ميشم.اما وقتي نتايج نهایي اومد ديدم دانشگاه قم شبانه فلسفه و حكمت قبول شدم!ميدونيد جالب چيه؟اينكه من مفيد رو بالاتر از اين زده بودم،از دانشگاه قم خوشم نمي اومد و فقط براي تحقيرش زدم كه يعني تو پايين تر از مفيدي.خلاصه اين شد كه دانشگاه قمي شديم هرچند منتظر تكميل ظرفيتم تا اگر ديدم نمي تونم توي دانشگاه قم دوام بيارم برم مفيد. مفيد محيط علمي و فعالي داره با اينكه غير انتفائیه اما خيلي هزينه هاش بالا نيست امكانات توپي هم داره تازه روبرو مونه،اما از همه بیشتر سياسي بودنش برام مهم بوده و هست.تا ببينيم خير ما در چيه، شمام برام دعا کنید.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:16 توسط
|
خيلي وقتها كه ترجمه ي قرآن مي خوندم،نمي فهميدم چي ميگه. باخودم ميگفتم،مثل اينكه دعا خوندن واسه من بهتره چون حداقل معناشو بيشتر مي فهمم. توي قرآن داستانهاي حضرت يوسف(ع) وحضرت موسي(ع) وتعداد ديگه اي از مردان صالح خداهست اما اين به چه درد من ميخوره اينا كه بيشتر داستانهاي تاريخي اند تا آموزشي. براي همين گفتم بايد تفسير بخونم چون چيزي از معاني قرآن نمي فهمم.تا اينكه دكتر الهي قمشه اي توي يكي از سخنرانيش گفت: يوسف و موسي خودماها هستيم .ما بايد اينا رو توي خودمون كشف كنيم خودمون روجاي اينها بزاريم تا پيامهاي داستان هاي قرآن رو بگيريم وگرنه اينها داستان تاريخي اند.(البته مضمون حرفاشون اين بود).بعد از شنيدن اين صحبتها بيشتر حواسمو جمع كردم تا بفهمم. هميشه وقتي به آيه هاي كه كافران مي گفتن:«ما پدران خودمان را به اين آيين ديديم آيا مي خواهي از روش پدرانمان باز گرديم.» برميخوردم با خودم ميگفتم اين الان به چه درد من ميخوره الان كه كسي براي نپذيرفتن دين خدا اين دليل رو نمياره. اما غافل از اينكه فقط بحث پذيرفتن دين نيست بلكه بحثهاي احكام دين و مسائل ديگه هم شامل اين دليل ميشه.يكي ازمصاديق استفاده از اين دلايل خودم بودم، بعضي آداب و رسوم خانواده به دين چيزي رو اضافه كرده كه جزء دين نيست يا چيزي رو از دين كم كرده كه جزء دين هست ومن خيلي ساده دليل كافران رو آوردم كه چون فاميل اينطورن منم اين طورم.اگر قرار بود رسوم خانواده مهمتر از دين باشه هنوز عرب داشت دختر زنده بگور ميكرد. ما كه امروز روز زندگي مي كنيم اين دلايل رو مياريم و حرف حق توي گوشمون نميره شما حساب كنيد اون زمان رسول خدا(ص) چقدر كار مشكلي داشتن. اين دلايل رو آوردن به معناي شرك به خداست چون آذاب پدرانمون رو به حرف خدا برتري داديم يا حداقل برابر كرديم و يكي از نشانه هاي شرك بهانه گيري در برابر قانون خداست.« آيا هرگاه پيامبر قانوني آورد كه با سليقه ي شما هماهنگ نيود تكبر ميورزيد؟_آيه87سوره بقره»* نتيجه اين شرك ما در اين آيه اومده « اگر پدران، فرزندان، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما ازخدا و رسول و جهاد در راه او محبوب تر باشد، منتظر قهر خدا باشيد._آيه24سوره توبه»*
خلاصه من توي اين ماجرا فهميدم ميشه قرآن رو خودم تفسير كنم به شرطي كه بيارمش توي زندگي خودم،هرچند كامل نيست و بهتراينه كه از تفاسير اهل فن استفاده كنم اما بيشتر از معني سطحي خوندن بدردم ميخوره.
*برگرفته از تفسير سوره ي لقمان _محسن قرائتي
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:11 توسط
|
دلم برای خوابگاه تنگ شده،برای شبای که تا صبح با
علی(دوست داره اسم کاملش یعنی علیرضا روبگیم اما نمی گم) رادیو یا با پیم پیم (mp4)علی آهنگ گوش می کردیم .بيشتر شبستانه مي گوشيديم و من مي گفتم اينبار ديگه مي رم كلاس ويولن اما بازم نمي رفتم.منو علی(بچه قزوین) از ترم ۱ باهم بودیم و جفت همدیگه برای مسخره بازی،يادش بخير همه خواب بودن من و علي پچ پچ ميكرديم و بچه ها میگفتن:سيد وقتي خودت خوابي كسي حق نفس كشيدن نداره اما حالا... .حاجي يا همون محمدرضا بچه ي محلات بود،مداحي بود عاشق اميد!حاجی اصلا برای ما مهم نبود این تیکه ای بود که من براش ساخته بودم.

وحید که بچه بروجرد بودو ساکن پاکدشت گهگاهی رگ لریش میزد بالا و کار دستمون میداد،رقصشم پیر مردی بود.مصطفی هم که استاد روحیه خراب کنی بود و پایه همه جوره مسخره بازی،هیچ کی نمی دونست چقدر درس میخونه،همه امتحانارو می گفت میوفتم اما همه رو با نمره بالا قبول میشد،زندگی رو از یه زاویه میدید.کاشی زاده هم پایه بود،همیشه تو جو بود کمی آدم فروشی میکرد موقع جشن پتو،لباساشم همه از مغازه دومادشون برداشته بود،رقص هندیش توپ بود!هادی ولیزاده هم که در عین مظلومیت،هفت خط بود،اینم استاد چرت و پرت بود به معنای واقعی موزمار بود.حسینم که ترم اولی بود و ما ترم آخر،خوب دیگه معلومه چی میشه دیگه(این چندتا همشهری من بودن)،عبدل هادی بچه خورموج بوشهر بود یعنی دقیقا زیر پونس نقشه،عشق +اندیشی و اینا بود،هی به من و علی نصیحت می کردکه مسخره نکنیم بقیه رو،تیکه کلاماش:همین شماهایید که مرزهاروساختین،جهانی بیندیش ایرانی بمان.هادی معادیخواه هم که بچه +تر از همه بود،بهترین گزینه واسه درد و دل،خیلی گل بود می شست اون بالا ی تختش و از ما فیلم می گرفت،البته به جاش اونم استاد بود توی مسخره بازی.همه بچه های اتاق جزء من درس خون بودن.یادش بخیر من یه روز تعطیل موندم خوابگاه از روی کل کل کسی پا نمیشد نهار درست کنه یعنی اصلا چیزی نگرفته بودن که درست کنن،یادش بخر اون یه دونه تخم مرغی که با هزار بدبختی جور کردیم با علی بخورم اما از دسش افتاد شکست،یادش بخیر کلیپای که بازی می کردیم،یاد اون شبی که عمو زنجیر باف بازی میکردیم و بچه های اتاقای دیگه سرشونو از پنجره کرده بودن بیرون مارو نگاه میکردن بخیر،ترم ۲و۳ هرکی میومد توی اتاقمون کیف می کرد از تمیزی اما ترم۴ از بس بهم ریخته بود کسی نمیتونس تو بیاد! کاش حداقل از علی نت های موسیقی رو یاد می گرفتم همون جوری که اون وب لاگ نویسی رو از من یاد گرفت(ناراحت شدی...)کاش بیشتر میموندم خوابگاه،بخاطر راه نزدیکی من کم میموندم بیشترین زمان موندنم ۴شب بود.یادش بخیر ماه رمضونا سحر ۲ساعتی زودتر بیدار میشدیم که بریم توی صف غذا،یادش بخیر چرت و پرت گفتنامون تا صبح،یادش بخیر نمازجماعت خوندن توی اتاق. کاش می شد تموم یادش بخیرارو نوشت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:5 توسط
|
سلام به خداي مهربونم،خداجون دوباره بساط پارتيت رو بپا كردي و بازم منو دعوت كردي. ممنونتم كه هنوزم به من اميد داري.راسش فكر نمي كردم ديگه منو دوست داشته باشي ولي بازم ديدم كه داري.خداجون من ديگه بهت قول ميدم كه از اين مهمونيت سربلند بيرون بيام ،بهت قول ميدم كه ديگه به قولاي كه توي اين مهموني در گوشي بت ميدم عمل كنم حتي وقتي از مهمونيت اومدم بيرون اصلا بهت قول ميدم خودم رو جوري باهات رفيق كنم كه وقتي كه از مهموني ويژه ات اومدم بيرون بازم فكر كنم توي مهمونيتم مثل اون آدم خوبات.خداجون من قول دادم بهت اما تو هم به من قول بده كه كمكم كني،کمکم کنی اراده داشته باشم به قولام عمل کنم،کمکم کنی بتونم توی این مهمونی حداقل چند شبی رو بیدار باشم و باهات حرفهای در گوشی بزنم یا حتی اگه هنوز بلد نیستم چطور باهات بحرفم،بشینم مناجات خمسه عشر امام سجاد رو زمزمه کنم،کمکم کنی دعای ابوحمزه رو به اندازه ی خودم بفهمم،کمکم کنی بتونم حداقل یکی از دعاهای صحیفه سجادی رو بخونم و حسشون کنم،کمکم کنی بیشتر حرفات رو بفهمم،کمکم کنی روحم رو وسیع کنم و خلاصه کمکم کنی توی مهمونیت بهترین هدیه هاتو واسه خودم انتخاب کنم.خداجون یعنی میشه یه روزی منم آدم شم و هرلحظه خودم رو کنارت حس کنم. میدونم سخته خدا ولی من تورو دارم که کمکم می کنی این راه رو برم،مگه نه؟
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:28 توسط
|
توي پستهاي قبليم به وجود غريبه هاي زيادي توي شهرم اشاره كردم،طلبه هايي كه اگر خوشبينانه نگاه كنيم اول براي فراگيري و تبليغ دين به شهر من اومدن اما وقتي امكانات فراواني كه مختص روحانيون و ديگر قماش هاي اين چنيني هست رو ديدن،حتي فكر بازگشت به شهر يا روستاي خودشونوهم نمي كنن.بيشترين ساكنين قم رو مهاجرين تشكيل مي دن.البته از قبل انقلاب هم قم شهر مهاجر پذيري بوده اما رشد عجيبي بعد از انقلاب داشته.من نمي خوام بگم تمام مهاجرين به دلايلي كه من عنوان مي كنم اومدن قم اما به جرات مي تونم بگم درصد بالاي به همين دلايل اومدن.اگر شما توي قم ساكن نباشيد حتما مي دونيد كه توي شهر هاي ديگه آخوند و سپاهي و كلا اين تيپ آدما رو تحويل نمي گيرن حتي گاهي آزارشونم مي دن.(كه خود من با اين مسئله مخالفم) ازجهتي در شهرهاي ديگه تعاوني هاي طلاب و اينجور چيزا به اندازه ي قم نيست و نكته ديگه اينكه اكثر اين افراد از شهرهاي دور افتاده و بي امكانات و روستا ها ميان(لطفا توهين به روستائيان تلقي نكنيد)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:26 توسط
|