تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

جشن ناتمام هستی ...

        تمام ذرات هستی از کلام فاطمه الهام می گرفتند،چیزی را آهسته زمزمه می کردند نامی بود نام شخصی،فاطمه دیگر به نقطه پایان سطر نورانی زندگی اش که از درخشان ترین سطور دفتر زندگی محمد بود چیزی نمانده ،آهسته با خود نامی را زمزمه می کند مگر این نام کیست که فاطمه تا آخرین دم گهر بارش آن را همچون هوایی نیرو بخش تنفس می کند،گویی می خواهدبا نام او برای دلداری دادن زینت علی قوت گیرد ،تمام ذرات زمین و آسمان و آنچه میان آن است آن نام را در خود حفظ کردند تا روزی که دگربار جهان از بردن نام او متبرک شود.

       اکنون پانزده روز به ضیافت الهی مانده،همه برای میهمانی خدا آماده می شوند ،اما دهمین پسر فاطمه اکنون منتظر میهمان عزیزی است که با هم بر سر سفره الهی بروند،نامش به گوش همه چیز آشناست گویی سالها قبل نام او را شنیده بودند ،نیمه شب بود ،اما چه شبی مگر می شود خورشید ،یا نه بهتر است بگویم نور خدا زیرا خورشید تنها پرتویی از نگاه اوست ،مگر می شود نور خدا بر زمین بتابد و باز بگویی شب است؟!

        نزدیک سحر بود آفتاب خسته از بی خوابی تاریخ ،باز منتظر سحر بود تا در کنار هم این ساعتهای ملال انگیز را از شب تحویل بگیرند و چندی با آن دست و پنجه نرم کنند ،مانند همیشه اما این بار فرق می کرد ،مگر شب قدر بود؟ که آسمان این گونه نور باران بود ؟گویی ستارگان ،عرش خدا را با گلهای نورانی بهشت آذین بندی می کردند و گویی هزاران هزار فرشته از عطر گل یاس لباس به تن داشتند و بر میهمانی عظیم هستی میزبانی می کردند اما در حقیقت میزبان این ضیافت عظیم خانه ای کوچک بود که به اندازه تمام دلهای عاشق وسعت داشت و تمام این جشن و سرور بر اندام زجر دیده مردی بود که تولد نوزاد مبارکش گویی مرهمی بود بر تمام دردهای او و پدرانش او که خون خواهی مادرش را در سیمای تا ابد معصوم فرزندش می دید او که تلخی زهری که جگر پدرش را خون کرد اکنون در سالها انتظار دردانه ی مظلومش مشاهده می کرد با این حال پرتو لبخند پر مهر خدا همچون سایه ی محبتی پدرانه جهان پیر و خسته را در بر گرفته بود ،سحر نگاهی به خورشید انداخت بی درنگ به خانه پسر فاطمه نظر کرد ،خاطره ازل در ذهنش جان گرفت بار امانت را بر دوش نوزادی دید، که گویی بند،بند وجودش از انواری منبسط تشکیل شده است ،انعکاس لبخند رضایت خدا را در لبخند پر مهر پدرش مشاهده نمود، نامش که بر زبان مبارک پدرش جاری شد ،ناگهان هستی قیام کرد به احترام آخرین کلمات زهرا ،به احترام احیا کننده ی دین راستین محمد، به احترام جشنی که خداوند برای تولد این مولود عزیزبه پا کرده بود ،اما ذهن او خیلی فراتر از اینها بود، راه طولانی و سختی منتظر گامهای تنها و لطیف او بود ،او باید خیلی زودتر از دیگران خود را بشناسد ، خون علی در محراب عبادت است ،جگر حسن از زهر خیانت میسوزد و از قلب زخم خورده ی زمین نینوا هنوز خون می جوشد او باید اینها را پاک کند ،مرهم دهد،درمان کند.

      او فقط پنج سال داشت که سنگینی بار امانتی را  که آدم قبول کرد بر دوش کم سن و سال ولی نیرو مندش حس کرد ،همان سالهایی که دانست برای اینکه مردم از آزادی می ترسند و از عدالت وحشت دارند ،برای اینکه این قوم بنی قابیل سخت به خود ظالم اند، باید نقاب بر چهره کشد ،تا نور عدالت که از سیمای آسمانیش می تراود را کسی نبیند زیرا این مردم غبار گرفته از آیینه گریزان اند. حالا سحر هر روز آرزو مندانه بر خانه کعبه سرک می کشد شاید او را ببیند ،آسمان گاه این قدر از این بی رحمی انسان به خودش خشمگین می شود که بر سر آدمها فریاد می کشد ،قهر می کند و هر گاه بهار با دامنی پر گل به سراغ طبیعت می آید از فراغ دردانه هستی آهسته می گرید که چرا این شاهکار عظیم خدا موضوع طراحیش را کم دارد؟ و هنگامی که درختان خود را با بهترین میوه ها آراسته می کند آسمان از شرم آنکه چرا جهان بدون گرمای وجود او تابستان را گرم می پندارد عرق می کند، و طبیعت اندوهگین می شود وقتی با تمام خود نمایی که در بهار و تابستان از خود جلوه داده باز هم نگار هستی رخ نمایان نکرده زیرا اشرف مخلوقات هرگز به زیبایی دلش اهمیت نمی دهد که شاید با این زیبایی او خود را از نقاب تنهایی برهاند و طبیعت خسته و غم زده از دست انسان به خواب می رود تا باز در بهاری دیگر پدیدار شود شاید مردم دانستند که برای چه به این دنیا آمده اند.

   ولی آدمها نمی دانند که برای رهایی از این شب ظلمانی و هراس آور نیاز به کسی دارند که از نسل آفتاب باشد ،همان کسی که بلند مرتبه ترین آدمها به پدرش رشک بردند چرا که خورشید در سپیده دمی بر او سلام کرد .

 

                  

       اکنون نوبت چشمان ماست که این کرامت او و تواضع تمام ذرات موجود را بر مردی از تبار روشنایی ،از دیار آزادی از سلاله عدالت و پیرو تازگی و و طراوت را مشاهده کنیم . چشمان خسته آن سرو بلند و پیر تا کی به پیچ این جاده باشد ؟ تا کی نگاه منتظر کودکی را که شبها در کوفه گرسنه نمی خوابید باید به راه پسر منجی اش بیدار باشد؟ مگر نه به خواست ما این زمستان طولانی جامه بهار به تن می کند؟ پس چرا نشسته ایم؟ چرا کاری نمی کنیم؟ شاید از خود می پرسیم چه باید کرد؟ این پرسش عجیب سخت که سالها ذهن افکار بزرگ را به خود اختصاص داده بود در چند سال قبل جور دیگر معنی می شد، و اکنون معنای آن تغییر کرده تغییری که شاید کمتر کسی آن را احساس  کند ،اما وجود دارد شاید تا قبل از این کاری از دست ما برای خودمان بر می آمد ،اما اکنون زمان آن رسیده که کتابی را که سالهاست بر طاقچه های خانه هایمان گرد و خاک جهالت و تعصب بر آن نشسته برداریم این غبار کهنه را که چشمان تیز بین جوان امروز به خوبی آن را می بیند پاک کنیم و آن را همان گونه که آن مرد آسمانی از جانب خدای بخشنده و مهربانش آورد به دست بگیریم و هنگامی که می گوید ما بر مستضعفین زمین منت می گذاریم و آنان را وارث زمین می گردانیم به آن گوش فرا دهیم و بدانیم که کم کم زمان آن فرا رسیده که محرومین لوای آزادی به دست گیرند و با خون به جنگ شمشیر روند.

   همان طور که آن مردی که سالها پیش در کویر تنهایی هبوط کرد می گوید : پرچم سرخ مزار آن شهید گم نام نشان از این دارد که بگذار این سالهای حرام بگذرند و آنگاه مردی به خون خواهی من بر می خیزد ،برای همین او را ثار الله نامیدند زیرا روزی خدا به خون خواهی او لشکری می فرسد که به یقین سردار آن برادر زاده عباس است.

   جهان با تمام طراوتش زیباییش را از ما نهان داشته ، اشتباه کردم ،کاش این اشتباه مرا ببخشد ما با تمام رنگ و طراوتی که خدا از نور وجود خود در ما دمید باز هم از منبع زیبایی که به یقین وجود بی همتای تک فرزند آدم است زیرا اگر او و ظهورش را خواهیم به بی شک ما فرزندان قابیل هستیم ،فرار میکنیم و راه را به روی خود می بندیم زیرا اگر بدون ولایتش بمیریم گویا  تمام این نمازها که خوانده ایم عبادتی بی وضو بوده و جز نگاه تحسین امیز شیطان برای تاخیر مهلتش چیزی به دست نیاورده ایم.

 

  او سالهاست که ما را می طلبد ، سالهاست که در این زمین خشک که به راستی کربلاست ،همان طور که جد بزرگوارش فرمود :تمام زمینها کربلا و تمام روزها عاشوراست ،او سالهاست که در این عاشورای عظیم که به اندازه تاریخ طول کشید و تمام و تمام عدالت خواهان آن زینب بودند و او بر نیزه بی کسی تکیه کرده و به بی وفایی ما می نگرد ! و پیوسته فریاد بر می آورد آیا یاری کننده ای از برای یاری من هست؟ ما چه جوابی می دهیم ،آیا جوابی داریم؟ما همان هایی هستیم که مدام کسانی را که حسین را تنها گذاشتند نفرین می کنیم از خود می رانیم ، بر تنهایی طاقت فرسای حسین ناله ی جگر سوز سر می دهیم ،اما آیا تا به حال با خود اندیشیده ایم که پسر حسین چه کسی را دارد ؟ چرا ما خود را لعنت نمی کنیم که اینگونه او را تنها گذاشته ایم؟ ما خود را به ناشنوایی زده ایم با اینکه صدای رسایش امواج مخالف را در خود گم کرده و خود را به نابینایی زده ایم در حالی که قامت یکه و تنهایش چون خورشید بر بالای روز در برابر دیدگان کسانی که چشمان باز دارند می درخشد،خود را از او می پوشانیم در حالی که می دانیم او و خدایش بر نهان ما آگاه هستند ،خود را به نادانی زده ایم و بعد از قرنها تلاش محمد به آیین پدرانمان گرویده ایم ،در حالی که حقیقت وجود او چون خود وجودش آشکار است .

 اکنون زمان آن رسیده که بیدار شویم و خود را از این خواب غفلت برهانیم ،شاید دوباره لبخند پر مهر خدا تمام تاریکی های این شب ظلمانی را در پرتو وجود کسی که جدش سفارش کرده از بردن نامش خود داری کنید ، چرا که نامش نیز به گوش خوابیدگان یا خود را به خواب زده گان دردناک است زیرا نشان از بیداری و حرکت دارد،چون آب بر آتش از میان ببرد.

      ای شورانگیزی بهار در نگاهت بی قرار           ای همه هستی من از بهر تو در انتظار

     هستی در خروش از دوری سرو قدت            من نخواهم بر فراغ عادت کنم ای تک سوار

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:51 توسط قنبیت |

عصر ایران:حسین درخشان ، یکی از معروف ترین وبلاگ نویسان مخالف جمهوری اسلامی که در خارج از کشور زندگی می کند و در نوشتن یادداشت های ضد نظام در فضای اینترنتی شهره عام وخاص است ،طی یادداشتی متفاوت در وبلاگ فیلتر شده خود  نوشت:
احتمال حمله به ایران به شدت جدی است و بهانه‌اش هم یکی برنامه‌ی اتمی ایران است و دیگری دخالت در عراق.

بی.بی.سی همین الان خبر داده که طرح این عملیات که بر مبنای آن قرار است تمام زیرساخت نظامی و هواپیمایی ایران مورد هدف قرار گیرد، کاملا آماده است و اهداف آن هم مشخص شده‌اند.

اگر (آیت الله)خامنه‌ای می‌گوید خبری نیست برای این است که نمی‌‌خواهد به عنوان رهبر مردم را بیش از این بترساند. همین که اجازه داده محسن رضایی بیاید در تلویزیون و آن هشدارها را بدهد کافی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:50 توسط قنبیت |

انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی خواه دانشگاه تهران با صدور بیانیه ای نسبت به فشارهای اخیر مسئولین دانشگاه تهران به فعالین جنبش دانشجویی اعتراض کرد:

در حالی که کشورمان روزهای سخت و شرایط بحرانی را سپری می کند و همه مسئولان بر وحدت نیروهای سیاسی و همدلی تاکید می کنند متاسفانه نسیم "مهرورزی"!دولت هر روز بر دانشگاه می وزد و هر روز به گونه ای "گونه" دانشجویان را می نوازد و این گونه های گلگون دانشجویان است که به نماد مهرورزی دولت در دانشگاه ها تبدیل شده است . در زیر به اجمال به موارد اخیر این سیاست های مهرورزانه اشاره می شود

23
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:41 توسط قنبیت |