تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

مشخصات كلي متولدين آبان ماه:‌‌‌‌‌
قوي و قدرتمند ، مصمّم و با اراده پولادين ، ورزشكار ، هوشيار ، حسّاس و خجول ، در ظاهر آرام ولي در باطن خروشان ، انتقامجوي شديد ، پر انرژي ، واقعاْ كوشا ، عاشق ماورالطبيعه ، اهل معنويّات ، عاشق مسائل مرموز ، هر كاري را به پايان مي رساند ، مشكوك و كنجكاو و تودار ، مجري بسيار خوب ، پايدار و با ثبات ، محقّق ورزيده ، كاشف و دانشمند ، علاقه مند به تفتيش عقايد ، فكر سايرين را مي خواند ، داراي روح قوي ، واقعاْ اميدوار ، فرمانده و سياستمدار ، مقاوم و پر تحمّل ، فنا ناپذير ، عدّه كمي را وارد زندگي خود مي كند ، عاشق تولّد مجدّد ، داراي اهداف عالي ، بلند پرواز ، علاقه‌مند به روانكاوي و روانشناسي ، پر شور و حرارت ، پدري فداكار ، عاشق نصيحت كردن ديگران ، داراي افكار تخيّلي و ايده آل ، زيبا ، حسود ، موقع شناس ، جاه طلب ، خشن ، قابل اعتماد ، متنفّر از دروغ ، با وقار ، منطقي ، ماجراجو ، عاشق اسرار حيات و جهان ، با اعتماد به نفس ، شجاع و دلير ، كمال گرا ، اهل معنويّات و واقعاْ قاطعانه عمل مي كند .

مرد متولد آبان:‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
تيز هوش، با اراده، خواستار هدفهاي بزرگ، پدري دلسوز و مهربان، مواظب باشيد كه هرگز به مرد متولد اين ماه دروغ نگوئيد و احساسات او را جريحه دار نكنيد و يا بر خلاف غرور مردانه او رفتار و گفتاري نداشته باشيد زيرا كه انتقام و عكس العمل خشمگينانه او بسيار سوزنده و خطرناك است.

نخنديد برادران و خواهران عزيز،نخنديد.باور بفرماييد انواع طالع ها از چيني و هندي گرفته تا چوب را بررسي كردم ولي هيچكدومشون من نبودم.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:33 توسط قنبیت |

وقتي حتي شب تولدت هم چيزي به ذهنت نياد واسه آپ كردن مجبور ميشي اولين سوژه رو بچسبي حتي اگه غيراخلاقي باشه.خونه داماد منتظر نشستيم تا ملت بيان،يهو به مخمون ميزنه زنونه بازي در بياريمو بريم سراغ كابينت ها و بررسي يخچال و مافيه،يخچال و ترئين زيباش حالمو جا مياره.مهمونا اومدن آقايون چرت ميزنن خانوما در حال ديدزني وسايل منزل از گوش پاك كن گرفته تا تلوزيون هستن،نيم ساعت ميگذره،آقايون درحال چرت زني الكي حرف ميزنن و خانوما درحال بررسي تك تك مكان‌هاي آپارتمان حتي دستشويي!،يك ساعت از اين نيم ساعت ميگذره آقايون التماس ميكنن كه بريم،خانوما تازه رفتن سراغ ميز آرايش!نيم ساعت از اين يك ساعت هم ميگذره،آقايون تو كوچه منتظرن،خانوما غر ميزنن كه چه عجله‌اي داريدآ ما هنوز عروس رو نديديم!!!نيم ساعت بعد خانوما سوار ماشين آقاهاشون ميشن و ميرن!
ياد حرف پسر دايي مي‌افتم كه ميگه:دليلش فقط و فقط اينه كه اونا زنن و ما مرد،نميتونيم درك كنيم اين چيزارو.‌
همين‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جا اعلام مي‌كنم هركي بابت غيراخلاقي بودن اين پست قصد داره ازم گله كنه نره ادامه مطلب،گفتمآ نگيد نگفت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:6 توسط قنبیت |

سالها پيش در تهران براي اولين بار بزرگترين ضربه‌ي روحي ام رو خوردم.ضربه‌اي كه بعد جسميش هم تا مدتي كوتاه منو آزار مي‌داد.بچه بودم و چيزي از اين مسائل نمي‌فهميدم ولي ناپختگي ويژه‌ي اون دوران هم نمي‌تونست چشم منو به اون جمال زيبا و دل فريب ببنده.تعدادمون زياد بود،مدت زيادي نمي‌گذشت كه كربات در تهران مد شده بود،همه‌ي آقايون كربات زده بودند و من نه!گفتم شايد اون بمن نگاه نكنه چون من ساده اومدم.در باز شد و آقايون متشخص كه من تا قبل از اون فكر مي‌كردم همه آدم حسابي‌اند با سرعت وارد شدند و من معصوم و پاك نگاهي براي بار آخر به اون انداختم،راسش فكر نمي‌كردم ديگه نبينمش،حجب و حيام اجازه نداد برم سمتش،براي اينكه ضايع نباشه سرمو انداختم زير و رفتم سراغ الويه‌اي كه سر ميز بود.حسابي ريختم تاسير شم.شايد دو لقمه خورده بودم،كه ناگهان پس سرم داغ شد،اخوي محترم مرحمت فرموده بود كه ديوونه اونو ول كردي اومدي اينو ميخوري؟!اي بي شعور!من هاج و واج مونده بودم كه داداش از كجا متوجه نگاهاي معصومانه‌ي من شده،خواستم برگردم و برم پيشش،همين كارم كردم اونم بطوري كه توجه كسي رو به خودم جلب نكنم،مي‌ترسيدم دورش هنوز پر از آقايون كرباتي باشه،ميخواستم فراموشش كنم ولي داغي پس سرم اجازه نداد.چشممامو بستم كه يه دفعه نگاهم بش بيافته.چند قدم برداشتم.بازشون كردم و همون لحظه فجيع ترين صحنه‌ي زندگيمو ديدم.هيچ اثري ازش نبود.انگار دور از جون لاشخورها خورده باشنش.برگشتم يه گوشه نشستمو به ياد بره‌ كباب همون الويه‌ي لعنتي رو خوردم!

دليلي كه ياد اين خاطره افتادم اين بود كه امشب عروسي افتاده بوديم.ديس چلوگوشت كه من قبلترها بش علاقه نداشتم ولي امشب به شدت هوسشو كرده بودم رو گذاشتن رو ميزمون و دريك چشم برهم زدني گوشتاش غيب شد و به من فقط چلوش رسيد بدون حتي يه تيكه گوشت!درسته چلو گوشتش كم گوشت بود ولي اينان چه مردماني‌اند كه به يك معلول هم رحم نكردند،براستي كه اخلاق مدتهاست در جامعه‌ي ما مرده.
*از تمام دوستان خواهش مي‌كنم عروسياشون غذا پرسي بدن تا امثال من مجبور نباشن بيان خونه و عدس‌پلو داغ كنن!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:29 توسط قنبیت |

كتاب قانون پر بود از ديالوگ‌هاي كه حسابي آدمو به فكر فرو ميبره.اصلا و ابدا قصد بررسي سينمايي اين فيلم رو ندارم.ماجراي دختر مسيحي لبناني كه تازه مسلمان شده و با مردي ايراني ازدواج مي‌كنه و مياد ايران؛در كمال تعجب رفتارهايي رو از مردم ما بخصوص خانواده‌ي به اصلاح مذهبي شوهرش مي‌بينه كه موجب بازگشت به وطنش ميشه.چندتا از سكانس‌هايي كه خيلي برام جالب بود:خانم‌ها دور سفره‌ي نذري نشستن و بعد از ختم انعام ميرن سراغ غيبت و تهمت،دختر لباني براي خانم‌ها آيه‌اي رو به فارسي ميخونه و هشدار ميده كه شما داريد گوشت برادر مرده تون رو مي‌خوريد،همين موقع همه حسابي عصبي ميشن و كلي تيكه بار اين دختر ميكنن و از همه جالب تر حرف خانم جلسه‌ايه است كه ميگه:«يه بارگي حديث الغيبت اشد من ازنا رو ميخوندي كارمونو ي سره مي‌كردي» و يا در سكانس ديگري بعد از قهر دو روزه‌ي خانواده با خمسه،حديثي رو بازهم به فارسي مي‌خونه و يادآور ميشه كه شما چند دقيقه وقت داريد آشتي كنيد والا از دين خارج مي‌شيد.يكي از خواهرشوهراش كه طرفدار خمسه است ميگه آره راست ميگه اين حديث نبويه(شايدم قدسي).خاله خانم داد ميزنه:«خودم عربيشو حفظم»ولي بازهم ميبينيم كه آشتي نمي‌كنن تا لحظه‌اي كه ميگه براي آشتي سبقت بگيريد كه هركس سبقت بگيره براي ورود به بهشت هم سبقت خواهد گرفت. تمام اين سكانس‌ها يادآور برخوردهاي بسياري از ماست كه فقط اكتفا به ظاهر دين ميكنيم،مشكلي كه اين روزها در محافل سياسيمون هم ديده ميشه،حاميان فلان طيف رو بي دين ميخونيم چون مثلا يه تار موي حامياش بيرونه!آبروي يك روشن فكر رو ميبريم چون كه با ي خواننده‌ي زن سلام و احوال پرسي كرده.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌*

در سكانسي كه رحمان براي برگرداندن خمسه به جنوب لبنان سفر ميكنه راننده تاكسي ميگه:«...مسافرايي با دين هاي مختلف داشتم...فهميدم كه بين دين‌هاي خدا هيچ فرقي نيست،اين اخلاق و رفتار آدماست كه مهمه و از هم متفاوتشون ميكنه...»منو ياد اين جمله انداخت:«من مبعوث شدم براي مكارم اخلاق»‌
در سكانس پاياني رحمان خمسه رو در مسجدي در حال آموزش قرآن ميابه و در آخر كلاس ميشينه و همزمان با بچه‌ها ‌آيات رو تكرار ميكنه كه نشون دهنده‌ي بازآموزي ديني رحمان و رحمان‌هاست.‌
يادحرف‌هايي كه هرروز درباره‌ي خارجي‌هايي كه اومدن قم و دارن درس ميخونن،ميزنم و ميشنوم مي‌افتم.ياد غيبت‌ها و تمسخركردن ها،ياد قضاوت‌هاي عجولانه ام،و هزار هزار مورد ديگه كه نگفتنش بهتر از گفتنشه. اين ها را بايد بگزاريم به حساب تشيع صفوي يا روحيه‌ي خودبرتر بيني ايرانيان؟!

*نشريه بسيج دانشگاه مطلبي با عنوان سروش با گوگوش نوشته كه حسابي حماقت خودشون رو به رخ كشيدن.
تيزهوشي كارگردان در نشان دادن مناطقي از لبنان كه كمتر به چشم ما ايراني‌ها اومده هم جاي تقدير داره.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:2 توسط قنبیت |

ديروز پس از چندين سال رهسپار نمايشگاهي شدم كه ميدونستم بايد خودمو آماده‌ي يه فضايي كنم خالي از مطبوعات آزاد.ميرفتم تا با دوچرخه اي دوست داشتني ام خداحافظي كنم و با همشهري جواني ها دست دوستي بدم،از اعتمادي ها تشكر كنم و اگه ازشون كسي رو شناختم دستشو بفشارم.از سمتي وارد شدم كه خارجي‌ها و ورزش‌ها و دانشجويي‌ها بودن يعني همون طبقه بالا،به غرفه‌ي دانشگاه قم رسيدم،هنوز داشتن به پرنيان علي مجد افتخار مي‌كردن،مسئول غرفه كي بود؟!بيداري دانشجويي بسيج روي ميز گذاشتن!تيتر بيداري تو مايه هاي اين بود:چرا فقط يك نشريه؟ دلم مي‌خواست فكشون رو بيارم پايين با اين تيتر كه خودشون باعثشن و بعد سوالم مي‌كنن.رفتم پايين سراغ خبرگزاري ها و روزنامه ها؛رجا نيوز خلوت بود و دفترش پر از انتقادهاي تند،فارس رو كه حتي نتونستنم نگاهش كنم،كيهان براي خودش يه سالن بود،از بسكه جادار و مطمئنه همون آقاي مسئول غرفه‌ي دانشگاه قم رو هم تو خودش جا داده بود!غرفه‌ي راديو جوان با مهران دوستي كه گاهي دستمال بدستيش باعث تعادل راديوجوان ميشد هم ي سري زدم!به غرفه‌ي اعتماد كه رسيدم دلم گرفت از بسكه كوچيك بود.از غرفه‌ي خلوت يالثارات با اون مسئول سر به زيرش كه انگار خودش هم شرمنده بود عكس گرفتم ولي بخاطر اون آقا نميزارمش تو نت.حالا ديگه نوبت نوستالژي بازي بود،شلوغي بي معناي غرفه‌ي همشهري اصلا از يادم برد كه ميخواستم سراغ همشهري جواني‌هارو بگيرم ولي خدارو شكر قسمت دوچرخه اين غرفه‌ي شلوغ حسابي براي خودش مستقل بود،اونقدر مستقل كه ديگه همشهري به دوچرخه‌اي‌‌ها خودكارم نداده بود كه به خبرنگاراي افتخاريش هديه بدن!آقايان تربن و حسن زاده و چندتايي از خانم‌ها هم بودن.سرشان شلوغ بود.تهمينه حدادي هم طبق قرار اومد و كلي تو كافه مطبوعات مخشو خوردم.دلم هنوز واسه اعتماد مي‌سوزه!‌
شنيده بوديم مير شايد بياد،نيمد ولي حضور برادران به ترسو بودنشان مارا نويد داد.

*ديدن فيلم كتاب قانون و بي‌پولي در سينما آزادي مارا بسيار مشعوف نمود؛موضوع فيلم اول منو ديوونه كرد.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:11 توسط قنبیت |

بي شك براي افرادي كه در جريان نيستن جالب نيست پس وقتتو تلف نكن دوست عزيز

شنبه دكتر نوبت 9آبان زد و من كلي حالم گرفته شد،چراكه با احتساب دو سه روز بستري به اين نتيجه رسيدم كه شب تولدم بايد تو مريض‌خونه باشم.تو اتوبوس خوب خوابيدم.ميدان 72تن پياده نشدم تا باش برم شاه جمال پياده شم كه برم دانشگاه؛همون موقع ناطوردشت اس داد كه واسه كوير اوكي هستي؟با شوق جواب دادم آره.به دقيقه نكشيد كه گوشيم زنگ خورد:از بيمارستان هستم يه مريضمون نيمده شما فردا ميايد؟گفتم:بله.

يكشنبه ساعت يازده بود كه ديگه تو بخش بستري شدم؛اميد داشتم كه فردا عمل ميشم و پس فردام مرخص.غروب بود كه پرستار گفت دكتر عملاي فرداش كنسله و پس فردام عمل نداره ميره واس چهارشنبه!ميگم بزاريد من برم ميام سه شنبه ميگم زرشك بري نوبتت سوخته!سه روز الكي علاف بودم تو بيمارستان؛بالاخره چهارشنبه شد و ساعت يازده و نيم ميگن بيا برو اتاق عمل زنگ ميزنم به احمد ميگه تو اتوبانه داره مياد؛تا يك تو اتاق انتظار اتاق عمل نشستم؛يك ميرم تو ريكاوري،از گوشي يكي به احمد ميزنگم كه تازه دارم ميرم ريكاوري،پسرك شيطوني تخت كناري من خوابيده و هي واسه پرستارا ماچ و بوسه و علامات منحرفه مي فرسته؛ 2.15ميرم تو اتاق عمل بي حس ميكنن دستمو دكتر شروع ميكنه به پاره كردن صاعدم تا يه تيكه تاندون ازش برداره بزار تو انگشتم؛من درد ميكشم و پرستار ميگه چه بي طاقتي!بالاخره آمپول ميزنه تو بازوم،بازم ميگم درد دارم!ميگه چي ميكشي؟اين خيلي قوي بود!ميگم بخدا هيچي ولي باز ميگه آره جون خودت بگو كه بدونم چي بت بزنم؟ميگم هيچي ولي درد دارم خانم!يه آمپول خفن ميزنه تو انژيوكتم و باز من ميگم درد ميگه هيس! من دارم گيج ميشم با صداي ماركوپلويي ميگم ببخشيد خانم من درد دارم و سرم گيج ميره و جالب اينه كه اين چراغها دارن به من نزديك ميشن......بعد تو ريكاوري بيدار ميشم،نمي دونم چي گفتم كه خانمي كه اونجاس داره ميخنده به من!تو عالم هپروت ميگم خانم عراقي(پرستار اتاق عمل)منو بفرس بخش توروخدا الان همراهم دق مرگ شده،زن مياد جلو ميگه باشه الان ميفرستمت ميگم توكه خانم عراقي نيستي ميخنده ميگه مگه فرقي داره!ساعتو ميبينم كه 5.45رو نشون ميده!داد ميزنم خانم عراقي همراهم دق مرگ شده بفرستم بخش؛احمد پشت در اتاق عمل منتظره و تا ميام تو راهرو در رو باز ميكنه و برانكارد و ميكشه بيرون؛ داداشم كه يك رسيده بوده بيمارستان فكر ميكرده از همون موقع كه من بش زنگ زدم  عملم شروع شده،حسابي داغون شده! فرداشم مرخص شدم بدون اينكه دكترم بياد بالاسرم!ديشب دردي شبيه زايمان داشتم و آخرشم با ديازپام10 تزريقي و با حسرت آسمان پرستاره‌ي كوير خوابم ميبره؛حالا 9آبان بايد برم دكتر تا ببينيم چي ميگه.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:28 توسط قنبیت |

تقديم به دختر و پسراي كه در بيمارستان مخ هم ديگرو مي‌زنند

امروز صبح رفتم بيمارستان حضرت فاطمه(س)تهران براي اينكه دكتر دستمو ببينه و وقت عمل بزنه واسم.مدت زماني زيادي پشت در اتاق دكتر روي صندلي نشسته بودم.به ناگاه متوجه نگاهي شيطنت بار به خودم شدم.خسته بودم حال و حوصله نداشتم سرمو انداختم زير و دستمو تكيه‌گاه كردم واسه كله مبارك كه بلكن خستگي دربره،بعد از هفت هشت دقيقه باز سرمو آوردم بالا ديدم شيطنتش زيادتر شده و هي زير لب يه چيزي ميگه.شنيده بوديم فضاي تهران آلوده‌اس باورمون نمي‌شد!خدايا من كي باشم؟اين كي باشه؟اينجا كجاست؟!‌‌‌

حواسمو ازش پرت كردم و بردم روي ال سي دي بيمارستان كه داشت فيلم هندي پخش مي‌كرد.زيرچشمي هواشو داشتم ديديم ول كن نيست.با خودم گفتم بابا اين ديگه كيه با يه من ريش و قيافه‌ي شهرستاي ما به ما گير داده،آخه وقاحت هم حدي داره!سنش از من كمتر بود،گفتم شايد قيچه كه نگاهش رو من زوم شده،موهاشو داده بود بالا سمت چپ و راست موهاشم ريخته بود روي گوشش چشماي درشتي داشت ولي از رنگ پيرهنش خوشم نيمد ولي خوش هيكل بود،دستش حسابي باند پيچي شده بود،از اون كفشاي پوشيده بود كه من بدم مياد مخصوصا اينكه سفيد بود و حسابي چرك شده بود!مامانش كنارش بود.ياد يكي از كانديداي معترض افتادم،كم كم داشتم به خودم شك مي‌كردم آخه مگه من اينقدر خوشگلم!اعصابمو ريخته بود بهم كه يه دفعه ديدم دختر كناريم پا شد رفت به سمت حياط همون موقع ديدم پسركي كه يك ساعت مارو به خودمون مشكوك كره بود هم پشت سرش رفت بيرون.بيست دقيقه بعد اومدن تو البته پسر با تاخير!دختر كناري من داره واسه دوستش تعريف مي‌كنه ماجرارو:موهاشو مثه ساسي مانكن زده،نازه ولي يه كم بي ريخته!به درد بيرون رفتن كه ميخوره،اونم مامانشه!وااااااااي ببين ديوونه داره كنار مادرش واسه من ادا درمياره،اوه نه نگاه نكن خجالت كشيد داره بوس ميفرسته،بزار بش اس بدم بفهمه كه مامانش داره بو ميبره!عجب خريه ها...

خداوند سرخوشي را از جوانان ما نگيرد كه در حال احتضار هم بيكار نمي‌نشينند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:48 توسط قنبیت |

از ديشب تا حالا اين هزارمين باره كه باز ميكنم اين صفحه ي لعنتي بلاگفارو تا حرفي چيزي بنويسم بلكن خالي شم ولي هربار كه باز كردم ديدم نه چيزيه كه بشه گفت حتي به عزيزترين دوستان و نه چيزيه كه بشه توجيحش كرد.آدم حسابي نبودم،خيلي اوقات بي شرمي رو رو سفيد كردم براي مادرم ولي از ديشب تا حالا فقط به مادرم فكر ميكنم،به غصه هايي كه داشت و حالا به همون اندازه يك شبه بش اضافه شد.اتفاق نبود چراكه حاصل نوع و روش زندگي اين دندان كرم خورده است!فقط در عجبم از لطف خدا كه چرا سربزنگاه ريخت اون چيزي كه نميشه جمعش كرد.آدم به حماقت اين آدم پيدا نميشه،خر به تمام معنا!و در عين حال غد و پررو!بيچاره اگرهم راست بگه چوپون دروغگويش بدجوري مانع از مقبوليت ادعاهاشه.سالها پيش از مادر خواستيم كه اين دندون رو بكنه ولي اميد داشت به آدم شدن اين ميوه‌ي لك!گاهي آدم‌ها لياقت شرايطي كه خدا بدون توجه به اوضاع اون آدم بهشون ميده رو ندارن و حتي يك روز مانده به تموم شدن بايد اين فرياد نالايقي شون رو سر بدن،والا ميميرن به خيال خودشون.‌
انگار خالي شدم،شايدم ناراحت بشم از اينكه اينو اينجا نوشتم.

فردانوشت:‌
بازي پيچيده شده گويا اين بار چوپان راست ميگه ولي بازهم از حريت با نقطه اش كم نمي‌شود!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:27 توسط قنبیت |

تقديم به مم باقركه بسيار از اين افتخارات دارد،باشد كه غم اين روزهايش برطرف شود

راسش با اينكه نمي‌خوام تريپ نژادپرستانه بزارم ولي بايد بگم هربار كه خليج رو مي‌بينم،مبهوت ميشم و كلي حال ميكنم كه اسمش فارسه،پهناوري خليج ديوونه كننده‌اس.چندين باري كه رفتم بوشهر موفق نشده بودم برم تو خليج‌شناكنم،هربار به دليلي نشده بود.اين بار تصميم گرفته بودم اگه شده يه ثانيه برم تو آب،برم.روز آخر در ساعات‌هاي پاياني سفر و درست در اوج گرماي سر ظهر ليان(نام قديم بوشهر) رفتم تو آب!يه ديوونه ديگم تو آب بود.بشدت آب شور بود و منم ياد قم مينداخت.سنگ‌هاي كف آب هم كه دمار از پايمان در آوردن.شايد فقط يك ربع شنا كردم و از آب اومدم بيرون و حالا تازه يادم افتاد كه من افتخاري در خليج كسب نكردم،همون لحظه ندايي با صداي مم باقر به گوشم رسيد كه علي تو ميتوني تو بايد بتوني.دوباره تنمو به آب خليج سپردم و مفتخر به اين افتخار عظيم گشتم.وقتي گرماشو حس كردم،بي اختيار ياد تمام دوستاني كه باهم اين افتخارو در خزر كسب كرديم افتادم.اين روزها به اين فكر ميكنم كه تنها آرزويم قبل از مرگ رسيدن به اين افتخار در مثلث برموداست و بس!

از اونجايي كه رفتن به سينما يكي از كارهاي فرهنگي و تفريحي ماست،بخصوص كه در شهر چيزي براي تفريح پيدا نشه؛با دوستان رفتيم سينما بهمن بوشهر.فيلم دوخواهر راي آورد كه ببينيم.وقتي وارد سالن شدم با اينكه سالن خوبي بود نمي دونم چرا ياد تالار عروسي افتادم،فكر كنم بخاطر بزرگي بيش از حدش بود.دردسرتون ندم،فيلم كه شروع شد،با هر سكانس ما بيشتر حس متهوعي بودن بمون دست ميداد،تا جايي كه نوبت سكانس ابراز علاقه‌ي حامد كميلي به الناز شاكردوست رسيد؛تصور كنيد كميلي با يه شورولت قديمي كه كلي فشفشه بش بسته شده يهو تو حياط خونه زن سابقش ظاهر ميشه و بعد سه تا پسر گيتار بدست كه بشدت گيتاراشون كثيفه و جاي دست روشون فراوون،شروع ميكنن به نواختن و اينجا حامد به الناز ميگه:«چرا منو نميخواي؟بخدا بچه هاي من و تو خيلي ناز مي‌شنآ»اينجا من رسما بالا آوردم.لذا از تمامي دوستان سينمادار خواهشمندم به همراه بليط اين فيلم يه پاك تهوع بدن كه از نون شب واسه تماشاچي واجب تره!اينقدر اين فيلم با بازي هاي مصنوعي بخصوص بازي مسخره گلزار افتضاح بود كه حتي تين‌ايجر هاي عشق گلزار هم بعد از تموم شدن فيلم حواسشون نبود كه بايد پاشن برن بيرون.

           

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:11 توسط قنبیت |

بنا به ريشه هاي پرافتخار فرهنگي ما ايرانيان عده اي معلوم‌الحال كه گويا از كشورهاي همسايه وارد ايران شدن در استاديوم‌هاي ورزشي فحش خار و مادر نثار همديگر و داور ميكنن.كمتر بازي فوتبال داخل ايران رو ميشه ديد كه از اين دست الطاف در فضاي معنوي ورزشگاه كه با نوشتن شعارهاي ديني ايجاد شده!رو نشنيد.‌‌
گاهي اونقدر اين صداها زياد هست كه شما بجاي دوستان تلوزيونچي بايد صداي گيرندتو كم كني تا فضاي فرهنگي خانواده مورد خدشه واقع نشه.در كمال تعجب بارها اين اتفاق افتاده و برادارن خط  مقدم رسانه تنها به كم كردن صدا راضي شدن،و زحمت محو كردن و قاطي كردن صداهارو هم به خودشون نميدن.آما امروز مسئله فرق داشت،مردم فحش نميدادن كه واسه دوستان صلوات باشه،مردم شعار ميدادن،اونم درحاليكه به استناد فارس و تصاويري كه ديديم بيش از سه برابر نيرو(با انواع لباس‌ها) داخل و خارج ورزشگاه بوده!اينجاست كه دستها روي پلاگين صدا ميره و صداها يا محو ميشن يا قاطي پاتي.بهرحال از برادارن تشكر و قدرداني ميشود چراكه نگذاشتند عده‌ي بسيار كمي خس كه گاهي خاشاكي هم باهاشون همراس فضاي خانمان را سبز كنن.من نميدانم چرا اين‌ها ول كن نيستن،انگار نه انگار گندهاشون اعتراف كردن؛باشد كه بيشتر‌ بيانديشند‌.
*تبريك ميگم به دوستان استقلالي‌ام بخاطر فرار از شكست.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:9 توسط قنبیت |