تبليغاتX
دغدغه دارم،پس هستم

شب يلداي امسال با بچه‌ها رفتيم خونه‌ي سالمندان.بار اولم بود كه به اين تصميم ساليان دورم جامه عمل ميپوشوندم.وارد سالن شديم و من به يكي دوتا از مادربزگا سلام كردم و سريع به هواي پوست كند پرتغالا رفتم سر ميزي كه اون وسط بود.دور تا دور سالن مادر بود و انتظار،دور تا دور سالن نگاه‌هايي بود كه ميشناختم ولي نمي فهميدم.هادي هم اومد و كنارم مشغول شد،كم كم همه بچه‌ها اومدن،حس ميكردم بقيه هم مثل من كوب كردن.يه سري از بچه‌ها تجديد روحيه كردن و رفتن سمت مادربزگا،عباس داشت واسه خوندن مادربزرگ يزديمون بشكن ميزد،خودمو جمع كردمو رفتم سمت همين مادربزرگ،براي شروع خوب بود.ديگه موتور چرت گويي روشن شده بود و كلي با ننه‌جونام بگو بخند كردم.ننه جوني پشت سرهم ميگفت فرزانه نيمده!فرزانه مياد منو ببره.منو ببريد. اون طرف هم يه نن‌جون ديگه آروم ميگفت علي نيمده؟ و ما له شده بوديم در اين فضا كه انگار اكسيژنش سنگينترين اكسيژن عمرمون بود.نن‌جونم ميگفت ميخواد بره كربلا ماشين مياد فردا ببرتش.اون يكي ميگفت محرمه دست نزنيد.اون يكي گفت مفاتيح داري؟گفتم نه گفت پس بزن برقصم.زدم و براش ماشاالله به چشم و ابروش خوندم ولي نتونستم كاملش كنمو بگم دوماد نشسته پهلوش!ترسيدم كه ياد خاطرات كنه و دلش بگيره.نن‌جون فاطمه بهم گفت اگه هندونه هس يه قاچ برام بيار و آروم تر گفت اگه هس ي قاچ واسه حاج‌رضام ببر!نن‌جونايي هم بودن كه من اول رو تخت نديدمشون و فكر كردم پتو مچاله شده ولي بعد چشماي پرمحبتشونو ديدم و فهميدم اين بدن يه مادره!نن‌جونايي هم بودن كه انگار غرورشون نميزاشت سرشونو از زير پتو بيارن بيرون و تا آخر زير پتو موندن.و هنوز نن‌جون يزدي ما شعر محلي ميخوند و دست ميزد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:27 توسط قنبیت |

فضاي دانشگاه قم هميشه خفقان سياسي و فرهنگي رو بياد دانشجويان مياره.امشب بعد از دو سه روز تازه تونستم فيلم اعتراض سبزهاي دانشگاه رو در دنياي مجازي ببينم و خنده‌ي ريزي كنم،انجمن اسلامي مستقل وابسته به دولت واحد برادران كه گويا شعبه‌ي روشن فكري بسيج اين دانشگاهس برنامه‌اي رو براي توهين و تحقير سبزها تدارك ميبينه و مسئولين از ترس شورش مجوز برنامه‌ رو در حين مراسم لغو ميكنن،و اين باعث جرقه‌ي در سالن ميشه كه مسولين دانشگاه و فرادانشگاهي رو از كرده‌ي خود پشيمون ميكنه!آخه برادر بزاريد همه حرفشونو بزنن مگه نميگيد يه مشته باطلند خوب بزاريد بطلان خودشونو ثابت كنن،از چي ميترسي؟براي حفظ ظاهرتونم شده بزاريد همه حرفشونو بزنن،بزاريد آزادي انديشه تو اين دانشگاه باشه!باور كن كه به صلاح همه‌اس،وقتي تريبوني براي همه باشه نه از اغتشاش خبريه نه از دعوا!بابا ميترسم يه روزي بفهمي اينو كه كار از كار بگذره و تصميم گيري درباره‌ي آينده من و امثال من بيافته دست كس ديگه اي!خلاصه از من گفتن بود ميخواي بشنو ميخواي نشنو.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:4 توسط قنبیت |

ما بايد باور كنيم كه ندا رو بسيجي‌نماهاي انگليسي كشتن،ما بايد باور كنيم اونايي كه با چوب و چماق مردمو تو خيابون ميزدن بسيجي‌نما بودن،ما بايد باور كنيم كه محسن روح‌الاميني رو در زندان بيگانگاني كه قصد برهم زدن وحدت عمومي رو داشتن كشتن،ما بايد باور كنيم كه مزدوران منافق با لباس بسيج به خونه‌ي مردم حمله كردن ولي اونها نبايد باور كنن كه سبزي كه برگردن سگ بود كار حامي موسوي نبوده،اونا نبايد باور كنن كه پاره كردن عكس امام كار موسويان نبوده،و ما محكوم به باور تمامي اراجيفشان هستيم.

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:39 توسط قنبیت |

چندين شب پيش بود كه مادرجان حمله‌ي بي سابقه به سمت رايانه‌ي مان نمودند و در چشم برهم زدني مودم ‌و كابل‌هاي موس و كيبورد از كيس جدا شد،خودم هم به اين نتيجه رسيده بودم كه يا نيستم منزل يا هروقت هستم وصلم.جنبه‌‌يADSL‌را از خداوند منان خواستاريم و همين طور براي مادرجانمان كمي مهر و محبت كه اجازه‌ي بارديگر پشت پي‌سي نشستن بما بدهد.مادرجانمان قصد خردكردن سيستممان را داشتن آنهم بااين ابزاري كه مي‌بينيد.آرامشان كرديم و با يك سيم يدك يواشكي امروز به دنياي مجازي سركي كشيديم.مادرجانمان ابزار مورد نظر را از روي سيستم برنداشته‌اند تا يادم باشد كه يا پي‌سي را در كارتونش بنهيم يا به دست پرتوان مادر به گوشت‌كوبش بسپاريم،تا آرام شدن اوضاع ملالي نيست جز دوري شما.
                                   
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:37 توسط قنبیت |

فردا با كندترين تيزي دنيا قربونيش ميكنم،ميخوام حسابي زجركشش كنم و بدون آب دادن بكشمش،ميخوام به خرخر كردناي دم آخرش غش غش بخندم،ميخوام پوستشو بكنم،ميخوام فردا سحر كارشو بسازم و خودم گوشتاشو تيكه تيكه كنم تا خيالم راحت بشه كه كشتمش،خيالم راحت بشه كه قربونيش كردم؛خودم گوشتاشو از صبح ميبرم دم در خونه‌ها پخش ميكنم،بعضي تيكه‌هاشم ميدم سگاي ولگرد صفاشهر،ميخوام ديگه اين تيكه ها بهم نرسن،نميخوام دوباره ريخت نكبت بارشو ببينم،ديگه خسته شدم،فردا قربونيش ميكنم بلكه قربونيمو قبول كنه.امشب شب آخريه كه باهاش همبسترم،فردا ديگه«من‌ام»رو ميكشم قول ميدم...

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:58 توسط قنبیت |

اين روزها دوست خوبي دارم كه دائما من رو با محبتش و دلسوزيش شرمنده ميكنه،نصيحت ميكنه،انر‍ژي ميده،اميد ميده و گاهي هم بيم از شكست!نمي‌خوام درمورد اين دوست كه بي شك هديه‌اي بي‌نظير از طرف خداست حرف بزنم ولي نصايح بي منت اون منو ياد خودم انداخت در چند سال پيش كه دوستان همراهم در كتابخونه به نصيحت‌هاي من گوش ميدادن و من دائم براشون متد و روش براي پيروزي و يا شكستي كم پيامد ارائه ميدادم.فرق من و اين دوست اينه كه من آنچنان هم از ته دل براي دوستانم نگران نبودم و بيشتر بدنبال اثبات خودم بعنوان پدربزرگ جمع بودم تا كمك به اونا؛از همه اين‌ها كه بگذريم سخن اصلي اينه كه اين دوست باعث شد كه من بفهمم دوستانم در زمان شنيدن نصايح من چه حال بدي داشتن از اينكه يكي هم‌سن و سالشون نقش بابابزرگ رو بازي مي‌كنه!از همين جا از تمام بچه‌هاي كتابخونه بخصوص ممد و مصطفي عذر ميخوام بابت منصح(نصيحتگر)بودنم.

*اي دوست نارحت نشو و بدون كه به حضورت و گاهي منصح بودنت نيازمندم ولي سعي كن بهتر نصيحت كني.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:1 توسط قنبیت |

از اونجايي كه خداوند به ما لطف داره و سوالاتي اساسي و هم جنس با سوالات نيوتن و دوستانش به مخ ما مي‌فرسته اين روزها درگير يك سوال خفن شدم،چندباري دچار اين سوال اساسي شده بودم ولي خب هي گذشته بود و من به نتيجه ي مورد نظر رسيده بودم اما انگار دوباره سروكله‌اش پيدا شده،سوالي كه مثه خوره داره منو ميخوره و كلي باعث تعجب منه اگه جوابش اوني نباشه كه من ميگم.از اونجايي كه من واسه لحظه لحظه هام برنامه دارم خيلي برام گرون تموم مي‌شه كه بفهمم يكسال الكي رفته تو پاچه‌ام!لطفا با دليل منطقي پاسخ سوال حياتي زيرو در كامنت‌‌ها بنويسيد‌.‌‌
من متولد آبان67هستم؛اكنون چندسال دارم يا بهتر بگم چندسالگيم تموم شده؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:50 توسط قنبیت |

 وقت ندارم كار كنم چون اگه كار كنم وقتي واسه درس خوندن ندارم،وقت درس خوندن هم ندارم چون اگه درس بخونم وقت مطالعه آزاد ندارم؛اگه كتاب غيردرسي بخونم ديگه وقت فعاليت نسيمي ندارم پس نميخونم؛اما اگه فعاليت نسيمي كنم وقت واسه  كلاس زبان و امثالهم ندارم پس فعاليتم نمي‌كنم،اگه كلاس برم وقت واسه فيلم ديدن ندارم پس كلاسم نمي‌رم؛اگه فيلم ببينم وقت واسه پياده‌روي ندارم پس فيلمم نميبينم،اما اگه پياده‌روي كنم وقت واسه وبگردي ندارم؛پس پياده‌روي هم نمي‌كنم؛اگه وبگردي كنم وقت واسه خوابيدن ندارم كه!پس مي‌خوابم،اما اگه بخوابم كه هيچ‌كدوم از بالايي‌هارو نمي‌تونم انجام بدم،اگه هيچ‌كدومشونو انجام ندم كه هميني هستم كه الانم،اگه هميني باشم كه الانم...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ومن اينچنين هيچ كاري نمي‌كنم چون در حق كار ديگه‌اي كه وقتشو ندارم اجحاف ميشه،عدالت برقراره تا نابودي.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:9 توسط قنبیت |

مشخصات كلي متولدين آبان ماه:‌‌‌‌‌
قوي و قدرتمند ، مصمّم و با اراده پولادين ، ورزشكار ، هوشيار ، حسّاس و خجول ، در ظاهر آرام ولي در باطن خروشان ، انتقامجوي شديد ، پر انرژي ، واقعاْ كوشا ، عاشق ماورالطبيعه ، اهل معنويّات ، عاشق مسائل مرموز ، هر كاري را به پايان مي رساند ، مشكوك و كنجكاو و تودار ، مجري بسيار خوب ، پايدار و با ثبات ، محقّق ورزيده ، كاشف و دانشمند ، علاقه مند به تفتيش عقايد ، فكر سايرين را مي خواند ، داراي روح قوي ، واقعاْ اميدوار ، فرمانده و سياستمدار ، مقاوم و پر تحمّل ، فنا ناپذير ، عدّه كمي را وارد زندگي خود مي كند ، عاشق تولّد مجدّد ، داراي اهداف عالي ، بلند پرواز ، علاقه‌مند به روانكاوي و روانشناسي ، پر شور و حرارت ، پدري فداكار ، عاشق نصيحت كردن ديگران ، داراي افكار تخيّلي و ايده آل ، زيبا ، حسود ، موقع شناس ، جاه طلب ، خشن ، قابل اعتماد ، متنفّر از دروغ ، با وقار ، منطقي ، ماجراجو ، عاشق اسرار حيات و جهان ، با اعتماد به نفس ، شجاع و دلير ، كمال گرا ، اهل معنويّات و واقعاْ قاطعانه عمل مي كند .

مرد متولد آبان:‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
تيز هوش، با اراده، خواستار هدفهاي بزرگ، پدري دلسوز و مهربان، مواظب باشيد كه هرگز به مرد متولد اين ماه دروغ نگوئيد و احساسات او را جريحه دار نكنيد و يا بر خلاف غرور مردانه او رفتار و گفتاري نداشته باشيد زيرا كه انتقام و عكس العمل خشمگينانه او بسيار سوزنده و خطرناك است.

نخنديد برادران و خواهران عزيز،نخنديد.باور بفرماييد انواع طالع ها از چيني و هندي گرفته تا چوب را بررسي كردم ولي هيچكدومشون من نبودم.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:33 توسط قنبیت |

وقتي حتي شب تولدت هم چيزي به ذهنت نياد واسه آپ كردن مجبور ميشي اولين سوژه رو بچسبي حتي اگه غيراخلاقي باشه.خونه داماد منتظر نشستيم تا ملت بيان،يهو به مخمون ميزنه زنونه بازي در بياريمو بريم سراغ كابينت ها و بررسي يخچال و مافيه،يخچال و ترئين زيباش حالمو جا مياره.مهمونا اومدن آقايون چرت ميزنن خانوما در حال ديدزني وسايل منزل از گوش پاك كن گرفته تا تلوزيون هستن،نيم ساعت ميگذره،آقايون درحال چرت زني الكي حرف ميزنن و خانوما درحال بررسي تك تك مكان‌هاي آپارتمان حتي دستشويي!،يك ساعت از اين نيم ساعت ميگذره آقايون التماس ميكنن كه بريم،خانوما تازه رفتن سراغ ميز آرايش!نيم ساعت از اين يك ساعت هم ميگذره،آقايون تو كوچه منتظرن،خانوما غر ميزنن كه چه عجله‌اي داريدآ ما هنوز عروس رو نديديم!!!نيم ساعت بعد خانوما سوار ماشين آقاهاشون ميشن و ميرن!
ياد حرف پسر دايي مي‌افتم كه ميگه:دليلش فقط و فقط اينه كه اونا زنن و ما مرد،نميتونيم درك كنيم اين چيزارو.‌
همين‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جا اعلام مي‌كنم هركي بابت غيراخلاقي بودن اين پست قصد داره ازم گله كنه نره ادامه مطلب،گفتمآ نگيد نگفت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:6 توسط قنبیت |